تبليغاتX
تیرمن

هشتی | چاپار برقی | سجل | بنچاق | طاقچه‏ها | نردبان | چارسو | ايوان | سرداب

به این فکر می‏کنم که این وبلاگ به چه دردی می‏خورد؟ نه بازتابی از حال و روز شهر و کشورم در آن به چشم می‏خورد و نه نمودار حال و روز خودم را به تصویر می‏کشد. نه جایی است برای ادامه دادن دوستی‏های قدیمی و نه جایی که فکر کنی تویی و خدای خودت.
شاید فقط به این درد می‏خورد که یادم باشد سالی یک‏ روز هست که زندگی من از نو شروع می‏شود. متولد می‏شوم و باید ادامه بدهم. راه درست را انتخاب کنم و درست بروم. و متاسفم برای خودم که چند سالی‏ است این‏ها را فراموش کرده‏ام و متولد نمی‏شوم.

_پی‏نوشت
دوست ندارم کسی برایم جشن بگیرد. تبریک بگوید یا حتی به رویش خودش بیاورد. خدایا حساب تو جدا است. منتظر هدیه‏ات می‏مانم.


دوشنبه 7 تیر1389 | بنچ‌مارکات! |

این زمان وابسته، دیکتاتورترین بعد زندگی‏ است که همه دچارش هستیم و من از همه بیشتر. داشتنش یک درد است و نداشتنش یک درد دیگر. با من اگر بود دنیا را بی‏زمان می‏خواستم. دنیایی که در آن هیچ وقتی نیست؛ که بخواهد زود یا دیر باشد. فقط حیفم می‏آید از طلوع و غروبی که خورشید نداشت. و آن لذت ناب بی‏قراری برای رسیدن، دیدن و شدن...

جمعه 28 خرداد1389 | بنچ‌مارکات! |
هیچ وقت نفهمیدم بزرگ شدن خوب است یا بد؟ اما بیشتر ظنّم به بدی‏اش می‏رود!

پی‏نوشت
_ پثط ربتدار!
سه شنبه 4 خرداد1389 | اصل مطلب این نیست! |
امیر حسین قبل از عید با مادرش آمده بود خانه‏ی ما. توی اتاق پای اینترنت نشسته بودم که آمد تو. مثل همیشه راحت نزدیک شد. پشت سرم ایستاد و چیزی نگفت. بعد از چند لحظه شروع کرد زیر لب واژه‏هایی را تلفظ کردن. بریده بریده و با زیر و زبر اشتباه. حساس شدم. دیدم دارد واژه‏های روی صفحه نمایش را می‏خواند. کمی سر به سرش گذاشتم. اصرار داشت که من آن واژه‏ها را غلط می‏خوانم. بحث‏مان به مدرسه و کلاس اول و الفبا کشید. کامپیوتر را رها کردم و با هم رفتیم سراغ کیفش. آن کیف کوچک مرا یاد روز‏های خوش فردا یک صفحه خط نقطه زیرهای خودم انداخت. یاد شلختگی‏هایم.
یادم نیست از او خواستم چیزی بنویسد یا پیش‏تر نوشته بود. اما وقت خواندن این یادداشت یادگاری خودش یک جاهایی مکث می‏کرد که خیلی معنی داشت. حرفم این است که همه‏ی ما ناخودآگاه یک‏ جاهایی مکث می‏کنیم. آن‏جاها که مهم است!
یکشنبه 12 اردیبهشت1389 | بنچ‌مارکات! |

آزادی بیشترش به فرار است. یعنی نسبت مستقیم با آن دارد. فقط حیف که من از دست خودم نمی‏توانم فرار کنم!

چهارشنبه 21 بهمن1388 | اصل مطلب این نیست! |

قرار بود توی اون یکی وبلاگم مطلبی رو تشریح کنم. خوشحالم از اینکه درست همین حالا دسترسی به اون وبلاگ امکان‏پذیر نیست. می دونی چرا؟ چون از یک طرف خودم رو موظف می‏دونم که حرف‏هام رو بزنم و از طرفی حرف‏هام هر کدوم یک تکه‏‏اند. مثل تکه‏های لحاف چهل تکه‏ی ننه سرما که متاسفانه من از پس سرهم کردنشون برنمیام. باورم اینه که کلام اگر درست و بجا منعقد نشه دردی که دوا نمی‏کنه هیچ؛ قوز بالا قوز می‏شه. شاید مثل گذشته، مثل حالا!

نمی‏دونم با این حال و روز به خودم حق بدم یا نه؟ 

جمعه 1 آبان1388 | اصل مطلب این نیست! |

آه! کی می‏دونه من امروز چقدر کیف کردم؟ کی می‏دونه نشستن روی نرده‏های خیابون ولیعصر و نگاه کردن به مردم چقدر کیف داره؟ آه!

دوشنبه 18 خرداد1388 | اصل مطلب این نیست! |

پی‏نوشت
_ ممنون که زبونم رو بند آوردی!
_ می شه حدس زد عکس بالا کجا گرفته شده. زیاد سخت نیست!

شنبه 2 خرداد1388 | قاب‌های تیرمن |

_ ممکن است عکسی باشد که فقط و فقط خودت آن را بپسندی. ممکن است همان عکس را به عزیزی تقدیم کنی. ممکن است به دو چیز متهم شوی. اول کج سلیقگی یا بی بضاعتی و دوم ریاکاری!
_ باید تحمل کرد و بعضی عکس‏ها را نمایش نداد. نه برای همیشه. فقط به وقتش. که نمایش بی برنامه‏ به ولخرجی می‏ماند.
_ تلاش می‏کنی عکس مورد نظر را تا جایی که امکان دارد چکش کاری و با نمایشگر خودت تنظیم کنی. و کمی تا قسمتی موفق می‏شوی. فقط خدا می‏داند نمایشگر هدف آن را چطور نمایش خواهد داد؟

پی‏نوشت
_ البته بهتر بود عنوان این پست ثبت می‏شد: «سه نکته باریک‏تر از گردن یک عکاس آماتور که اتفاقاً بلاگر آماتوری نیز هست، است، می‏باشد و...»!

جمعه 25 اردیبهشت1388 | اصل مطلب این نیست! |

پیش‌نوشت
_ حکایت فیس‌بوک بود و گفت و شنود من و شیخ. آنی شیخ از جای بشد. لحن تیز کرد و چیزی همی‌خواست که گوید. ناگه در‌ایستاد و بر زبان جاری کرد: « لا اله الا الله »  لب گزید و زیر لب گفت: «فیس بوک اگر خانه‌ی دوست بود این غربتی‌ها کیستند؟ هر آیینه چه می‌جویند این مکان؟»
.
.
.
پی نوشت
_ قصه‌ی فیس‌بوک برای من قصه‌ی ارکات خدا بیامرزه. قصه‌ی گله‌ی حسنی؛ همکلاسی سال اول ابتدایی منه که یک روز اتفاقی تو خیابون من رو دید و گفت:« حالا چرا عکست رو چسبوندی کنار پروفایلت؟ از تو بعید بود این کار‌ها!»
قصه‌ی همکلاسی‌هایی بود که قرار بود پیدا بشن تا با هم باشیم که هیچ وقت نشد که بشن!

یکشنبه 30 فروردین1388 | بنچ‌مارکات! |

همیشه راز‌ها راستی‌های رمرز‌گونه نیستند. نکته‌هایی باریک‌تر از مو هستند که بازگو نکردنشان مهم‌تر از خوشان است.

یکشنبه 23 فروردین1388 | اصل مطلب این نیست! |
اصولاً آدم ها دو دسته اند:
دسته ی اول فکر می کنند من درس خونم و دسته ی دوم که مطمئن اند من درس خون نیستم.
اصولاً کاش دسته ی سومی هم بود؛ آدم هایی که تصور درست تری نسبت به من و درس خوندن های من داشتند.
پنجشنبه 10 بهمن1387 | اصل مطلب این نیست! |

يادگاری‌های خوبی باشيم. از طرف آنها كه پرواز كرده‌اند!

چهارشنبه 4 دی1387 | اصل مطلب این نیست! |
نوشت: باشد که خدا اولین انتخابمان باشد!
نوشتم: و بشود که دومین انتخابمان خدایی باشد!

پی نوشت
_ کاش باشد!
_ کاش بشود!
یکشنبه 24 آذر1387 | اصل مطلب این نیست! |
... کوهی از اعتماد به نفسم!
دوشنبه 4 آذر1387 | اصل مطلب این نیست! |

... رودی از تلاش باشم...

یکشنبه 3 آذر1387 | اصل مطلب این نیست! |

متٲسفانه به جای اینکه...

شنبه 2 آذر1387 | اصل مطلب این نیست! |
یکی ناراحت است از این که یک سال دیرتر مادر می شود و دیگری خوشحال از این که یک سال دیرتر سرباز! پشت کنکوری ها!
چهارشنبه 24 مهر1387 | اصل مطلب این نیست! |

بزرگ تر یا کوچیک ترش فرقی نمی کنه؛ خواهر یک نعمتی اه که باید خدا بنده اش رو خیلی دوست داشته باشه تا بهش عطا کنه!

چهارشنبه 20 شهریور1387 | اصل مطلب این نیست! |

تو کلاس نشستیم. حامد از من می پرسه رابطه ات با بابات چطوره؟ از کیفیت رابطه ی من و بابا خبر داره. منظورش کمیت اونه! میگم ٢٠٪ رو به بالا! ادامه میدم: فکر می کنم تا حالا هیچ وقت حجم روابط من و بابا بیش تر از ٣٠٪ نشده. همین الانش هم این حجم از روابط به چشم بعضی ها فضاییه!

پنجشنبه 17 مرداد1387 | اصل مطلب این نیست! |
قدیمی‌تر»»

زنده به گم» مأموریت‏ عکاسانه » ت مثل تنبلی، مثل تلاش؛ تلاش برای تنازع بقا» بابا تو دیگه کی هستی؟!» دعا به جان آقای طاهری»