[بهاره نجفی]
شنبه: خدا کند آن قدر باران بیاید که سقف خانهی آقای طاهری چکه کند و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
یکشنبه: حدا کند آقای طاهری پادردش عود کند. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
دوشنبه: خدا کند برای آقای طاهری صدتا مهمان برسد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
سهشنبه: حدا کند آقای طاهری دستش را با چاقو ببرد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
چهارشنبه: خدا کند آقای طاهری در خیابان با آقای صاحبخانه مشغول صحبت شود. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
پنجشنبه: خدا کند آقای طاهری سرما بخورد و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
جمعه: آن قدر باران آمده که سقف خانهی آقای طاهری چکه میکند؛ پا دردش هم عود کرده؛ صدتا مهمان هم برایش رسیده؛ دستش را هم با چاقو بریده و موقعی که برای پانسمان زخم دستش به درمانگاه میرفته، در خیابان با آقای صاحبخانه روبهرو شده و آن قدر ایستاده و با او حرف زده که سرما خورده و بستری شده است. حالا ما باید فوتبال روز جمعه را تعطیل کنیم و دستجمعی همراه آقای ناظم به عیادت آقای طاهری برویم.
[منوچهر احترامی]
آن دو روباه در دامی افتاده بودند.
آن یکی مر دیگری را گفت: کجا تو را باز بینم؟
گفت: پس فردا در رسته ی پوستین پیرایان!
[با تلخیص از کتاب روح الأرواح اثر احمد سمعانی به نقل از تعلیقات منطقالطّیر عطار به مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی]
پی نوشت
_ فصل امتحانات از راه رسیده است و بعد از شکافتن فرمول ها و جزوات تخصصی هیچ چیز به اندازه ی غرق شدن در متون کلاسیک لذت بخش نیست!
به فقیهی راضی مشو! از صوفی ای زیادت، از عارفی زیادت؛ هرچه پیشت آید، از آن زیادت.
از آسمان زیادت.
می گویند هرچه در همه ی عالم هست، در آدمی هست.
این هفت فلک در آدمی کدام است؟
این ستاره ها، آفتاب، ماه تاب؟
[شمس الدین محمد تبریزی]
پی نوشت
_ بدون شک اصل مطلب جایی لابه لای این نثر دلنشین آشکار و نهان است اما خدا می داند «شمس الدین محمد تبریزی» دقیقاْ و یقیناْ کدام یک از اینها است؟ جلال الدین (یا شمس الدین) محمد بن محمد بن محمود الحافظ البخاری / ابوعبدالله شمس الدین محمد مغربی تبریزی / شمس تبریزی
چگونه می توانم با این زبان الکن به شرح رابطه ی میان این دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه، گیج و منگ و گم می شدم. می ماندم که کدام یک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟ مراد حسین است یا علی اکبر؟
اگر مراد حسین است _که هست_ پس این نگاه مریدانه ی او به قامت علی اکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علی اکبر است پس این بال گستردن و سر سایدن در آستان حسین چگونه است؟
با همه ی دوری ام از این وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست. هر دو یکی است و آن یکی عشق است.
[سید مهدی شجاعی]
لا به لای گره ها
کنار بند کفش ها
دنبال چیزی بگرد
رنگی شاید یا آرزویی
این بار باید بالاتر
باید بلند تر بپری
پی نوشت
_ "غریبه های آشنا" را فقط برای این شعر خریدم. افسوس! این شعر آنجا چاپ نشده بود. شاعرش مرا ببخشد اگر اسمش را نمی دانم!
مرا گوئی کرائی من چه دانم
چنین مجنون چرائی من چه دانم
مرا گوئی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برائی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گوئی کجائی من چه دانم
مرا گوئی به قربانگاه جان ها
نمی ترسی که آئی من چه دانم
مرا گوئی تو را با این قفس چیست
گر مرغ هوائی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
زمن یکتا دوتائی من چه دانم
[مولانا]
دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیز ها از سنگ تا انسان
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابان های بی پایان تنهایی
دست خالی باز گشتن
از صف طولانی نان را
در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...
نامه های ساده ی بد نیستم اما...
نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...
گپ زدن از هر دری٬
با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
با دوچرخه
با درخت و گاری و گربه
با همه٬ با هر کس و هرچیز
هر کتابی را به قصد فال باز کردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز
آب پاشی کردن کوچه
غرق در ابهام بوی خاک
در طنین بی سر انجام تداعی ها...
با فرود
قطره
قطره
قطره های آب
روی خاک
سنگ فرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبروی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
_ پاکت پست هوایی _
بر دُم یک باد بادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ
روی آجر های خانه
خط نوشتن با نوک ناخن
روی سیب و هندوانه
قفل صندق قدیم عکس های کودکی را باز کردن
نا گهان با کشف یک لحظه
از پس گر و غبار سال های دور
باز هم از کودکی آغاز کردن
روی تخت بی خیالی
روی قالی٬ تکیه بر بالش
در کنار مادر و غوغای یکریز سماور
گیسوان خواهر کوچکترت را
با سر انگشتان گیجت شانه کردن
و انار آبداری را
توی یک بشقاب آبی دانه کردن
امتداد نقش های روی قالی را
با نگاهی بی هدف دنبال کردن
جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده
توی خاک باغچه
با خواندن یک حمد و سوره چال کردن
فکر کردن٬ فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یادآوری
در سراشیب خاموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگهای یگ گل گمنام
در عبور روز های آخر اسفند
حس سبزی٬ حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!
عشق هم شاید
اتفاق ساده و عادی است!
[قیصر امین پور/ گتوند٬ اسفند هفده سال پیش]
پی نوشت
_ خواستم آنجا که من پر رنگ تر هستم قرمز بزنم٬ زدم این شد!
_ مینیمال را دوست دارم. اما از مینیمال که بگذریم عاشق نوشته های بلند بالا هستم! مثل این!
_ کاش هر کس این شعر را می خواند کامل بخواند! خط به خط٬ کلمه به کلمه!

من بودم و اوج بالِ من٬ کودکی ام
دریا دریا زلالِ من٬ کودکی ام
دنباله ی بادبادکی در کف باد
من بودم و بی خیالِ من٬ کودکی ام
[قیصر امین پور]

اوست نشسته در نظر٬ من به كجا نظر كنم؟
اوست گرفته شهر دل٬ من به كجا سفر برم؟
[مولانا]
[خیام]
زخاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
[قطعه ای از تصنیف "گندم" شهرام ناظری]
زهی عشق٬ زهی عشق که ماراست خدایا
[مولانا]