_ پیرمرد چوبزن بی هیچ ربط و خطی از سربازیاش میگفت: «سال فلان تو باغشاه سرباز بودم. به مسئول تقس غذا گفتم میشه یکم بیشتر بریزی؟ گفت آره و یکم بیشتر ریخت. میدونی چی شد؟ اون وقت بود که من سیر شدم.»
البته ربط و خط این حرفهایش فقر بود. اینکه میگفت دستک فقط چند وقت است که دستک شده. اینکه از روزهای سیاه پشت سرش میگفت و اینکه اگر آن وقت روز ماهی نیست، خیالی نیست؛ چون دیگر گذشته نیست!
_ خودخواهی نیست اگر بگویم حیف که صدا و تصویرش توی آرشیوم کامل نیست. این جور جاها و این جور آدمها جون میدن برای یک گزارش تصویری جوندار. حالا که فکرش رو میکنم میبینم چه آدم و چه حرفها و چه موقعیت دارماتیکی بود. واقعاً چه هیجان و ژستی داشت موقع صحبت کردن.
_ چند سال بعد را میبینم. که بعد از مثلاً یک هفته برگشتهام خانه. و اهل خانه پرسان و نگران که کجا بودهام و چه میکردهام و من یک همچین گزارشهای تصویریای بگذارم جلوی چشمشان و خودم سکوت کنم. چنان که مادرزادی لالم.
_ این ماجرا یکی از اون دریافتهایی بود که گفتم. دریافتی که چون یک پتک سنگین به سرم خورد و قدرت تکلم رو ازم گرفت.
پینوشت
_ هشتم و نهم همین برج همراه بابا رفته بودم دستک.
برچسبها:
پیرمرد,
عکس,
فقر,
سربازی
☼
سه شنبه 20 دی1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
_ بعضی انتقادها خیلی واردند. مثل این یکی که میگه دور از همه، دور از همه وقتی یکی به رحمت خدا میره تندی تماس و آه و ناله که دیدی چی شد؟! فلانی هم به رحمت خدا رفت. تشیع جنازه و سوم و هفتش فردا و پسفرداست. گفتم خبر داده باشم و این حرفها. اما اگه یکی باز دور از همه راهش به مریضخونه بیوفته، یا نه، همون خونه تو بستر بیافته کسی به بقیه خبر نمیده. اصلاً مهمتر از اون چرا باید کسی به بقیه خبر بده؟ بقیه چرا باید بیخبر باشند. یکم مهمتر اینکه چرا حالا بقیه؟ مگه همیشه نمیگیم ما رو خودی حساب کنید؟ پس چرا من، تو، او، ما و شما و آنها همگی بقیهایم؟
_ پیش مامانم. پبش درد. پیش تمام خوبی.
☼
دوشنبه 11 مهر1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
بنچمارکات! |
یک نفر در جایی از من راجع به حجاب پرسید؛ من خیلی صریح گفتم: والله من نه فقیهم و نه بزّاز؛ من جامعهشناسم.
گفت: «از لحاظ جامعهشناسی؟»
گفتم: خوب، جامعهشناس به پارچهاش کاری ندارد، به آدمی که در آن پارچه است کار دارد!
گفت: راجع به همان؟
گفتم: اگر مخروط جامعهی ایران را به شکل مثلث از بالا به پایین بکشی، قاعدهی این مخروط، که اکثریت تودهی جامعهی ما هستند، عوام و امّلاند و حجاب دارند. بالاتر از این قاعدهی مخروط، اقلیتی هستند که تحصیلات جدید دارند، اینها بیحجابند. سوم، در آن قلّهی مخروط، قلّهی این مثلث، این کلّه قند، افرادی هستند که دارند تکثیر میشوند، اینها عامی نیستند؛ مال نسل جدیدند؛ جزء تحصیل کردهها هستند؛ اینها از مرحلهی متمدّن شدن و بینش علمی بالاتر رفتهاند: به چه مرحلهای رسیده؟ به مرحلهی ایمان، یک طرز تفکر، مسؤولیت، جبههی مشخص، خیر و شر کردن و بد و خوب کردن زندگی. شده یک انسان خودآگاه و مسؤول. این باز برگشته و دارد به شدت برمیگردد، به طرف چه چیز؟ پوشش اسلامی.
برگشتن به شعاری است، که آن شعار در برابر امپریالیسم غرب، در برابر تمدّن تحمیلی، در برابر فرهنگی که به زور به او تحمیل میکنند، در برابر پنجاه-شصت سال توطئهی دگرگون کردن و مسخ کردن و قلب و تزویر و شبیهسازی و فرنگیبازی، که در کشورهای اسلامی راه انداختهاند، (زن) میخواهد بگوید: «نه، من به شخصیت خودم، به فرهنگ خودم، به ایدهئولوژی خودم و به ارزشهای وجودی خودم تکیه میکنم». این، عقدهی حقارت احساس نمیکند.
[شریعتی]
پینوشت
_ تاریخ ثبت و انتشار این پست یکی نیست. همان امکان نمایش در آینده.
☼
جمعه 11 شهریور1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ادبیات |
تا کی باید بشماریم هزار و هفت، هزار و هشت، هزار و نه، هزار و ده...؟
☼
یکشنبه 8 خرداد1390
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |
پیر ما را پیامی بود برای یاری. صبا را سفارش چنین فرمود؛ پیام رسان بینام و نشان. صبا بدو گفت: این یار را این روزها پیام از همه است. پشیمان میشوی بینام نشان. پیر ما گفت: درنگ نکن. برو و بدان که بینشانی نشان من است.
☼
چهارشنبه 10 آذر1389
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
تیرمن ادب از که آموخت؟! |
_ به نظرم بعضی چیزها را نباید و بعضی چیزها را نمیتوان به دیگران گوشزد کرد. خوب اگر قوانین نیوتن یا رابطهی فیثاغورث را کسی نداند، خیلی راحت و ساده و بنابر احتیاط واجب باید به او یاد داد. اما امروزه روز اگر کسی نداند؛ صف میبندیم که نوبت را رعایت کنیم و اگر نداند وقت دیگران ارزشمند است و اگر نداند در برابر جزء رفتارهایش باید پاسخگو باشد و چیزهایی از این دست که دیگر هیچ. جدی و ژرف به این نکته فکر کنیم که در این موارد گوشزدهای ما چقدر تاثیر دارد؟ چیزی به شخص نادان اضافه میشود؟ یا حتی کم؟
_ امروز از گوشزد کردن خیلی چیزها به خیلیها دست میکشم. به هزار و یک دلیل کوچک و بزرگ. بزرگترین آنها هم این است که خودم به خودم باید گوشزد کنم و این وقت و انژری بسیاری نیاز دارد. چیزی در حد تمام توانم.
_ پینوشت
میخواستم پاراگراف آخر را این شکلی شروع کنم که: «امروز من کوچکترین ذرهی هستی، از گوشزد کردن خیلی چیزها به خیلیها دست میکشم...» اما حساب سرانگشتی نشان میدهد کوچکتر از آن کوچکترین ذرهام. این شد که این شد!
☼
شنبه 15 آبان1389
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
تیرمن ادب از که آموخت؟! |
عکسها همیشه واقعیت را نشان نمیدهند. واقعیت این است که زیبایی این منظره ها مخدوش بود. یعنی شده بود/کرده بودند. ترکیب جادهی معدن و خرابههای آن درست میان تالاب و انعکاس آسمان در آب و همچنین کارخانهی فرآوری مواد معدنی درست کنار تالاب و نمای کوههای جنوبی از عظمت زیبایی میقان کاسته بودند. حتی اگر حساب کنیم به اندازهی سر سوزن باشد که به نظرم بیشتر بود.
حتی تصور کن کنار تالابی که پناهگاه انواع پرندگان مهاجر است فرودگاه ساختهاند. آن هم فرودگاه یک شهر بزرگ مثل اراک. به نظرم وقتی درناها هواپیماهای پهن پیکر را میبینند به هیبت سنقر تالابی میخندند. بگذریم از نزدیکی صنایع بزگ اراک مثل کارخانه آلومینیومش و...
پینوشت
_ در متن بالا استفاده از واژهی «درست» مبالغه نبود.
_ طبیعت را از حیوانات گرفتهایم و اگر دلمان خیلی هوایشان را داشته باشد جایی برایشان خالی میکنیم. اسمش را هم میگذاریم پناهگاه حیات وحش!
_جا دارد همه تالاب را با گوگل ارث(Google Earth) رصد کنیم تا ببینیم آنجا چه میگذرد؟!
_ افسوس که میقان اینجاست!
☼
پنجشنبه 29 بهمن1388
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
قابهای تیرمن |
بندهاش از حکیمش پرسید دلخوشی بهتر یا غم بهتر؟
فرمود غم بهتر. که دلخوشی کمتر هست وگرش باشد بیدرنگ از دل برود و چون برفت دگر بار باز نگردد. چون آنکه غم از راه رسیده و ماندگار میشود و او را مجالی در دل نیست. پس غم بهتر.
☼
پنجشنبه 12 آذر1388
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
یک کلمه و نصفی حرف حساب! |
بهتر میشود. حال ما و شاید روزگار.
نکته اش اینه که کیفیت حال ما مستقل از کمیت زمان ماست. اگر بخواهیم.
☼
پنجشنبه 14 آبان1388
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |
_ اپیزود اول
شورای تشویش(UNSC) یکی از ارگانهای سازمان ملل متفرق است که وظیفه ی پاسداری از امنیت و صلح صهیونیستی را به عهده دارد. بر اساس منشور سازمان ملل متفرق، حیطه قدرت شورای تشویش شامل اعزام نیروهای پاسدار اسراییل، تصویب تحریمهای ناجوانمردانه، و اعطای اجازه استفاده از نیروی نظامی بر علیه کشورهای مظلوم است. تصمیمهای این شورا به صورت قطعنامههای شورای تشویش اعلام میشود.
شورای امنیت پنج عضو قلدر و ده عضو نخودی دارد. پنج عضو قلدر این شورا در تصمیمها و رایگیریهای شوراء حق قلدری دارند. ریاست شورای امنیت الکی است و طول مدت آن یک ماه است.
_ اپیزود دوم
وبلاگ تیرمن(tirman.ir) یکی از هزاران وبلاگ پارسی زبان است که پاسداری از امنیت و صلح بینالمللی تنها یکی از وظایفش است. بر اساس مفاد بنچاق این وبلاگ، قبل از هرکس اولین مخاطب این وبلاگ خود "تیرمن" است! اما اگر لازم باشد سازمان های جهانی را هم مورد خطاب قرار خواهد داد و از حقوق مظلومین روی کره ی خاکی دفاع خواهد کرد. دقیقاً همان کاری که بعضی از سازمان ها از انجام آن عاجز اند. نوشته های این وبلاگ به صورت پست های تیرمن ثبت می شود! وبلاگ تیرمن عضوی ندارد. تمام تصمیم ها در این وبلاک به عهده ی نویسنده ی آن است و نویسنده حق حذف(delete) دارد. رییس وبلاگ تیرمن همان نویسنده ی آن است و طول مدت ریاست آن مادام العمر است!
_ اپیزود سوم
١٠ سال بعد، کره ی خاکی، منهتن نیویورک، مدرسه ی نخبه ها:
سکانس اعلام برنامه ی بازدید
روز_ داخلی
معلم: بچه ها یه خبر خوب! هفته ی دیگه همین موقع همه با هم از موزه ی سازمان ملل بازدید می کنیم.
همهمه بچه ها: آخجوووون!
سکانس بازدید از بخش های مختلف موزه
روز_ داخلی
مدیر موزه: این هم صندلی نماینده رژیم صهیونیستیه که تا حالا ٧٠ بار یعنی تقریباً سالی یک بار با وایتکس های اتمی شسته شده ولی متاسفأنه هنوز بعد از سال ها بو می ده!
خوب بچه ها! اینجا هم یکی از جنجالی ترین بخش های سازمان ملل، یعنی شورای امنیت بوده. ١٠ سال پیش یک وبلاگ نویس ایرانی به اسم تیرمن اسم اینجا رو گذاشت «زمین بازی پنج قلدر»! اسم جالبیه نه؟!
_ اپیزود چهارم
آینده ی نه چندان دور، تحریه ی خبر تمام خبرگزاری های دنیا:
وبلاگ تیرمن سرانجام بعد از سال ها به روز شدن به تاریخ دنيای سايبر پیوست. تیرمن تیرمنیان، نویسنده ی این وبلاگ دلایل تعطیلی وبلاگش را مشکلاتی چون آنتن ندادن گاه و بی گاه بلاگفا، فیلترینگ اشتباه و سرعت پایین اینترنت در کشورش دانست!
پی نوشت
_ بعضی به اشتباه فکر می کنند UNSC
مخفف سرواژه های عبارت «United Nations Security Council» است. اما درواقع
عبارت درست «United Nations Stress Council»
_ منبع اپیزود اول: «ویکی پدیای فارسی»
☼
دوشنبه 9 دی1387
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |
شکاف بین نسل ها! این شکاف بین هابیل و قابیل و پدر و مادرشون؛ آدم و حوا هم بود؟
☼
دوشنبه 18 آذر1387
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |
قومی اگر آداب مهمانی زمينی نداند چطور تواند به مهمانی آسمانی رفتن؟
☼
سه شنبه 2 مهر1387
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |
عرش عظیمش هر روز می لرزد؟
☼
جمعه 24 خرداد1387
تیرمن این را گذاشت روی طاقچه
ضد یخ! |