گم شدهام
یابنده مرا به اینجانب تحویل دهد
و از دریافت مژدگانی صرفنظر کند
.
.
.
بیا پیش از آن تو
در دهانم بریز
چند قطره شعر نو
و با آن عکس یادگاری
بده قلقلک نوک دماغم را
خرچنگ غورباغه، بلند و رسا
مرا به نام کوچکم صدا بزن
با دست سنگین خاطرهها
سیلی
محکم به صورتم بزن
بیا با یک خبر داغ تکانم بده
بگو که زندهام
این را تو نشانم بده
.
.
.
اگر گمم
بگذار زنده باشم
بگذار زنده بیابند مرا
☼
جمعه 5 شهریور1389
|
پر پرواز! |

این وقت سال برگ جوان درختها با آن رنگ سبز اشباع کیفورم میکنند. پشت چراغ، تماشای آسمان صاف و آبی با موسیقی رادیو پیام و افکت عابر پیاده لذت بخش است. صدای موتورسیکلتها وقتی بیاعتنا به شیشهی دو جدارهی سالن تا این طرف خانه میرسد هیجانانگیز است. هیجانش بیشتر هم میشود اگر تصور کنی موتوری پیک است. بستهای را میبرد برساند که صاحبش بیصبرانه منتظر است. این وقت سال صبحها وقت صبحانه خوردن، صدای گنجشکها روی درخت جلوی خانه، نزدیک پنجرهی آشپزخانه که دیگر توصیف نمیخواهد. اصل جنس است. زندگی بخشِ زندگی بخش! گوش دادن به عاشقانهی خیلی دور خیلی نزدیک خلسه آور است. دوباره و چندباره گوش میکنی. سیر نمیشوی و باز هم. این وقت سال چه شیرین است انتظار. انتظار برای بزرگ شدن بوتهی توت فرنگی پای درخت گردو. برای دیدن قرمز میوهاش. برای چشیدن طعم ترش و شیرینش. این وقت سال عصرها پارک پردیسان چقدر میچسبد. نگاه میکنی؛ بچهها بادبادک هوا کردهاند. آدم بزرگها هم. همه شادند و لبخند میزنند. ماشینها بوق و شهر برق.
این وقت سال تمرین حل کردن، سر کلاس حاضر شدن، آزمایشگاه رفتن و جستجو کردن حس و حال نمیخواهد. حس و حال دارد. این وقت سال حیاط دانشکده جان میدهد برای جمعهای دوستانه. فقط حیف دانشکدهی ما حیاط ندارد. حیاط خلوت دارد.
☼
شنبه 28 فروردین1389
|
بنچمارکات! |
از خانه تکانی خانهی ما، مانده همین اتاق نیموجبی من. برای شروع چند شب پیش تمام آن مجلههای کذایی را یکجا گذاشتم بیرون؛ دم در. حالا یک طبقه از کتابخانهام خالی شده و کتابهای بیطبقه خوشحالاند که طبقه دار شدهاند. من هم.
راستش میترسم ادامه بدهم. مثلاً بخواهم کتابهای کتابخانه را پایین بیاورم. میترسم یک اسم، یک شعر اشکم را در بیاورد. یا خرت و پرتهای کشوی میزم را بیرون بریزم. میترسم رنگ و بوی انگشتر عقیق مادربزرگ خدا بیامرزم مثل همیشه هواییام کند. یا حتی در کیفم را باز کنم. میترسم کارنامههایم هنوز آنجا باشند. میترسم نمرهها هنوز همان باشند. از کجا معلوم بدتر نشده باشند و مهر مردود پای آنها ننشسته باشد و نیشخند نزند؟!
فرش را میترسم کنار بزنم. میترسم مورچهها رفته باشند و تنها تنهایی برایم مانده باشد. میترسم پردهی پنجره را کنار بزنم. میترسم آنچه آن سوی پنجره است آسمان نباشد. انعکاس باشد در پنجرهی همسایه روبرویی. دیوار را میترسم تمیز کنم. میترسم هی دستمال بکشم و هی هنوز دیوار باشد بین ما. به قاب عکسهای رویش میترسم دست بزنم. نکند از دستم بیافتند و بشکنند. آنگاه اگر زمان بایستد چه؟! من میترسم. من میترسم اگر زمان بایستد و امسال تمام نشود.
☼
یکشنبه 23 اسفند1388
|
پر پرواز! |
بندهاش از حکیمش پرسید دلخوشی بهتر یا غم بهتر؟
فرمود غم بهتر. که دلخوشی کمتر هست وگرش باشد بیدرنگ از دل برود و چون برفت دگر بار باز نگردد. چون آنکه غم از راه رسیده و ماندگار میشود و او را مجالی در دل نیست. پس غم بهتر.
روباهی لابهلای گلها میدوید و به خیال خودش خرامان میرفت. شاید روباه نبود و شغالی بود که از ده روبرو فرار میکرد و افسوس میخورد. که چرا دست و پا چلفتی کرده و مرغهای کدخدا را یک لقمهی چرب نکرده؟ همانها که هفتهی پیش پسرعموی روباهش به خاطر آنها ناپرهیزی کرده بود و از آن ماجرا فقط تعریفش را برای او آورده بود. نه! شاید همان روباه بود که میرفت ده؛ حال مرغهای کدخدا را بپرسد و در راه آنی فکر یک مهمانی باشکوه رهایش نمیکرد.
☼
شنبه 9 خرداد1388
|
پر پرواز! |
_ تب بهار: تبی است همه گیر که در بعضی موارد خواشایند است. از نشانه هایش می توان به قبول نکردن سفارش کار و وعده ی آن طرف سال دادن، عیدی خواستن با زبان بی زبانی، عیدی خواستن با کمال پر رویی، عیدی دادن با احترام، عیدی دادن با نهایت عشق، پچ پچ ته کلاس دانشجو جماعت برای لابی کردن و هفته ی آخر را سرکلاس حاضر نشدن و وعده ی انتشار ویژه نامه ی نوروزی انواع جراید با بوق و کرنای اضافی اشاره کرد!
_ لرز بهار: زمان و موعد مشخصی ندارد و به محض اینکه کسی به خاطر بهار و مسائل مربوط به آن تنش بلرزد دوره ی لرز بهار شروع شده است. کارمند بانکش با دیدن صف مشتریان آنالوگ، بچه مدرسه ای اش بخاطر تکلیف های نوروزی و خانه دارش با دیدن پهنه ی خانه که عموماً بیشتر از ٤٠ متر مربع نیست تن لرز می گیرد!
همچنین گزارش شده در سطح شهر جوانانی به غایت سوسول، جاهل، قرتی و به قول امروزی ها فشن دیده شده اند که بهار رسیده و نرسیده تی شرت های همچین و همچون به تن می کنند و لرز بهار را به جان می خرند!
_ درد بهار: دردِ درد که نیست. حالتی است خلسه گون. ربطی هم به تب و لرزش ندارد. یعنی تب کرده باشی یا نه، لرزیده باشی یا نه بهار هست، می آید، مبتلا می شوی. به موجود دوپا هم خلاصه نمی شود. عالم گیر است. درد بهار باعث می شود درختان شکوفه کنند. برف ها آب شوند و ابرها بازیگوش تر از همیشه در آسمان نیلگونش بپرند. این درد باعث می شود ماهی ها یادشان بیفتد یک سال تمام است همه با هم از ته دل نگفته اند آب آب!
پی نوشت
_ تب و لرز را با هم بگیری اما به دردش مبتلا نشوی بهار را حس نمی کنی!
_ این اپیدمی فصلی است و با تغییر فصل خود به خود بهبود می یابد. الهی نیابد!
_ تقدیم شد. سوال نفرمائید!
☼
جمعه 30 اسفند1387
|
پر پرواز! |
اصرار داشت هرچی زودتر هم دیگه رو ببینیم. اما خودش هم نمی دونست کی و کجا؟ می گفت نمی دونه دقیقاً کی وقت خالی داره.
حالا بعد از یک هفته، همین امروز صبح تماس گرفت و برای غروب قرار گذاشت؛ توی یک کافی شاپ نزدیک محل کارش. مثل همیشه نبود. لابه لای بگو بخندهای همیشگی حرف هایی می زد که من متوجه ی معنی اونها نمی شدم. سعی می کرد بیشتر توضیح بده. اما انگار نه انگار! کار به جایی رسید که عصبانی شد و از توی کیف لپ تاپش قلم و کاغذ درآورد و گذاشت روی میز. به اون ها اشاره کرد و گفت بنویس: "کار، کارآزموده، کارآمد، کارآموز، کارزار، کارساز، کارستان، کارشناس، کارفرما و کارگر و..."
می دونستم همین که گفتن اون و نوشتن من تموم بشه می خواد یک حرف عجیب بزنه و زد.
گفت: "حالا اینایی که گفتم و نوشتی؛ بین من و بابام منصفانه تقسیم کن"
☼
دوشنبه 7 بهمن1387
|
پر پرواز! |
حرفها كه از راه میرسند هر كجا بشود قلمیشان میكنم. گوشهی روزنامه، پشت كاغذ باطلهها و اگر همراهم باشد روی برگی از دفتر يادداشتم.
گاهی زمان كه گذشت و ذهنم كه ته نشين شد؛ دنبال نوشتههايم میگردم و پيدا نمیكنم. نوشتههای من خيلی وقتها به همين سادگی گم میشوند. حرفها اما هميشه هستند. مثل روز اول قلمی نشده!
☼
پنجشنبه 3 بهمن1387
|
پر پرواز! |
پاییز باشد. آخرین جمعه ی آبانش. روز را از اولش داشته باشی. رفته باشی بربری داغ خریده باشی و بساط صبحانه هم به راه باشد. کره و عسل، پنیر لیقوان و گردو، چای شیرین و دو سه پره پرتقال رسمی و دست کم سه_چهار تا آبنبات قهوه خورده باشی.
کسی باشد که دو نفر باشید. یک نفر از خانه یا یکی مثل همکلاسی. با هم بیرون زده باشید. جایی مثل پارک نزدیک خانه. آسمان ابری نباشد. صاف صاف هم نه! تکه ای ابر گوشه ای از آسمان گم شده باشد. کمی باد باشد که گرد و غبار همیشگی شهر اینبار نباشد. بدمینتون یا والیبال بازی کنید. دار و درخت را تماشا کنی و سنگ جلوی پایت را شوت کنی. کمی احساس خستگی کنی و برگردی خانه.
کلید داشته باشی که زنگ نزنی. در را که باز کردی تی وی روشن باشد. فیتیله ای ها بخوانند: نغمه گَلیر ساز گَلیر/ نوروز گَلیر آی یار گَلیر/ باغچالاردا گول اولسون/ بایرام موبارک اولسون... گوش که می کنی وارد اتاق شوی. پرده ی پنجره را کنار بزنی. همه جا روشن تر شود. لابه لای اشعه های آفتاب ذرات گرد و غبار را ببینی. رقصان و رها. پوست صورتت گرمی آفتاب را حس کند و به فرش کف اتاق نگاه کنی. به لاکی زمینه اش که زیر نور آفتاب می درخشد زل بزنی. لباس راحت بپوشی. یا نه !همینطور راحت روی فرش دراز بکشی. روی گل های قالی دست بکشی و به مزه ی آبنبات های قهوه فکر کنی. به فردا که امتحان نداری. کمی خوشحال شوی. به پس فرا که نمایشگاه مطبوعات برپا است و به ...
☼
شنبه 25 آبان1387
|
پر پرواز! |
امروز که خیس خیس باران بارید
بیشتر از تن در و دیوار این شهر
روح من و هم کوچه ای هایم خیس شد
و گیاهان همیشه بهتر از ما خیس می شوند!
☼
یکشنبه 5 آبان1387
|
پر پرواز! |