تبليغاتX
تیرمن - ادبیات

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

کوه، رسا
سنگ، رسا
نغمه‏ی آبها رسا

برگ، رسا
ساقه رسا
قامت آرزو رسا


آه ای کلمات نارسا!

پی‏نوشت
_ نمی‏دانم چرا یک آن فکر کردم به جای من مرحوم عمران صلاحی حرفی زده. چیزی که زبان حال من باشد. از بین شعر‏هایش به این رسیدم.


برچسب‌ها: عمران صلاحی, شعر, نارسا, زبان بند آمده
دوشنبه 12 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
یک نفر در جایی از من راجع به حجاب پرسید؛ من خیلی صریح گفتم: والله من نه فقیهم و نه بزّاز؛ من جامعه‏شناسم.
گفت: «از لحاظ جامعه‏شناسی؟»
گفتم: خوب، جامعه‏شناس به پارچه‏اش کاری ندارد، به آدمی که در آن پارچه است کار دارد!
گفت: راجع به همان؟
گفتم: اگر مخروط جامعه‏ی ایران را به شکل مثلث از بالا به پایین بکشی، قاعده‏ی این مخروط، که اکثریت توده‏ی جامعه‏ی ما هستند، عوام و امّل‏اند و حجاب دارند. بالاتر از این قاعده‏ی مخروط، اقلیتی هستند که تحصیلات جدید دارند، این‏ها بی‏حجابند. سوم، در آن قلّه‏ی مخروط، قلّه‏ی این مثلث، این کلّه قند، افرادی هستند که دارند تکثیر می‏شوند، این‏ها عامی نیستند؛ مال نسل جدیدند؛ جزء تحصیل کرده‏ها هستند؛ این‏ها از مرحله‏ی متمدّن شدن و بینش علمی بالاتر رفته‏اند: به چه مرحله‏ای رسیده؟ به مرحله‏ی ایمان، یک طرز تفکر، مسؤولیت، جبهه‏ی مشخص، خیر و شر کردن و بد و خوب کردن زندگی. شده یک انسان خودآگاه و مسؤول. این باز برگشته و دارد به شدت برمی‏گردد، به طرف چه چیز؟ پوشش اسلامی.
برگشتن به شعاری است، که آن شعار در برابر امپریالیسم غرب، در برابر تمدّن تحمیلی، در برابر فرهنگی که به زور به او تحمیل می‏کنند، در برابر پنجاه-شصت سال توطئه‏ی دگرگون کردن و مسخ کردن و قلب و تزویر و شبیه‏سازی و فرنگی‏بازی، که در کشور‏های اسلامی راه انداخته‏اند، (زن) می‏خواهد بگوید: «نه، من به شخصیت خودم، به فرهنگ خودم، به اید‏ه‏ئولوژی خودم و به ارزش‏های وجودی خودم تکیه می‏کنم». این، عقده‏ی حقارت احساس نمی‏کند.

[شریعتی]

پی‏نوشت
_ تاریخ ثبت و انتشار این پست یکی نیست. همان امکان نمایش در آینده.

جمعه 11 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
از تمام ارتفاعات دور
دره‏ای می‏خواهم
      چنین‏اند آرزو‏هایم!

[بهاره نجفی]

دوشنبه 19 مهر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

شنبه: خدا کند آن قدر باران بیاید که سقف خانه‏ی آقای طاهری چکه کند و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
یکشنبه: حدا کند آقای طاهری پادردش عود کند. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
دوشنبه: خدا کند برای آقای طاهری صدتا مهمان برسد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
سه‏شنبه: حدا کند آقای طاهری دستش را با چاقو ببرد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
چهارشنبه: خدا کند آقای طاهری در خیابان با آقای صاحبخانه مشغول صحبت شود. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
پنج‏شنبه: خدا کند آقای طاهری سرما بخورد و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل می‏کند و ما می‏رویم دنبال فوتبال.
جمعه: آن قدر باران آمده که سقف خانه‏ی آقای طاهری چکه می‏کند؛ پا دردش هم عود کرده؛ صدتا مهمان هم برایش رسیده؛ دستش را هم با چاقو بریده و موقعی که برای پانسمان زخم دستش به درمانگاه می‏رفته، در خیابان با آقای صاحبخانه رو‏به‏رو شده و آن قدر ایستاده و با او حرف زده که سرما خورده و بستری شده است. حالا ما باید فوتبال روز جمعه را تعطیل کنیم و دستجمعی همراه آقای ناظم به عیادت آقای طاهری برویم.

[منوچهر احترامی]

سه شنبه 15 تیر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
عطف به دعوت خانم شایان؛ هفت کتاب دوست داشتنی من این‏ها هستند:
_ غرب زدگی، سنگی برگوری و سه‏تار اثر جلال آل احمد
_ رنج و سرمستی نوشته‏ی ایروینگ استون
_ خداحافظ گری کوپر اثر رومن گاری
_ آن خردمند دیگر اثر هنری ون دایک
_ دو کلمه حرف حساب به قلم گل آقا

پی‏نوشت
_ البته حساب خیلی از کتاب‏ها جداست. گفتن ندارد که!
_ حبه‏ی انگور، مهرباران و زاغچه شما دعوتید. Z.M شما هم بازی!
دوشنبه 9 فروردین1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

آن دو روباه در دامی افتاده بودند.
آن یکی مر دیگری را گفت: کجا تو را باز بینم؟
گفت: پس فردا در رسته ی پوستین پیرایان!

[با تلخیص از کتاب روح الأرواح اثر احمد سمعانی به نقل از تعلیقات منطق‌الطّیر عطار به مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی]


پی نوشت
_ فصل امتحانات از راه رسیده است و بعد از شکافتن فرمول ها و جزوات تخصصی هیچ چیز به اندازه ی غرق شدن در متون کلاسیک لذت بخش نیست!

شنبه 21 دی1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
عصری رفتم سری زدم به ضلع های دیگر و طبقات دیگر. به پیشانی مهتابی های دور عمارت، گُله به گُله پرچم ملیتی، و بر آن اسم رسم فلان حمله دار. ترک و فارس و عراقی و سوری و مراکشی. در پاگرد اطراف عمارت مدام پاسبان می گشت. همه شان جوان. با لباس خاکی و کلاه بره و هفت تیری به کمر و چوبی در دست. و تماشا کنان. یک زنکی با کیف یک وجبی به دوش،  و قفل ساعتی به درش زده، کناری ایستاده بود و دست به سینه نماز می خواند. نه قصر کننده، و بی قنوت. و از زیر پایش باریکه ی آبی می گذشت، از همان آب ها. و جالب صورتش بود که اریب سه تا چاک موازی خورده بود. روی هر لپی سه تا. صبح تا به حالا خیلی از این ها دیده ام. چاک روی لپ هر کدام یک جور است. بعضی ها به علاوه دارند، بعضی ضربدر، بعضی یک خط عمودی، بعضی دو خط افقی و همینجور... و برای یکی شان دلم رفت. زنک بیست، بیست و پنج ساله ای و سخت زیبا. و اندکی چاق. و اسباب صورتش غیر برزنگی. و روی هر کدام از لپ هایش دو تا چاک عمودی. و رنگ گوشت ته چاک ها باز تر از قیر براق پوست. گوشه ای نشسته بود و دو سه تا قواره پارچه ی دست باف افریقایی را می فروخت. گپی باهاش زدم. به فنارسه! اهل کامرون بود. و چک و چانه ای برای خرید. ولی خودش سخت زیبا تر بود تا پارچه هایش. و این نه چیزی بود که او می فروخت یا من می خریدم.

[جلال آل احمد]


پی نوشت
_ منظور نویسنده از«همان آب ها» آبی است پیش تر راجع به آن توضیح داده. از کثیف ترین آب های موجود! «فنارسه» هم همان زبان فرانسه است.
_ کلمه و ترکیب هایی در این متن هست که من هر چه گشتم متوجه ی معنی آنها نشدم! مثل «برزنگی» و «حمله دار»!
یکشنبه 10 آذر1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نمی رسيد. شكوه بيرون كلاس بر ما حرام بود. سر های ما تو كتاب بود. معلم درس پرسيده بود. و گفته بود دوره كنيد. نمي شد سربلند كرد. تماشای آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حياط جريمه داشت؛ از نمره گرفته، دو نمره كم مي شد. ما دور تا دور اطاق روی نيمكت ها نشسته بوديم. ميان اطاق خالی بود. و چه پهنه يی برای چوب و فلك. تخته سياه جای بد بود. ضد نور بود. روی چند شيشه را گرفته بود؛ نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكه يی از آسمان. نوشته ی روی تخته ی سياه خوب ديده نمی شد؛ برگ، مرگ خوانده می شد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.

[سهراب سپهری]

شنبه 13 مهر1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

به فقیهی راضی مشو! از صوفی ای زیادت، از عارفی زیادت؛ هرچه پیشت آید، از آن زیادت.
از آسمان زیادت.
می گویند هرچه در همه ی عالم هست، در آدمی هست.
این هفت فلک در آدمی کدام است؟
این ستاره ها، آفتاب، ماه تاب؟

[شمس الدین محمد تبریزی]

پی نوشت
_ بدون شک اصل مطلب جایی لابه لای این نثر دلنشین آشکار و نهان است اما خدا می داند «شمس الدین محمد تبریزی» دقیقاْ و یقیناْ کدام یک از اینها است؟ جلال الدین (یا شمس الدین) محمد بن محمد بن محمود الحافظ البخاری / ابوعبدالله شمس الدین محمد مغربی تبریزی / شمس تبریزی

یکشنبه 24 شهریور1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

چگونه می توانم با این زبان الکن به شرح رابطه ی میان این دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه، گیج و منگ و گم می شدم. می ماندم که کدام یک از این دو مرادند و کدامیک مرید؟ مراد حسین است یا علی اکبر؟
اگر مراد حسین است _که هست_ پس این نگاه مریدانه ی او به قامت علی اکبر، به راه رفتن او، به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟! و اگر محبوب، علی اکبر است پس این بال گستردن و سر سایدن در آستان حسین چگونه است؟
با همه ی دوری ام از این وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق در میان نیست. هر دو یکی است و آن یکی عشق است.

[سید مهدی شجاعی]

 

پنجشنبه 10 مرداد1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

لا به لای گره ها
کنار بند کفش ها
دنبال چیزی بگرد
رنگی شاید یا آرزویی
این بار باید بالاتر
باید بلند تر بپری


پی نوشت
_ "غریبه های آشنا" را فقط برای این شعر خریدم. افسوس! این شعر آنجا چاپ نشده بود. شاعرش مرا ببخشد اگر اسمش را نمی دانم!

پنجشنبه 19 اردیبهشت1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

مرا گوئی کرائی من چه دانم
چنین مجنون چرائی من چه دانم

 

مرا گوئی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برائی من چه دانم

 

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گوئی کجائی من چه دانم

 

مرا گوئی به قربانگاه جان ها 
نمی ترسی که آئی من چه دانم

 

مرا گوئی تو را با این قفس چیست
گر مرغ هوائی من چه دانم

 

شبی بربود ناگه شمس تبریز
زمن یکتا دوتائی من چه دانم

 

[مولانا]

دوشنبه 9 اردیبهشت1387  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
_ آسمان را...!
ناگهان آبی است!
(از قضا یک روز صبح زود می بینی)
دوست داری زود برخیزی
پیش از آنکه دیگران
چشم خواب آلود خود را وا کنند
پیش از آنکه در صف طولانی نان
                                  باز هم غوغا کنند
در هوای پشت بام صبح
با نسیم نازک اسفند
                                  دست و رویت را بشویی
حوله ی نمدار و نرم بامدادان را
                                        روی هُرم گونه هایت حس کنی
و سلامی سبز
توی حوض کوچک خانه
                                   به ماهی ها بگویی
سفره ات را واکنی
                             _ نان و پنبر و نور _
تا دوباره فوج گنجشکان بازیگوش
بر سر صبحانه ات دعوا کنند

دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیز ها از سنگ تا انسان

دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابان های بی پایان تنهایی
دست خالی باز گشتن
از صف طولانی نان را

در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...
نامه های ساده ی بد نیستم اما...
نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...
گپ زدن از هر دری٬
                           با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
                               با دوچرخه
با درخت و گاری و گربه
                              با همه٬ با هر کس و هرچیز
هر کتابی را به قصد فال باز کردن
از کتاب حافظ شیراز
                             تا تقویم روی میز
آب پاشی کردن کوچه
                            غرق در ابهام بوی خاک
در طنین بی سر انجام تداعی ها...
با فرود
         قطره
                قطره
قطره های آب
                             روی خاک
سنگ فرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبروی یک در آبی
                           پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
_ پاکت پست هوایی _
بر دُم یک باد بادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ
روی آجر های خانه
خط نوشتن با نوک ناخن
روی سیب و هندوانه

قفل صندق قدیم عکس های کودکی را باز کردن
نا گهان با کشف یک لحظه
از پس گر و غبار سال های دور
باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی
روی قالی٬ تکیه بر بالش
در کنار مادر و غوغای یکریز سماور
گیسوان خواهر کوچکترت را
با سر انگشتان گیجت شانه کردن
و انار آبداری را
توی یک بشقاب آبی دانه کردن
امتداد نقش های روی قالی را
                                       با نگاهی بی هدف دنبال کردن
جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده
توی خاک باغچه
                     با خواندن یک حمد و سوره چال کردن

فکر کردن٬ فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
                                        مثل یک یادآوری
در سراشیب خاموشی
                                        مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگهای یگ گل گمنام
                                 در عبور روز های آخر اسفند
حس سبزی٬ حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!

عشق هم شاید
                      اتفاق ساده و عادی است!

[قیصر امین پور/ گتوند٬ اسفند هفده سال پیش]

پی نوشت
_ خواستم آنجا که من پر رنگ تر هستم قرمز بزنم٬ زدم این شد!
_ مینیمال را دوست دارم. اما از مینیمال که بگذریم عاشق نوشته های بلند بالا هستم! مثل این!
_ کاش هر کس این شعر را می خواند کامل بخواند! خط به خط٬ کلمه به کلمه!

سه شنبه 28 اسفند1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

اوج بال من! کودکی ها!

من بودم و اوج بالِ من٬ کودکی ام
دریا دریا زلالِ من٬ کودکی ام

دنباله ی بادبادکی در کف باد
من بودم و بی خیالِ من٬ کودکی ام

 

[قیصر امین پور]

دوشنبه 13 اسفند1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

اوست نشسته در نظر!

اوست نشسته در نظر٬ من به كجا نظر كنم؟

اوست گرفته شهر دل٬ من به كجا سفر برم؟

 

[مولانا]

جمعه 12 بهمن1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آنست و نه این


[خیام]

پنجشنبه 27 دی1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

زخاک من اگر گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

 خمیر و نانوا دیوانه گردند
 تنورش بیت مستانه سراید
 

[قطعه ای از تصنیف "گندم" شهرام ناظری]

دوشنبه 26 آذر1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

زهی عشق٬ زهی عشق که ماراست خدایا

 چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست خدایا
 چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
 چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
 

[مولانا]

یکشنبه 13 آبان1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |
هر کس که از هجوم محبت مریض شد
داند طبیب خویش لقای حبیب را
چون بر سرش طبیب به هستی نهد قدم
ببخشد شفا از علت هستی طبیب را

شنبه 3 شهریور1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی ادبیات |

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»