این زمان وابسته، دیکتاتورترین بعد زندگی است که همه دچارش هستیم و من از همه بیشتر. داشتنش یک درد است و نداشتنش یک درد دیگر. با من اگر بود دنیا را بیزمان میخواستم. دنیایی که در آن هیچ وقتی نیست؛ که بخواهد زود یا دیر باشد. فقط حیفم میآید از طلوع و غروبی که خورشید نداشت. و آن لذت ناب بیقراری برای رسیدن، دیدن و شدن...
آزادی بیشترش به فرار است. یعنی نسبت مستقیم با آن دارد. فقط حیف که من از دست خودم نمیتوانم فرار کنم!
قرار بود توی اون یکی وبلاگم مطلبی رو تشریح کنم. خوشحالم از اینکه درست همین حالا دسترسی به اون وبلاگ امکانپذیر نیست. می دونی چرا؟ چون از یک طرف خودم رو موظف میدونم که حرفهام رو بزنم و از طرفی حرفهام هر کدوم یک تکهاند. مثل تکههای لحاف چهل تکهی ننه سرما که متاسفانه من از پس سرهم کردنشون برنمیام. باورم اینه که کلام اگر درست و بجا منعقد نشه دردی که دوا نمیکنه هیچ؛ قوز بالا قوز میشه. شاید مثل گذشته، مثل حالا!
نمیدونم با این حال و روز به خودم حق بدم یا نه؟
آه! کی میدونه من امروز چقدر کیف کردم؟ کی میدونه نشستن روی نردههای خیابون ولیعصر و نگاه کردن به مردم چقدر کیف داره؟ آه!

پینوشت
_ ممنون که زبونم رو بند آوردی!
_ می شه حدس زد عکس بالا کجا گرفته شده. زیاد سخت نیست!
_ ممکن است عکسی باشد که فقط و فقط خودت آن را بپسندی. ممکن است همان عکس را به عزیزی تقدیم کنی. ممکن است به دو چیز متهم شوی. اول کج سلیقگی یا بی بضاعتی و دوم ریاکاری!
_ باید تحمل کرد و بعضی عکسها را نمایش نداد. نه برای همیشه. فقط به وقتش. که نمایش بی برنامه به ولخرجی میماند.
_ تلاش میکنی عکس مورد نظر را تا جایی که امکان دارد چکش کاری و با نمایشگر خودت تنظیم کنی. و کمی تا قسمتی موفق میشوی. فقط خدا میداند نمایشگر هدف آن را چطور نمایش خواهد داد؟
پینوشت
_ البته بهتر بود عنوان این پست ثبت میشد: «سه نکته باریکتر از گردن یک عکاس آماتور که اتفاقاً بلاگر آماتوری نیز هست، است، میباشد و...»!
پیشنوشت
_ حکایت فیسبوک بود و گفت و شنود من و شیخ. آنی شیخ از جای بشد. لحن تیز کرد و چیزی همیخواست که گوید. ناگه درایستاد و بر زبان جاری کرد: « لا اله الا الله » لب گزید و زیر لب گفت: «فیس بوک اگر خانهی دوست بود این غربتیها کیستند؟ هر آیینه چه میجویند این مکان؟»
.
.
.
پی نوشت
_ قصهی فیسبوک برای من قصهی ارکات خدا بیامرزه. قصهی گلهی حسنی؛ همکلاسی سال اول ابتدایی منه که یک روز اتفاقی تو خیابون من رو دید و گفت:« حالا چرا عکست رو چسبوندی کنار پروفایلت؟ از تو بعید بود این کارها!»
قصهی همکلاسیهایی بود که قرار بود پیدا بشن تا با هم باشیم که هیچ وقت نشد که بشن!
همیشه رازها راستیهای رمرزگونه نیستند. نکتههایی باریکتر از مو هستند که بازگو نکردنشان مهمتر از خوشان است.
يادگاریهای خوبی باشيم. از طرف آنها كه پرواز كردهاند!
... رودی از تلاش باشم...
متٲسفانه به جای اینکه...
بزرگ تر یا کوچیک ترش فرقی نمی کنه؛ خواهر یک نعمتی اه که باید خدا بنده اش رو خیلی دوست داشته باشه تا بهش عطا کنه!
تو کلاس نشستیم. حامد از من می پرسه رابطه ات با بابات چطوره؟ از کیفیت رابطه ی من و بابا خبر داره. منظورش کمیت اونه! میگم ٢٠٪ رو به بالا! ادامه میدم: فکر می کنم تا حالا هیچ وقت حجم روابط من و بابا بیش تر از ٣٠٪ نشده. همین الانش هم این حجم از روابط به چشم بعضی ها فضاییه!