عصری عمو اومده بود. لابهلای حرفهای تکراری و همیشگی رسیدیم به فوتبال. عمو گفت: «خوب شد برای جام باشگاهها سهتا نماینده داریم.» بابا گفت: «آره ولی دوتاشون خوردن به هم. عمو گفت: «اِ حیف شد که!»
بابا گفت: «اتفاقاً خوب شد؛ چون دیگه خیالمون راحته که دست کم یکیشون رفت مرحله بعد از این!»
برچسبها:
بابا,
عمو,
جمعه,
فوتبال
☼
جمعه 29 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد جوش! |
یک هفته بود که تک شاخهی حسن یوسف را گذاشته بودم توی یک لیوان دسته دار و به اندازهی کافی ریشه دوانده بود. برای همین دیروز، آخر وقتی توی یک گلدان پلاستیکی کوچک که همان دور و بر افتاده بود کاشتماش و لب پنجرهی اتاقمان جایی برایش باز کردم.
امروز از صبح مسحور همان چند برگ کوچکی بودم که بیرون از خاک درست در میان گلدان برای نور آغوش باز کرده بودند. مدام پای پنجره ایستاده بودم و به طراوتشان زل میزدم و رو به حسام میگفتم: «انقده دلم میخواد زودی بزرگ شــــن که نگو!»
دلم میخواهد یک روز شنبه صبح که در اتاق را باز کردم چشمم بیافتد به یک گلدان پر از حسن یوسف. طوری که انگار از گلدان سرریز شدهاند. بعد هنگامی که کلاه و بتلم را درآوردم روی یک صندلی چرخدار بنشینم و در تاریکی بیرون زیر نور فلورسنت اتاق محو حسنشان شوم؛ آنقدر که یادم برود صبحگاه مشترک داریم و نروم. بعد که برای تنبیه راهی بازداشتگاه شدم خیالم راحت باشد که در سکوت و خلوت آنجا دیگر چیزی نیست که مرا از غرق شدن باز دارد!
برچسبها:
حسن یوسف,
پنجره,
پادگان
☼
پنجشنبه 28 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
پنجرهای باشد با نسبت عرض به ارتفاع ۴ به ۳، درست پشت سینک ظرفشویی؛ با یک پردهی حصیری که یک سوم بالایش را پوشانده است. درونش منظرهی یک باغچهی شرقی. باغچهای که پرچین ترونهایش پس زمینه را سبز کردهاند و تک درخت هفت سالهی انجیری که با حالتی خمیده شبیه تمام درختهای انجیر دو سوم سمت چپ پنجره را پر کرده و آفتابگردانهایی که هنوز آنقدر رشد نکردهاند که بتوان نشسته روی صندلیهای لهستانی میز نهارخوری دیدشان. و کتری شیردار روی اجاق که قلقلش در پس هیاهوی عصرگاهی گنجشکها به سختی شنیده میشود و اگر بخاری از دهانهی قوری گل سرخی روی سرش بیرون نمیزد انگار که اجاق هم خاموش بود.
و تو که با نوک انگشت اشارهات به شیشه میزنی و میپرسی: «چاییت حاضر نشد؟» و در پی آن لبخندی که همیشه بر لب داری...
پینوشت
_ از توصیف تو در این خیال میگذرم؛ از حضورت اما نه!
برچسبها:
تو,
خیال,
پنجره,
منظره
☼
دوشنبه 25 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
پر پرواز! |
از قانون خوشم میاد و از قانونهای نانوشته بیشتر. از اینکه استیکنوتهای قرمز همیشه برای بابا هستند و باقی رنگها هر کدام برای دیگری، از اینکه جمعه شبها ساعت ۹ همه منتظرند من یک فیلم تازه رو کنم و از اینکه چهارشنبهی آخر هر ماه قرار شهرکتاب داریم.
برچسبها:
قانون,
بابا,
جمعه,
فیلم,
شهر کتاب
☼
شنبه 23 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
_ تقریباً بعد از سه ماه امروز به سرم زد که کتاب کتابخانهی پادگان را بازگردانم. اگر اشتباه نکنم کتاب را دو هفتهای امانت میدهند و بعد از آن باید تمدیدش کنی. اما من تمدید نکرده بودم و توی این سه ماه هر روز که کتاب مورد نظر به چشمم میخورد ناخودآگاه صد تومان به عنوان جریمهی دیرکرد به حساب کتابخانهی پادگان کنار میگذاشتم. سه ماه تمام هرچه خواستم بخوانماش نشد. نه اینکه وقت نداشته باشم که مگر چقدر وقت میخواست. همهاش سستی و فراموشی بود و حالا پشیمانی. در تمام این مدت این نکته که حیف است نخوانده تحویلش بدهم نمیگذاشت آدم خوشقول و منظبتی باشم.
حالا امروز که رفتم و کتاب را گذاشتم روی میز مسئول کتابخانه، خودم را آماده کرده بودم که اول با یک نگاه عاقل اندر سفیه مواجه شوم و بعدش کمی غرولند و حرفهای تحقیرآمیز و بعدترش رفتار تهدیدآمیز و دستوری و آییننامهای و خلاصه پرداختن مبلغی به عنوان جریمه دیرکرد برای بازگرداندن کتاب. اما هیچ کدام از اینها نبود. نمیدانم. شاید به خاطر اینکه مظلومانه منتظر بودم آنچه گفتم رخ دهد و مسئول کتابخانه متوجه این موضوع شد و دلش به حالم سوخت. شاید هم به خاطر اسم کتاب بود که مسئول کتابخانه را به کرنش واداشت. شاید پیش خودش گفت خواندن و البته فهمیدن این کتاب بیشتر از اینها هم زمان میخواهد. و یا نه! فکر کرده برای چون منی رجوع به چنینی کتابی تحت هر شرایطی تشویق نداشته باشد تنبیه هم ندارد.
_ امسال اولین سالی است که میلی به بازدید از نماشگاه کتاب ندارم. راستِ راستش میلش هست. توانش نیست. دیگر توان گز کردن راهروهای نمایشگاه را با استانداردهای گذشتهام ندارم. حتی عباس، مجتبی، محمود و حسام هم نمیتوانند در این میان نقش کتالیزوری داشته باشند. حالا بماند که استاندارد جدید چه میگوید.
_ ده کتاب آخری که در دست گرفتهام _چه برای کشف چه برای بازکشف_ از این قرارند:
۱- کلیات شمس یا همان دیوان کبیر؛ با نام دومش بیشتر مأنوسم.
۲- شیمی عکاسی؛ در جهت کنجکاویهایم برای فراگیری یک زبان نو.
۳- هشت کتاب؛ شبهایی که دلم هوای کویر و مهتابی میکند دچارش میشوم.
۴- سه گزارش کوتاه دربارهی نوید و نگار؛ عنوانش آدم را یاد سام و نرگس میاندازد. در کل نسبت به برادر و خواهرهایش جذاب نیست.
۵- دستور زبان عشق؛ واقعاً دستورهای خوبی دارد.
۶- امریکای الیور استون؛ ملغمهای از سینما، تاریخ و سیاست.
۷- لیلی و مجنون؛ زیاد کامل نیست. انتظار بیشتری داشتم ازش.
۸- گزینهی اشعار طنزآمیز؛ بعضی شعرهایش غمانگیز است.
۹- فرهنگ عمید؛ یک وقتهایی آنقدر کامل است که برای واژهای چون «شوایتزر» با توضیح مایعی که از حل شدن اکسید مس در آمونیاک بدست میآید و آن را اکسید آمونیاکی مس هم میگویند. رنگش نیلی است، سلولز و پنبه در آن حل میشود؛ درش پیدا میشود و گاهی آنقدر بیبضاعت مینماید که واژهای چون «سفیه» که من تردید دارم چطور نگارش میشود را ندارد.
۱۰- همین کتابی که بالا گفتم.
پینوشت
_ یک لحظه حس کردم دوست دارم از یک لیست دهتایی کتاب یاد کنم. دقیقاً برای فخر فروشی.
_ مثل روز برایم روشن است که دیوان کبیر را کنار نخواهم گذاشت. منظورم این است که چنین کتابی میتواند در تمام برشهای زندگیام جزء دهتای آخر باشد.
برچسبها:
کتاب,
نمایشگاه,
دیوان کبیر,
پادگان
☼
سه شنبه 19 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
از خوشبختیهای من است؛ هنگامی که همراه خواهرم موسیقی گوش میدهم و پشت پنجره غوغایی است در آسمان؛ میبارد و برق میزند. چون چشمهایم!
برچسبها:
آسمان,
خوشبختی,
خواهر,
موسیقی,
پنجره
☼
پنجشنبه 14 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من...
پینوشت
_ هرچند این آتش هم چون دگر آتشها سوزان است؛ اما دلخوشم به این که هیچگاه خاموش نخواهد شد.
برچسبها:
تو,
آتش,
پنهان,
دلِ خوش
☼
جمعه 1 اردیبهشت1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
باران میبارد و سارها روی درخت همیشگیشان میخوانند. صدایی غیر از صدای گنجشک و سار و طوطی از جایی بالای سرمان میآید. بالا را نگاه میکنیم. به نظر پرستواند. دم و جثهشان که اینطور میگوید. حسن از من میپرسد: «زیر بارون چطور پرواز میکنن؟ خیس نمیشن؟» همینطور سر به هوا با یک مکث طولانی در جوابش میگویم: «هان؟! خیـــس؟ نمیدونم» و باز در آسمان دنبالشان میکنم و آنها هم یکدیگر را.
حسن بی هیچ حرفی ترکم میکند و من این را وقتی میفهمم که میخواهم جوابش را بدهم. مثلاً بگویم: «چی فکر میکنی حسن؟ اینا عشقشون بارونه. دارن کیف میکنن» و بعد استدلال که چرا اینطور فکر میکنم. اما همان بهتر که حسن رفته بود...
پینوشت
_ تو در این پست نهفتهای. چنانکه همیشه هستی؛ در پس همهی حرفهای گفته و ناگفتهام. و بیشتر ناگفتهام.
برچسبها:
تو,
باران,
پرنده,
آسمان
☼
شنبه 26 فروردین1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد...
_پینوشت
گو سلمان را تازه کشف کرده باشی. و شعر را؛ و تو را!
برچسبها:
تو
☼
دوشنبه 21 فروردین1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
میرسدم بادهی تو زآسمان...
برچسبها:
تو
☼
سه شنبه 15 فروردین1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل؟...
پینوشت
_ این نه تقصیر تو و نه تقصیر من؛ تقصیر هرچه هست از دل است.
برچسبها:
تو
☼
پنجشنبه 10 فروردین1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
ز شکوفههات دانم که تو هم ز وی خماری...
برچسبها:
تو
☼
پنجشنبه 3 فروردین1391
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
هستت در سخن مستیّ میهای کهن...
برچسبها:
تو
☼
دوشنبه 22 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
کی خندد این درختم بی نوبهار رویت؟...
برچسبها:
تو
☼
جمعه 19 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
چو آفتاب تو نبوَد، ز آفتاب چه نور؟...
برچسبها:
تو
☼
چهارشنبه 17 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
ای کار دو چشم تو بیجرم و بیگناه کشتن...
برچسبها:
تو
☼
سه شنبه 16 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
آخر تو سلیمانی، انگار که من مورم...
برچسبها:
تو
☼
یکشنبه 14 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد؟...
برچسبها:
تو
☼
جمعه 12 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
آتش رخسار تو در بیشهی جانها زده...
برچسبها:
تو
☼
چهارشنبه 10 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |
تو آن درّی که از دریا فزونی...
برچسبها:
تو
☼
سه شنبه 9 اسفند1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
اصل مطلب این نیست! |