تبليغاتX
تیرمن - بنچ‌مارکات!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ درایو نوری وایوز بازی در‏می‏آورد. یا دیسک را نمی‏خواند یا وقتی می‏خواند خبری از کپی و ریپ نیست. برای خودش هرگاه بخواهد روشن می‏شود و هرگاه نخواهد نمی‏شود. البته این اتفاقی نیست. نزدیک سه ماه پیش روبه‏روی وایوز نشسته بودم و با سازدهنی‏ خواهرم کلنجار می‏رفتم که یک آن ساز ناساز شد و از دستم در رفت و دستان من در هوا به دنبالش. نشد. هرچه تلاش کردم بگیرمش نشد. برخورد چنان سخت بود که وایوز دلبندم غر شد.
به آن لحظه که فکر می‏کنم اول خنده‏ام می‏گیرد. بیشتر که فکر می‏کنم ناراحت می‏شوم. و کمی که بیش از بیشتر فکر می‏کنم خوشحال می‏شوم. حالا چرایش بماند. به دو دلیل فکر می‏کنم کار نکردن گاه و بیگاه درایو وایوز دلیلی جز این پیشامد ندارد. اول اینکه تا قبلش هیچ مشکلی نداشت و دوم اینکه ساز دقیقاً روی سر درایو هوار شد.
حالا چرا این را نوشتم؟ چون:
یک اینجا اصن یه وضی شده! مثلاً نمی‏شود آلبوم‏های موسیقی‏ جدید را به راحتی مدیریت کرد.
دو وقت و حوصله‏ی فرستادن وایوز به تعمیر‏گاه و این حرف‏ها را ندارم.
سه به درایت خودم می‏بالم که از تمام دارایی دیجیتالم یک نسخه‏ی پشتیبان دارم.
و چهار باز به درایت خودم می‏بالم که هیچ دارایی مهمی درون وایوز نیست.
حالا تو ببین این چه غم بزرگی است که این روز‏ها در دلم جای گرفته!
_ هر جور حساب می‏کنم می‏بینم خدا خیلی هوایم را داشته/دارد. به هر حال همه‏اش یک دو دوتای ساده‏ است.
_ یک شعری هست که سعدی سروده و سراج خوانده؛ می‏گوید:
«تو را نادیدن ما غم نباشد، که در خیلت به از ما کم نباشد» و قص علی هذا...
خیلی وقت بود که می‏خواستم این را ثبت کنم. همچنان چرایش بماند. هرچند دیگر جای هیچ چرایی_دست کم برای خودم_ باقی نمانده.
_ مثل آن ملتی که می‏گوید تماشای فوتبال فقط دست‏جمعی‏اش لذت دارد به این نتیجه رسیده‏ام که خواندن رمان و گوش دادن موسیقی و تماشای فیلم و نوشیدن چای و عکاسی کردن و... تنهایی چندان که خواهی دلچسب نیست.

پی‏نوشت
_ این پست بدون سه نقطه‏هایش کامل نیست.

برچسب‌ها: خدا, وایوز, سازدهنی, موسیقی, سعدی
چهارشنبه 28 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ پیرمرد چوبزن بی ‏هیچ ربط و خطی از سربازی‏اش می‏گفت: «سال فلان تو باغ‏شاه سرباز بودم. به مسئول تقس غذا گفتم می‏شه یکم بیشتر بریزی؟ گفت آره و یکم بیشتر ریخت. می‏دونی چی شد؟ اون وقت بود که من سیر شدم.»
البته ربط و خط این حرف‏هایش فقر بود. اینکه می‏گفت دستک فقط چند وقت است که دستک شده. اینکه از روز‏های سیاه پشت سرش می‏گفت و اینکه اگر آن وقت روز ماهی نیست، خیالی نیست؛ چون دیگر گذشته نیست!
_ خودخواهی نیست اگر بگویم حیف که صدا و تصویرش توی‏ آرشیوم کامل نیست. این جور جاها و این جور آدم‏ها جون می‏دن برای یک گزارش تصویری جوندار. حالا که فکرش رو می‏کنم می‏بینم چه آدم و چه حرف‏ها و چه موقعیت دارماتیکی بود. واقعاً چه هیجان و ژستی داشت موقع صحبت کردن.
_ چند سال بعد را می‏بینم. که بعد از مثلاً یک هفته بر‏گشته‏ام خانه. و اهل خانه پرسان و نگران که کجا بوده‏ام و چه می‏کرده‏ام و من یک همچین گزارش‏های تصویری‏ای بگذارم جلوی چشمشان و خودم سکوت کنم. چنان که مادرزادی لالم.
_ این ماجرا یکی از اون دریافت‏هایی بود که گفتم. دریافتی که چون یک پتک سنگین به سرم خورد و قدرت تکلم رو ازم گرفت.

پی‏نوشت
_ هشتم و نهم همین برج همراه بابا رفته بودم دستک.


برچسب‌ها: پیرمرد, عکس, فقر, سربازی
سه شنبه 20 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ تو بگو روز محشر. همه بار و بنه بسته منتظر نامه‏شان؛ بی‏قرار و بی‏قرار. باز دوباره رویارویی آه و سرور، اشک و لبخند. باوری که نبود و خواهش خواندن دوباره.
فکرش را که میکنی می‏بینی از اولش برای تو بود دیروز؛ همه‏اش. بیشتر فکر می‏کنی. به این می‏رسی که خدا نزدیک است. این تویی که دوری.
_ روز آخری گذشتن از موانع به دوش ما بود. بعد تو حساب کن پسر‏ها که مجبور به دنیا می‏آیند تا آخرش هم مجبورند از موانع بگذرند.
_ تمام تلاشم این بود که چیزی ننویسم. فقط به نظرم جای یک دوربین 35 میلی‏متری با دو_سه نمای گسترده، جایی دقیقاً در میان آسایشگاه خالی بود. بی هیچ کات و برداشت دوباره‏ای. حالا 35 میلی‏متری هم نبود، نبود.
_ این که برایت بنویسند و نه اینکه درباره‏ات بنویسند خیلی خوشایند است. یعنی بنویسند که تو بخوانی. حالا اگر به نیکی یاد کردن و ستودنی در کار باشد که دیگر هیچ! بهتر از این نمی‏شود. نه از ده بچه‏ها دفتر به دستم می‏دادند تا برایشان چیزی قلمی کنم. چون خودم خالی بودم تقلب می‏کردم و به رومی پناه می‏بردم. چیز‏هایی مثل «مرا حق از می عشق آفریده‏ست»، «ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده» و... اما آب نطلبیده مراد است. مراد این است که تو بدانی قرمز ناچیزت را در میان انبوه سبزش دیده.

پی‏نوشت
_ عنوانی برای این پست یافت نشد. نگارنده از عناوین پیشنهادی استقبال می‏کند.
بعدالتحریر
_ عطف به کامنت S.F.C عنوان این پست شد :«این تویی که دوری»
جمعه 2 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
آبان، انتظار، قاووت، ابر، آسمان، استقبال، دود یا مه، بزرگراه، نیو ایج، تکنو، ترنس، کلاسیک، پنج شنبه، کارهای زمین مانده، سفارش‏های انجام نشده، پیک نیک، چنجه، خواهر، نان سیر، جیوردانو، شکلات تلخ، افترشیو، بی‏تابی و...

پی‏نوشت
_ از دوشنبه تا امروز مرخصی بودم.

جمعه 27 آبان1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
حالا كه این پست منتشر شده احتمالاً تو مجبورخونه‏ام و پا جفت كرده‏ام. یا با چكمه‏هایم محكم به زمین میكوبم؛ یعنی كه سربازم.
یکشنبه 1 آبان1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
عاشق سفر‏های یکی_دو روزه‏ام. بروی که رفته باشی. بی هیچ برنامه‏ و قراری. هر چه پیش آید و این حرف‏ها. عاشق صندلی عقب ماشین‏ام و شیشه‏ی نیمه بازش و خنکای باد پاییزی روی گونه‏هایم و جاده‏ی سیاهکل به دیلمان. عاشق بلدوزر تنها و متروکی هستم که لابه‏لای دم و دستگاهش علف سبز شده، اما هنوز لبخند می‏زند. عاشق اتاقکی هستم که سقف ندارد؛ اما یک پنجره دارد رو به هزار هزار برگ سبز که هنوز تن به پاییز نسپرده‏اند.



پی‏نوشت
_ کاش قلبم در میان تنم روزنه‏ای بود چون این پنجره.

یکشنبه 24 مهر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی قاب‌های تیرمن |
همراه بابا و دوستاش بگرد بگرد اومدیم لنگرود. تا حالا که همه چیز خوب بوده؛ جز هوا که حسابی شرجی‏اه. فردا شب بر می‏گردیم خونه. فقط خدا کنه بتونیم دیلمان هم بریم.
پنجشنبه 21 مهر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ بعضی انتقاد‏ها خیلی واردند. مثل این یکی که می‎گه دور از همه، دور از همه وقتی یکی به رحمت خدا می‏ره تندی تماس و آه و ناله که دیدی چی شد؟! فلانی هم به رحمت خدا رفت. تشیع جنازه و سوم و هفتش فردا و پس‏فرداست. گفتم خبر داده باشم و این حرف‏ها. اما اگه یکی باز دور از همه راهش به مریضخونه بیوفته، یا نه، همون خونه تو بستر بی‏‏افته کسی به بقیه خبر نمی‏ده. اصلاً مهمتر از اون چرا باید کسی به بقیه خبر بده؟ بقیه چرا باید بی‏خبر باشند. یکم مهمتر اینکه چرا حالا بقیه؟ مگه همیشه نمی‏گیم ما رو خودی حساب کنید؟ پس چرا من، تو، او، ما و شما و آنها همگی بقیه‏ایم؟
_ پیش مامانم. پبش درد. پیش تمام خوبی.
دوشنبه 11 مهر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ فرمانده من رو بخشید. اون هم نه با واسطه و پیغوم-پسغوم. وسط جمع فرمانده‏های همرده‏اش از رشادت‏های من گفت. و گفت که این جنگ بار سنگینش به دوش من بوده. بدون اشاره به اشتباهات تاکتیکی و البته کاستی‏های من. بله. فرمانده‏ی من این طوریه. و من سرباز دلداده‏ی این فرمانده‏ام. با افتخار.
_ من همچنان پر از رازم.
سه شنبه 15 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ حس سربازی رو دارم که از جنگ فرار کرده. جنگی که چیزی به تموم شدن‏ا‏ش نمونده بود. اون هم به نفع و فتح ما. جنگی که من درش تاثیرگذار بودم و این باعث شده بود فریاد‏های فرمانده‏ی دوست داشتنی و کاربلدم رو نشوم؛ وقتی که با تمام وجود فریاد می‏زد حمله می‏کنیم. و تو این جنگ همیشه ما حمله می‏کردیم. و همیشه جلو می‏رفتیم. با کمترین تلفات و خسارات. زمان هم به نفع ما بود. ولی حیف که من فرمانده رو تنها گذاشتم.
کاش کسی بود و واسطه می‏شد که به گروهان برگردم. و ضمانت که دیگه تحت هیچ شرایطی نافرمانی نمی‏کنم. و از این‏جور حرف‏ها. می‏دونی چرا این حر‏ف‏ها رو می‏زنم؟ برای اینکه مطمئنم سزای من تو مرام فرمانده اعدام نیست.
_ من حالا پر از رازم. راز‏هایی که خیلی می‏ارزند. دست کم برای من. حالا باید از من ترسید. و از افشاگری‏هایم. و این راز‏ها چیزی مثل اینکه از دانشگاه اخراج شدم و اینها نیست. راز که روی کاغذ نمی‏آد. همیشه جاش تو سینه‏اس.

پی‏نوشت
_ یک وقت‏هایی برای بعضی از پست‏ها لینکی درج می‏کردم به اسم «پثط ربتدار» که به پست‏های گذشته اشاره داشت. حالا که فکرش رو می‏کنم می‏بینم واقعا کار بیهوده‏ای بوده. اینجا همه‏ی پست‏ها به هم ربط دارند. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. اما همیشه این ربط و خط هست.

دوشنبه 7 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ شب‏ها قبل از خواب کار‏ها و برنامه‏های روز بعد را یک بار دیگر برای خودم مرور می‏کنم. یکی در میان شک می‏کنم. آیا می‏شود؟ آیا نمی‏شود؟ بیشترشان تنها به شدن و نشدن رضایت نمی‏دهند. درگیرت می‏کنند. تو را به چالش می‏کشند. تا جایی که آخرش مجبوری برای دلخوشی هم که شده یک ذکر «تا فردا کی مرده؟ کی زنده؟» بر ذهن جاری کنی و سعی کنی بخوابی تا صبح زود برنامه‏ها را غافلگیر کنی.
مثلاً همین فردا صبح. اوستا اکبر سنگش تمام شده و نباید لنگش بگذارم. باید بروم و همان رنگ سنگ پیدا کنم. بخرم. ببرم و پنج طبقه بفرستم بالا. رایز شوفاژ هم منتظر تدبیر من، همت حبیب و استقامت هیلتی است. امروز لوله کش دیگر به زبان آمد. کار اوستا ممد را باید کنترل کنم. نکند زیر سنگ فرش‏ پارکینگ کلوخ گچی جا بماند. نکند خوب شیب بندی نکند. اگرچه به حکم اوستایی‏اش کم و بیش خیالم راحت است. و ماسه، سیمان و سنگش را برسانم. و یک سر به دفتر مهندسی بزنم. باید برای کارمان مشاوره کنم. و به بچه‏های بازدید. بپرسم این رعایت توسعه‏‏ی انشعاب نمی‏دونم چی‏چی تا ابتدای معابر عمومی الزامی‏ است یعنی دقیقاً چه؟ داشت یادم می‏رفت. یوسف چسب‏اش تمام شده بود. کولر ماشین هم صدا می‏دهد. به درک. چند روز هم با شیشه‏ی پایین سیر می‏کنم. و یادم باشد باید پلان پارکینگ و پیلوت را برای فرهمند بفرستم. اگر فردا یک کارگر اضافی داشتیم چقدر خوب می‏شد!؟ نه! بی‏خیال. آن وقت باید یکی را می‏گذاشتم بالا سرش تا خراب‏ کاری نکند. اگرچه هر طور فکر می‏کنم بودنش بهتر از نبودنش است. بگذریم. باید یک راهی پیدا کنم تا قدوس را به مسلخ انباری‏ها و سرایداری بکشانم. دیگر شورش را درآورده. به اصغر آقا هم زنگ بزنم و سفارش دو عدد قوطی چهل در چهل شاخدار بدهم؛ برای رول‏آپ پیلوت لازم است. و چند کار شخصی فوری فوتی دیگر.

_ قصد دارم از امروز هر بار که در فیس‏بوک به دوست و آشنایی رسیدم؛ آنها که فکرش را هم نمی‏کردم دوباره بهشان برسم، اینجا جار بزنم. امشب دبیر شیمی سال دوم دبیرستانمان را پیدا کردم. اسم کوچکش کیومرث بود و بچه‏ها کیو صدایش می‏کردند. و البته چند همکلاسی. کلاس همین کیومرٍث. بدم نمی‏آید بروم جلو و خودم را معرفی کنم. اما مطمئنم مرا نخواهد شناخت. جدا از این شک دارم در فیس بوک باید به طرف چه جور آدم‏هایی رفت؟ فقط آنهایی که یک دورانی در دنیای خارج از این نمایشگر با هم بوده‏ایم و البته آنهایی که در دنیای مجازی با هم در رفت و آمدیم یا هر کس که خبر و اسم و آوازه‏اش را شنیده‏ایم؟


یکشنبه 4 اردیبهشت1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

حدود یک هفته‏اس که به فیس‏بوک برگشتم و نمایه‏ام رو سرو سامون دادم. دوست ندارم بیشتر از این برای دوستان No Response باشم. هرچند به وجود چنین فضا و امکانی اساساً خوشبین نیستم، اما احساس می‏کنم تو این برهه از زندگی‏ام بودنش بهتر از نبودنشه!

پی‏نوشت
_ اساساً خوشبین نیستم یعنی نه اینکه بد‏بین‏ام. یعنی دقیقاً اینکه با توجه به شرایط خاص استفاده از فیس‏بوک در ایران و البته فرهنگ جامعه‏ی فارسی زبونای فیس‏بوک امیدی ندارم. که مثلاً همکلاسی و همبازی و بچه محل دوران ابتدایی رو پیدا کنم و ذوق و داد و بیداد که فلانی کجای؟ منو یادته؟ کوچه‏ی فلان، مدرسه‏ی فلان! یادته؟

یکشنبه 28 فروردین1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

دلم برای دلهره‏ی کار، قول و قرارش و برای خستگی عصرانه تنگ شده بود. دلم روز‏های معمولی می‏خواست.

پی نوشت
_ راه انداختن دوباره‏ی کار و بار بعد از تعطیلات دردسر‏های خودش رو داره. گرچه ما در تعیطلات با نصفِ  نصف ظرفیت کار می‏کردیم.
_ روز‏های معمولی به از رو‏زهای تعطیلی. این رو شاعر گردن شکسته می‏گه. خوب شاید اون هم مثل من عیدش عید نبوده. خدا داند.

سه شنبه 16 فروردین1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

به قول بابا که می‏گه: تو این دنیا برای هرکس دست‏کم یک نخود سیاه تعریف شده نمی‏دونم این نقطه‏ی سیاه، جلوی پای من، نخود سیاهه یا نه؟! اون وقت برای منه یا نه؟!

جمعه 12 فروردین1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
روزی هزار بار از مخاطب فرضی می‏پرسم: «یعنی تو باورت می‏شه من وضعم اینه؟»
پنجشنبه 28 بهمن1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
روی دوش‏های خسته
چتر‏های شکسته
بی‏خبر از خبر‏های خیس و چروک
یکشنبه 19 دی1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
بابا حال مرا همیشه بهتر از همه فهمیده است. اگرچه گاهی آنقدر به روی خودش نمی‏آورد که انگار راست راستکی دلم درد نمی‏کند. مثل دکتر‏های اورژانس بیمارستان‏ها که به آه و ناله‏های مصدوم‏نما‏ها اعتنایی نمی‏کنند و درگوشی به همراهش می‏گویند: «می‏تونی ببریش. چیزیش نیست.» حالا همین چند شب پیش بود که نهیبانه رو به من گفت: «حواست هس؟ خودت رو گم کردی‏ها!» من را می‏گویی مات و مبهوت مانده بودم که ای بابا! باز هم زد وسط خال. شاید هم وسط حال. اما راستی راستی کدام حال؟ تازگی‏‏ها به تمام نداشته‏هایم حال و روز هم اضافه شده‏اند. روز‏هایم به شب تبدیل شده‏اند و حالم به گذشته و آینده. و بیشتر آینده. به این فکر می‏کنم که اگر الآن نبود و چند سال بعد از این بود، کجا هستم؟ همکارانم چه جوری‏اند؟ کاربلندند؟ ایده دارند؟ یا کار می‏کشند و ایده می‏خواهند؟ وقتی به حالت دوم می‏رسم دلم می‏خواهد بخش زیادی از آروز‏هایم را بی‏خیال شوم و بروم سراغ آخرین آروزویم. خوب آدم پس از برآورده شدن هر آروزیی یک آرزوی دیگر می‏کند ولی من باور دارم که آخری من آخری است.
به گذشته‏ هم فکر می‏کنم. به آن اشتباه کوچک که دوبار مرتکب شده‏ام. و چون بس‏بسیار کوچک است رویم نمی‏شود به کسی بگویم. گیرم گفتم. باورم نمی‏شود آن را اشتباه بداند. نه اینکه بخواهم من را با اشتباهم بپذیرد. نه! فقط بداند که یک اشتباه چقدر می‏تواند کوچک باشد و چقدر می‏تواند بزرگ کار کند. و این است که دانستن و نتوانستن دو فعل استثنایی‏اند. که هم‏زمانی‏شان زجر‏آور است. و چقدر اشباه سروده شاعرش که «توانا بود هر که دانا بود»

پی‏نوشت
_ من خودم را گم کرده‏ام. قبول. اما پیدا شدنم دست خودم نیست. یکی باید بیاید پیدایم کند. درست چون بچه‏ها.
_ این را خواندم که این را نوشتم.
_ فکر می‏کنم سردر به‏دردنخور‏ترین جای یک خانه ‏است. نشانه‏ها همه در خود خانه چیده‏ شده‏اند/می‏شوند.
جمعه 3 دی1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
_ دویست و چهارده میلیارد و هفتصد و چهل و هشت میلیون و سیصد و شست و چهار هزار و هشتصد بایت دارایی دیجیتالم نیست شد. این خبر بدون شرح باشه بهتره. چون شرحش به تفسیر می‏کشه و تفسیرش به آه و ناله و فغان.
_ امروز یکی از تاکسی درایور‏ها آهنگ پدر-مادر داری گذاشته بود. یاد یکی از سی‏دی‏هام افتادم که دست خودم نیست. از خودم پرسیدم کسی که سی‏دی من دست اونه، وقتی به آهنگ‏های دلنشین اون گوش می‏کنه از خودش نمی‏پرسه این سی‏دی از کجا اومده؟
_ دلم هوس یک جاده‏ی متروکه با یک آسمون خشمگین کرده که تهِ تهش می‏رسه به یک شهر متروک. دلم می‏خواد اونجا اتاقی باشه فقط با یک در و یک پنجره که دیوار‏های بتنی خشنش روحم رو صیقل بدن.
_ برای عادی نشون دادن اوضاع یک لطیفه می‏نویسم و بی‏درنگ می‏رم که به عروس فراری برسم. به خنگول می‏گن اگه تو خیابون وقت رانندگی یک نفر بیاد وسط خیابون بوق می‏زنی یا چراغ؟ می‏گه هیچ‏کدوم. برف پاک‏کن رو می‏زنم. یعنی یا بیا اینور یا برو اونور!
سه شنبه 2 آذر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

پسر که باشی؛ سر به هوا چون من؛ _مهم‏تر از همه به قول اون مصاحبه‏هه_ رگه‏هایی از تنبلی پنهان نیز داشته باشی؛ تار تنیدن یک فروند عنکبوت ریزه‏میزه روی بازوی چراغ مطالعهات به هیچ وجه شگفت‏انگیز نخواهد بود. شگفتت وقتی انگیخته می‏شود که دلت نیاید عنکبوت را خانه خراب کنی. حتی هوس کنی پشه‏ای شکار کنی و بچسبانی به تارش.

چهارشنبه 28 مهر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

به لبخند پسرک توی عکس نمی‏آید تلخ نوشتن. راستش اینجا نوشتن هم گستاخی است. چنان‏‏که نفس کشیدنم.

شنبه 27 شهریور1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |
قدیمی‌تر»»

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»