تبليغاتX
تیرمن

هشتی | چاپار برقی | سجل | بنچاق | طاقچه‏ها | نردبان | چارسو | ايوان | سرداب

گم شده‏ام
یابنده مرا به اینجانب تحویل دهد
و از دریافت مژدگانی صرف‏نظر کند
.
.
.
بیا پیش از آن تو
            در دهانم بریز
چند قطره شعر نو
             و با آن عکس یادگاری
بده قلقلک نوک دماغم را
خرچنگ غورباغه، بلند و رسا
                              مرا به نام کوچکم صدا بزن
با دست سنگین خاطره‏ها
                           سیلی
                                محکم به صورتم بزن
بیا با یک خبر داغ تکانم بده
                       بگو که زنده‏ام
                                   این را تو نشانم بده
.
.
.

اگر گمم
بگذار زنده باشم
بگذار زنده بیابند مرا
جمعه 5 شهریور1389 | پر پرواز! |
http://sites.google.com/site/medaadrangy/DSC04816.jpg

این وقت سال برگ جوان درخت‏ها با آن رنگ سبز اشباع کیفورم می‏کنند. پشت چراغ، تماشای آسمان صاف و آبی با موسیقی رادیو پیام و افکت عابر پیاده لذت بخش است. صدای موتورسیکلت‏ها وقتی بی‏اعتنا به شیشه‏ی ‏دو جداره‏ی سالن تا این طرف خانه می‏رسد هیجان‏انگیز است. هیجانش بیشتر هم می‏شود اگر تصور کنی موتوری پیک است. بسته‏ای را می‏برد برساند که صاحبش بی‏صبرانه منتظر است. این وقت سال صبح‏ها وقت صبحانه خوردن، صدای گنجشک‏ها روی درخت جلوی خانه، نزدیک پنجره‏ی آشپزخانه که دیگر توصیف نمی‏خواهد. اصل جنس است. زندگی بخشِ زندگی بخش! گوش دادن به عاشقانه‏ی خیلی دور خیلی نزدیک خلسه آور است. دوباره و چندباره گوش می‏کنی. سیر نمی‏شوی و باز هم. این وقت سال چه شیرین است انتظار. انتظار برای بزرگ شدن بوته‏ی توت فرنگی پای درخت گردو. برای دیدن قرمز میوه‏اش. برای چشیدن طعم ترش و شیرینش. این وقت سال عصر‏ها پارک پردیسان چقدر می‏چسبد. نگاه می‏کنی؛ بچه‏ها بادبادک هوا کرده‏اند. آدم بزرگ‏ها هم. همه شادند و لبخند می‏زنند. ماشین‏ها بوق و شهر برق. این وقت سال تمرین حل کردن، سر کلاس حاضر شدن، آزمایشگاه رفتن و جستجو کردن حس و حال نمی‏خواهد. حس و حال دارد. این وقت سال حیاط دانشکده جان می‏دهد برای جمع‏های دوستانه. فقط حیف دانشکده‏ی ما حیاط ندارد. حیاط خلوت دارد.
شنبه 28 فروردین1389 | بنچ‌مارکات! |

از خانه تکانی خانه‏ی ما، مانده همین اتاق نیم‏وجبی من. برای شروع چند شب پیش تمام آن مجله‏های کذایی را یکجا گذاشتم بیرون؛ دم در. حالا یک طبقه از کتابخانه‏ام خالی شده و کتاب‏های بی‏طبقه خوشحال‏اند که طبقه دار شده‏اند. من هم.
راستش می‏ترسم ادامه بدهم. مثلاً بخواهم کتاب‏های کتابخانه را پایین بیاورم. می‏ترسم یک اسم، یک شعر اشکم را در بیاورد. یا خرت و پرت‏های کشوی میزم را بیرون بریزم. می‏ترسم رنگ و بوی انگشتر عقیق مادربزرگ خدا بیامرزم مثل همیشه هوایی‏ام کند. یا حتی در کیفم را باز کنم. می‏ترسم کارنامه‏هایم هنوز آنجا باشند. می‏ترسم نمره‏ها هنوز همان باشند. از کجا معلوم بدتر نشده باشند و مهر مردود پای آنها ننشسته باشد و نیشخند نزند؟!
فرش را می‏ترسم کنار بزنم. می‏ترسم مورچه‏ها رفته باشند و تنها تنهایی برایم مانده باشد. می‏ترسم پرده‏ی پنجره را  کنار بزنم. می‏ترسم آنچه آن سوی پنجره است آسمان نباشد. انعکاس باشد در پنجره‏ی همسایه روبرویی. دیوار را می‏ترسم تمیز کنم. می‏ترسم هی دستمال بکشم و هی هنوز دیوار باشد بین ما. به قاب عکس‏های رویش می‏ترسم دست بزنم. نکند از دستم بی‏افتند و بشکنند. آنگاه اگر زمان بایستد چه؟! من می‏ترسم. من می‏ترسم اگر زمان بایستد و امسال تمام نشود.

یکشنبه 23 اسفند1388 | پر پرواز! |

بنده‏اش از حکیمش پرسید دلخوشی بهتر یا غم بهتر؟
فرمود غم بهتر. که دلخوشی کمتر هست وگرش باشد بی‏درنگ از دل برود و چون برفت دگر بار باز نگردد. چون آنکه غم از راه رسیده و ماندگار می‏شود و او را مجالی در دل نیست. پس غم بهتر.

پنجشنبه 12 آذر1388 | یک کلمه و نصفی حرف حساب! |

روباهی لابه‏لای گل‏ها می‏دوید و به خیال خودش خرامان می‏رفت. شاید روباه نبود و شغالی بود که از ده روبرو فرار می‏کرد و افسوس می‏خورد. که چرا دست و پا چلفتی کرده و مرغ‏های کدخدا را یک لقمه‏ی چرب نکرده؟ همان‏ها که هفته‏ی پیش پسرعموی روباهش به خاطر آنها ناپرهیزی کرده بود و از آن ماجرا فقط تعریفش را برای او آورده بود. نه! شاید همان روباه بود که می‏رفت ده؛ حال مرغ‏های کدخدا را بپرسد و در راه آنی فکر یک مهمانی باشکوه رهایش نمی‏کرد.

شنبه 9 خرداد1388 | پر پرواز! |
_ تب بهار: تبی است همه گیر که در بعضی موارد خواشایند است. از نشانه هایش می توان به قبول نکردن سفارش کار و وعده ی آن طرف سال دادن، عیدی خواستن با زبان بی زبانی، عیدی خواستن با کمال پر رویی، عیدی دادن با احترام، عیدی دادن با نهایت عشق، پچ پچ ته کلاس دانشجو جماعت برای لابی کردن و هفته ی آخر را سرکلاس حاضر نشدن و وعده ی انتشار ویژه نامه ی نوروزی انواع جراید با بوق و کرنای اضافی اشاره کرد!

_ لرز بهار: زمان و موعد مشخصی ندارد و به محض اینکه کسی به خاطر بهار و مسائل مربوط به آن تنش بلرزد دوره ی لرز بهار شروع شده است. کارمند بانکش با دیدن صف مشتریان آنالوگ، بچه مدرسه ای اش بخاطر تکلیف های نوروزی  و خانه دارش با دیدن پهنه ی خانه که عموماً بیشتر از ٤٠ متر مربع نیست تن لرز می گیرد!
همچنین گزارش شده در سطح شهر جوانانی به غایت سوسول، جاهل، قرتی و به قول امروزی ها فشن دیده شده اند که بهار رسیده و نرسیده تی شرت های همچین و همچون به تن می کنند و لرز بهار را به جان می خرند!

_ درد بهار: دردِ درد که نیست. حالتی است خلسه گون. ربطی هم به تب و لرزش ندارد. یعنی تب کرده باشی یا نه، لرزیده باشی یا نه بهار هست، می آید، مبتلا می شوی. به موجود دوپا هم خلاصه نمی شود. عالم گیر است. درد بهار باعث می شود درختان شکوفه کنند. برف ها آب شوند و ابرها بازیگوش تر از همیشه در آسمان نیلگونش بپرند. این درد باعث می شود ماهی ها یادشان بیفتد یک سال تمام است همه با هم از ته دل نگفته اند آب آب!

پی نوشت
_ تب و لرز را با هم بگیری اما به دردش مبتلا نشوی بهار را حس نمی کنی!
_ این اپیدمی فصلی است و با تغییر فصل خود به خود بهبود می یابد. الهی نیابد!
_ تقدیم شد. سوال نفرمائید!
جمعه 30 اسفند1387 | پر پرواز! |
اصرار داشت هرچی زودتر هم دیگه رو ببینیم. اما خودش هم نمی دونست کی و کجا؟ می گفت نمی دونه دقیقاً کی وقت خالی داره.
حالا بعد از یک هفته، همین امروز صبح تماس گرفت و برای غروب قرار گذاشت؛ توی یک کافی شاپ نزدیک محل کارش. مثل همیشه نبود. لابه لای بگو بخندهای همیشگی حرف هایی می زد که من متوجه ی معنی اونها نمی شدم. سعی می کرد بیشتر توضیح بده. اما انگار نه انگار! کار به جایی رسید که عصبانی شد و از توی کیف لپ تاپش قلم و کاغذ درآورد و گذاشت روی میز. به اون ها اشاره کرد و گفت بنویس: "کار، کارآزموده، کارآمد، کارآموز، کارزار، کارساز، کارستان، کارشناس، کارفرما و کارگر و..."
می دونستم همین که گفتن اون و نوشتن من تموم بشه می خواد یک حرف عجیب بزنه و زد.
گفت: "حالا اینایی که گفتم و نوشتی؛ بین من و بابام منصفانه تقسیم کن"
دوشنبه 7 بهمن1387 | پر پرواز! |
حرف‌ها كه از راه می‌رسند هر كجا بشود قلمی‌شان می‌كنم. گوشهی روزنامه، پشت كاغذ باطله‌ها و اگر همراهم باشد روی برگی از دفتر يادداشتم.
گاهی زمان كه گذشت و ذهنم كه ته نشين شد؛ دنبال نوشته‌هايم می‌گردم و پيدا نم
ی‌كنم. نوشته‌های من خيلی وقت‌ها به همين سادگی گم می‌شوند. حرف‌ها اما هميشه هستند. مثل روز اول قلمی نشده!
پنجشنبه 3 بهمن1387 | پر پرواز! |
پاییز باشد. آخرین جمعه ی آبانش. روز را از اولش داشته باشی. رفته باشی بربری داغ خریده باشی و بساط صبحانه هم به راه باشد. کره و عسل، پنیر لیقوان و گردو، چای شیرین و دو سه پره پرتقال رسمی و دست کم سه_چهار تا آبنبات قهوه خورده باشی.
کسی باشد که دو نفر باشید. یک نفر از خانه یا یکی مثل همکلاسی. با هم بیرون زده باشید. جایی مثل پارک نزدیک خانه. آسمان ابری نباشد. صاف صاف هم نه! تکه ای ابر گوشه ای از آسمان گم شده باشد. کمی باد باشد که گرد و غبار همیشگی شهر اینبار نباشد. بدمینتون یا والیبال بازی کنید. دار و درخت را تماشا کنی و سنگ جلوی پایت را شوت کنی. کمی احساس خستگی کنی و برگردی خانه.
کلید داشته باشی که زنگ نزنی. در را که باز کردی تی وی روشن باشد. فیتیله ای ها بخوانند: نغمه گَلیر ساز گَلیر/ نوروز گَلیر آی یار گَلیر/ باغچالاردا گول اولسون/ بایرام موبارک اولسون... گوش که می کنی وارد اتاق شوی. پرده ی پنجره را کنار بزنی. همه جا روشن تر شود. لابه لای اشعه های آفتاب ذرات گرد و غبار را ببینی. رقصان و رها.
پوست صورتت گرمی آفتاب را حس کند و به فرش کف اتاق نگاه کنی. به لاکی زمینه اش که زیر نور آفتاب می درخشد زل بزنی. لباس راحت بپوشی. یا نه !همینطور راحت روی فرش دراز بکشی. روی گل های قالی دست بکشی و به مزه ی آبنبات های قهوه فکر کنی. به فردا که امتحان نداری. کمی خوشحال شوی. به پس فرا که نمایشگاه مطبوعات برپا است و به ...
شنبه 25 آبان1387 | پر پرواز! |
امروز که خیس خیس باران بارید
بیشتر از تن در و دیوار این شهر
روح من و هم کوچه ای هایم خیس شد
و گیاهان همیشه بهتر از ما خیس می شوند!
یکشنبه 5 آبان1387 | پر پرواز! |

زنده به گم» مأموریت‏ عکاسانه » ت مثل تنبلی، مثل تلاش؛ تلاش برای تنازع بقا» بابا تو دیگه کی هستی؟!» دعا به جان آقای طاهری»