تبليغاتX
تیرمن - اصل مطلب این نیست!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

دیشب من و خواهرم در پیاده‏رو‏های انقلاب و کریمخان برای عملی کردن یکی از ایده‏هایش چندی گام برداشتیم. ایده‏ای که به سادگی مالکیتش را از دست دادم و حالا ایده‏ی خواهرم است. هر چند من و خواهرم نداریم و اصولاً اصل مطلب این نیست. اصل مطلب خیلی چیز‏های دیگر است که مجالی فراخ‏تر از این‏ها می‏خواهد. و البته گوشی کر برای شیطان!

بعد‏التحریر: یادم رفت. قرار است از این پس به یک تکه موسیقی که به حال و هوایم وقت نوشتن هر پست نزدیک است و به طور کلی به بازسازی فضا کمک می‏کند اشاره کنم. اصلاً یکی از دلایلم برای انتخاب عنوان این پست همین بود. حالا چطور شد یادم رفت؟! نمی‏دانم!
حالا موسیقی این پست قطعه‏ی The Reel از آلبوم آوای زمین باغ اسرار است.
لینک کمکی۱
لینک کمکی۲


برچسب‌ها: ایده, خواهر, شیطان
شنبه 8 بهمن1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
_ درایو نوری وایوز بازی در‏می‏آورد. یا دیسک را نمی‏خواند یا وقتی می‏خواند خبری از کپی و ریپ نیست. برای خودش هرگاه بخواهد روشن می‏شود و هرگاه نخواهد نمی‏شود. البته این اتفاقی نیست. نزدیک سه ماه پیش روبه‏روی وایوز نشسته بودم و با سازدهنی‏ خواهرم کلنجار می‏رفتم که یک آن ساز ناساز شد و از دستم در رفت و دستان من در هوا به دنبالش. نشد. هرچه تلاش کردم بگیرمش نشد. برخورد چنان سخت بود که وایوز دلبندم غر شد.
به آن لحظه که فکر می‏کنم اول خنده‏ام می‏گیرد. بیشتر که فکر می‏کنم ناراحت می‏شوم. و کمی که بیش از بیشتر فکر می‏کنم خوشحال می‏شوم. حالا چرایش بماند. به دو دلیل فکر می‏کنم کار نکردن گاه و بیگاه درایو وایوز دلیلی جز این پیشامد ندارد. اول اینکه تا قبلش هیچ مشکلی نداشت و دوم اینکه ساز دقیقاً روی سر درایو هوار شد.
حالا چرا این را نوشتم؟ چون:
یک اینجا اصن یه وضی شده! مثلاً نمی‏شود آلبوم‏های موسیقی‏ جدید را به راحتی مدیریت کرد.
دو وقت و حوصله‏ی فرستادن وایوز به تعمیر‏گاه و این حرف‏ها را ندارم.
سه به درایت خودم می‏بالم که از تمام دارایی دیجیتالم یک نسخه‏ی پشتیبان دارم.
و چهار باز به درایت خودم می‏بالم که هیچ دارایی مهمی درون وایوز نیست.
حالا تو ببین این چه غم بزرگی است که این روز‏ها در دلم جای گرفته!
_ هر جور حساب می‏کنم می‏بینم خدا خیلی هوایم را داشته/دارد. به هر حال همه‏اش یک دو دوتای ساده‏ است.
_ یک شعری هست که سعدی سروده و سراج خوانده؛ می‏گوید:
«تو را نادیدن ما غم نباشد، که در خیلت به از ما کم نباشد» و قص علی هذا...
خیلی وقت بود که می‏خواستم این را ثبت کنم. همچنان چرایش بماند. هرچند دیگر جای هیچ چرایی_دست کم برای خودم_ باقی نمانده.
_ مثل آن ملتی که می‏گوید تماشای فوتبال فقط دست‏جمعی‏اش لذت دارد به این نتیجه رسیده‏ام که خواندن رمان و گوش دادن موسیقی و تماشای فیلم و نوشیدن چای و عکاسی کردن و... تنهایی چندان که خواهی دلچسب نیست.

پی‏نوشت
_ این پست بدون سه نقطه‏هایش کامل نیست.

برچسب‌ها: خدا, وایوز, سازدهنی, موسیقی, سعدی
چهارشنبه 28 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ خیال می‏کنی من خیال نمی‏کنم. روزی هزار بار هنگامی که از جلوی شهر کتاب می‏گذرم. هزار بار هنگامی که وارد ایستگاه مترو می‏شوم. هنگامی که به یاد گرامافون و تراسش می‏افتم. هنگامی که توی پارک همراه بابا و مامان قدم می‏زنم. هنگامی که دیوان کبیر می‏خوانم. هنگامی که به کاکتوس‏هایم زل می‏زنم. هنگامی که به اکوتوریسم فکر می‏کنم. هنگامی که یاد آن کلبه‏ی چوبی روی تپه می‏افتم. هنگامی که دوربین به دست می‏گیرم. هنگامی که به یاد عکس‏های اُشین دانیلی ذکریان از دره‏ی الموت می‏افتم. هنگامی که به آسمان شب زل می‏زنم؛ به خوشه‏ی ‏پروین و راه شیری. هنگامی که به ادامه‏ی تحصیل فکر می‏کنم و به کار و بارم. هنگامی که لابه‏لای آرشیوم دنبال موسیقی‏ام و به همراز گروه شمس می‏‏رسم. هنگامی که شبها قبل از خواب توی گوشم این چنین می‏خواند:«چون است حال بستان ای باد نو بهاری؟ کز بلبلان برآمد فریاد بی‏قراری...»
_ حالا که در دام افتاده‏ام بگذار تا جان در بدن دارم دست و پا بزنم. هرچند رهایی نخواهد بود در این بلا مرا؛ «دریدی پرده‏ی ما، این چه پرده‏ست؟ یکی پرده بر انداز، این چه شیوه‏ست؟»

پی‏نوشت
_ به گمانم واژه‏ی خیال کوچک شده‏ی ترکیب «خیلی حال» است.
_ با این حال همچنان پر از رازم.


برچسب‌ها: خیال, راز, بلا, رهایی, تو
شنبه 24 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
_ هر جور حساب می‏کنم می‏بینم واقعاً از دست و زبان که برآید کز عهده‏ی شکرش به درآید؟ هان! واقعاً از دست و زبان که؟ یک نفر مثل من؟
_ فکر می‏کنی خوشبخت‏تر از تو هم هست؟ از راه رسیده و نرسیده خواهرت همه جوره هوایت را دارد. اصلاً یک نگاهش به تمام دنیا می‏ارزد. چه برسد به وقتی که پیشنهاد تماشای فیلم و شنیدن موسیقی می‏دهد. آن هم نه هر چیز دم دستی‏ای!
_ دنیا برای همه زندان است. هیچ کس طعم آزادی را واقعاً نچشیده است.
_ تو بهتر از من می‏نویسی. این یک اعتراف نیست؛ افتخار است. این تمام حرفی نیست که باید بزنم، اما تمام آن چیزی است که می‏توانم بگویم. تو اصل مطلب را می‏خوانی. نانوشته.
_ مدت‏هاست از همشهری جوان دست کشیده‏ام. اما نمی‏توانم از سرزمین‏من و داستان‏اش بگذرم. هر چند هر دوشان شکنجه‏ام می‏کنند.
_ آدم‏های تازه‏ای این دور و بر هستند. ماجرا‏های تازه و مسئولیت‏های تازه و ظاهر تازه و قوانین تازه‏ای دارم. خلاصه‏اش این‏که روزگار این‏جا تازه است.
_ یک وقت‏هایی هست که فکر می‏کنم خوشتیپ تر از همیشه‏ام. و این مستقل از لباس و ظاهر است. چنانکه لباس قدیمی به تن دارم و ظاهری معمولی. به نظرم فکر کردن به بعضی موقعیت‏هاست که آدم را خوشتیپ می‏کند. این بند را خیلی وقت بود که می‏خواستم یادداشت کنم. اما چون دلیلش را نمی‏دانستم سکوت کرده بودم. فکر می‏کنم دلیلش همان باشد که گفتم.

پی‏نوشت
_ بند حذف شده‏ای دارد این پست.
_ همچنان در انتخاب عنوان مشکل دارم.


برچسب‌ها: خوشبختی, آزادی, اصل مطلب, همشهری, روزگار
شنبه 17 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
علی رغم میل باطنی اون هم وقتی که لیست دوستان تازه جون گرفته بود مجبورم فعالیتم رو تو فیس‏بوک به حالت تعلیق در بیارم. هر چند چندان وقت و حوصله‏‏ی جولون دادن اون تو رو نداشتم. فقط گفتم که جای گله‏ای نباشه. اما واقعاً دلم می‏سوزه که از یک سری نوشته‏های دلنشین  محروم می‏شم. مثل آخرین یادداشتی که براش لایک زدم. اینجاست که شاعر می‏گه: «مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دونه؟»

پی‏نوشت
_ مجبورم!

برچسب‌ها: فیس‏بوک, اجبار, لایک
پنجشنبه 15 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
خدایا مرا آن روز نکش. گرچه چنین روزی خواهم مرد.

یکشنبه 11 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
_ رابطه به نیاز رابطه است. و این نیاز از کیفیت رابطه نمی‏کاهد. بیشترش هم می‏کند؛ هم کیفیت و هم کمیتش را. حالا شاید به نظر برسد رابطه باید مستقل از سایر مسائل باشد. اما به نظرم استقلال با رابطه منافات دارد. همین که آدمی به استقلال برسد به خودش فکر می‏کند و اینکه چطور خودش باشد و خودش.
_  همیشه در داستان دنبال اسطوره‏ هستیم. غافل از اینکه اینجا هم اسطوره هست. عمویی، خاله‏ای، گل‏فروشی، بقال و نانوایی هم این نزدیکی‏ها ممکن است هر کدام اسطوره باشند. حالا چون فکر می‏کنیم اسطوره باید با دیو تک‏چشم و اژدهای سه‏سر بجنگد و پیروز شود این‏ها را به چشم قهرمان و اسطوره نمی‏بینیم. این‏ها دیو و اژدهایشان به صورت‏های دیگری ظاهر می‏شود. ‏اصولاً برای پیدا کردن اسطوره‏ها باید در پی دیو‏ها باشیم.
_ قسم به گلو‏های فشرده، بغض‏های فرو خورده، قلب‏های شکسته، روح‏های پژمرده، سینه‏های دریده، نفس‏های بریده و قص علی هذا...

پی‏نوشت
_  در مثل که مناقشه نیست اما پدر و مادر هم مثال‏های خوبی‏‏ برای بند دوم هستند.
پنجشنبه 7 مهر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
_ فرمانده من رو بخشید. اون هم نه با واسطه و پیغوم-پسغوم. وسط جمع فرمانده‏های همرده‏اش از رشادت‏های من گفت. و گفت که این جنگ بار سنگینش به دوش من بوده. بدون اشاره به اشتباهات تاکتیکی و البته کاستی‏های من. بله. فرمانده‏ی من این طوریه. و من سرباز دلداده‏ی این فرمانده‏ام. با افتخار.
_ من همچنان پر از رازم.
سه شنبه 15 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ حس سربازی رو دارم که از جنگ فرار کرده. جنگی که چیزی به تموم شدن‏ا‏ش نمونده بود. اون هم به نفع و فتح ما. جنگی که من درش تاثیرگذار بودم و این باعث شده بود فریاد‏های فرمانده‏ی دوست داشتنی و کاربلدم رو نشوم؛ وقتی که با تمام وجود فریاد می‏زد حمله می‏کنیم. و تو این جنگ همیشه ما حمله می‏کردیم. و همیشه جلو می‏رفتیم. با کمترین تلفات و خسارات. زمان هم به نفع ما بود. ولی حیف که من فرمانده رو تنها گذاشتم.
کاش کسی بود و واسطه می‏شد که به گروهان برگردم. و ضمانت که دیگه تحت هیچ شرایطی نافرمانی نمی‏کنم. و از این‏جور حرف‏ها. می‏دونی چرا این حر‏ف‏ها رو می‏زنم؟ برای اینکه مطمئنم سزای من تو مرام فرمانده اعدام نیست.
_ من حالا پر از رازم. راز‏هایی که خیلی می‏ارزند. دست کم برای من. حالا باید از من ترسید. و از افشاگری‏هایم. و این راز‏ها چیزی مثل اینکه از دانشگاه اخراج شدم و اینها نیست. راز که روی کاغذ نمی‏آد. همیشه جاش تو سینه‏اس.

پی‏نوشت
_ یک وقت‏هایی برای بعضی از پست‏ها لینکی درج می‏کردم به اسم «پثط ربتدار» که به پست‏های گذشته اشاره داشت. حالا که فکرش رو می‏کنم می‏بینم واقعا کار بیهوده‏ای بوده. اینجا همه‏ی پست‏ها به هم ربط دارند. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. اما همیشه این ربط و خط هست.

دوشنبه 7 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
خدایا فقط همین تجربه‏ها؛ همین‏ها که نه جای نالیدن دارد نه بالیدن. به همین‏ها دلخوشم.
یکشنبه 19 تیر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
اینجا حرف‏ها سر به زبان درآمدن حرفشان می‏شود.

چهارشنبه 14 اردیبهشت1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |

به قول بابا که می‏گه: تو این دنیا برای هرکس دست‏کم یک نخود سیاه تعریف شده نمی‏دونم این نقطه‏ی سیاه، جلوی پای من، نخود سیاهه یا نه؟! اون وقت برای منه یا نه؟!

جمعه 12 فروردین1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
روزی هزار بار از مخاطب فرضی می‏پرسم: «یعنی تو باورت می‏شه من وضعم اینه؟»
پنجشنبه 28 بهمن1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
یه چیز دیگه! آدم می‏تونه از آرزوش بگذره. اما نمی‏تونه بی‏خیاله آرمانش بشه. یعنی من یکی که نمی‏تونم!
جمعه 10 دی1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
بابا حال مرا همیشه بهتر از همه فهمیده است. اگرچه گاهی آنقدر به روی خودش نمی‏آورد که انگار راست راستکی دلم درد نمی‏کند. مثل دکتر‏های اورژانس بیمارستان‏ها که به آه و ناله‏های مصدوم‏نما‏ها اعتنایی نمی‏کنند و درگوشی به همراهش می‏گویند: «می‏تونی ببریش. چیزیش نیست.» حالا همین چند شب پیش بود که نهیبانه رو به من گفت: «حواست هس؟ خودت رو گم کردی‏ها!» من را می‏گویی مات و مبهوت مانده بودم که ای بابا! باز هم زد وسط خال. شاید هم وسط حال. اما راستی راستی کدام حال؟ تازگی‏‏ها به تمام نداشته‏هایم حال و روز هم اضافه شده‏اند. روز‏هایم به شب تبدیل شده‏اند و حالم به گذشته و آینده. و بیشتر آینده. به این فکر می‏کنم که اگر الآن نبود و چند سال بعد از این بود، کجا هستم؟ همکارانم چه جوری‏اند؟ کاربلندند؟ ایده دارند؟ یا کار می‏کشند و ایده می‏خواهند؟ وقتی به حالت دوم می‏رسم دلم می‏خواهد بخش زیادی از آروز‏هایم را بی‏خیال شوم و بروم سراغ آخرین آروزویم. خوب آدم پس از برآورده شدن هر آروزیی یک آرزوی دیگر می‏کند ولی من باور دارم که آخری من آخری است.
به گذشته‏ هم فکر می‏کنم. به آن اشتباه کوچک که دوبار مرتکب شده‏ام. و چون بس‏بسیار کوچک است رویم نمی‏شود به کسی بگویم. گیرم گفتم. باورم نمی‏شود آن را اشتباه بداند. نه اینکه بخواهم من را با اشتباهم بپذیرد. نه! فقط بداند که یک اشتباه چقدر می‏تواند کوچک باشد و چقدر می‏تواند بزرگ کار کند. و این است که دانستن و نتوانستن دو فعل استثنایی‏اند. که هم‏زمانی‏شان زجر‏آور است. و چقدر اشباه سروده شاعرش که «توانا بود هر که دانا بود»

پی‏نوشت
_ من خودم را گم کرده‏ام. قبول. اما پیدا شدنم دست خودم نیست. یکی باید بیاید پیدایم کند. درست چون بچه‏ها.
_ این را خواندم که این را نوشتم.
_ فکر می‏کنم سردر به‏دردنخور‏ترین جای یک خانه ‏است. نشانه‏ها همه در خود خانه چیده‏ شده‏اند/می‏شوند.
جمعه 3 دی1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

من به غم امیدوارم.

شنبه 13 آذر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |
_ به نظرم بعضی چیز‏ها را نباید و بعضی چیز‏ها را نمی‏توان به دیگران گوشزد کرد. خوب اگر قوانین نیوتن یا رابطه‏ی فیثاغورث را کسی نداند، خیلی راحت و ساده و بنابر احتیاط واجب باید به او یاد داد. اما امروزه روز اگر کسی نداند؛ صف می‏بندیم که نوبت را رعایت کنیم و اگر نداند وقت دیگران ارزشمند است و اگر نداند در برابر جزء رفتار‏هایش باید پاسخگو باشد و چیز‏هایی از این دست که دیگر هیچ. جدی و ژرف به این نکته فکر کنیم که در این موارد گوشزد‏های ما چقدر تاثیر دارد؟ چیزی به شخص نادان اضافه می‏شود؟ یا حتی کم؟
_ امروز از گوشزد کردن خیلی چیز‏ها به خیلی‏ها دست می‏کشم. به هزار و یک دلیل کوچک و بزرگ. بزرگ‏ترین آنها هم این است که خودم به خودم باید گوشزد کنم و این وقت و انژری بسیاری نیاز دارد. چیزی در حد تمام توانم.

_ پی‏نوشت
می‏خواستم پاراگراف آخر را این شکلی شروع کنم که: «امروز من کوچک‏ترین ذره‏ی هستی، از گوشزد کردن خیلی چیز‏ها به خیلی‏ها دست می‏کشم...» اما حساب سرانگشتی نشان می‏دهد کوچک‏تر از آن کوچک‏ترین ذره‏ام. این شد که این شد!
شنبه 15 آبان1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی تیرمن ادب از که آموخت؟! |
تنها دلخوشی یک همیشه بازنده، هماورد همیشه توانای اوست.
دوشنبه 12 مهر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی اصل مطلب این نیست! |

به لبخند پسرک توی عکس نمی‏آید تلخ نوشتن. راستش اینجا نوشتن هم گستاخی است. چنان‏‏که نفس کشیدنم.

شنبه 27 شهریور1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
به این فکر می‏کنم که این وبلاگ به چه دردی می‏خورد؟ نه بازتابی از حال و روز شهر و کشورم در آن به چشم می‏خورد و نه نمودار حال و روز خودم را به تصویر می‏کشد. نه جایی است برای ادامه دادن دوستی‏های قدیمی و نه جایی که فکر کنی تویی و خدای خودت.
شاید فقط به این درد می‏خورد که یادم باشد سالی یک‏ روز هست که زندگی من از نو شروع می‏شود. متولد می‏شوم و باید ادامه بدهم. راه درست را انتخاب کنم و درست بروم. و متاسفم برای خودم که چند سالی‏ است این‏ها را فراموش کرده‏ام و متولد نمی‏شوم.

_پی‏نوشت
دوست ندارم کسی برایم جشن بگیرد. تبریک بگوید یا حتی به رویش خودش بیاورد. خدایا حساب تو جدا است. منتظر هدیه‏ات می‏مانم.


دوشنبه 7 تیر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
قدیمی‌تر»»

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»