هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | گنجه | سرداب

صبح با پیامک پیمانکار کابینت‌کار از خواب بیدار شدم. «سلام صبح بخیر، ساعت 10 دفتر شما هستم» جواب دادم «سلام، عالی»
از تخت بلند شدم. خودم را در آینه دیدم. متوجه شدم که باید دوش بگیرم. موهایم به گونه‌ای نامرتب شده بود که تنها شانه‌ی خالی کارساز نبود.
امروز ظهر باید برویم سر مزار عمو. یک هفته است که داغش در دل‌ها‌مان خانه کرده. این شده که یک هفته‌ است هر شب خانه‌ی عمو دور هم جمع می‌شویم؛ برای دلگرمی خانوده‌ی عمو. ولی آیا کارساز است؟
هنوز خانه‌ام که تلفن ثمین زنگ می‌خورد؛ «مامان بود، می‌گه اگر می‌تونید زودتر بیایید از اینجا با هم بریم، نهار آبگوشته. نهار با هم باشیم» خیلی فکر نمی‌کنم؛ «زنگ بزن بگو نمی‌تونیم، مستقیم می‌آییم سر مزار»
ساعت ده و ربع رسیدم دفتر، وارد اتاق که شدم مدیر دفتر تماس گرفت؛ «آقای پیمانکار کابینت‌کار اومده، میتونن بیان داخل؟»


برچسب‌ها: صبح, مرگ, ظهر, پاییز

پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی بنچ‌مارکات! [ ]

سر ظهر مترو خلوت است. در حال رفتن به جلسه‌ی یکی از پروژه‌ها هستم. جلسه‌ای که حضور من لزومی نداشت، اما دوست داشتم نظرات نمایندگان کارفرما را از نزدیک بشنوم.

در صندلی‌های روبرو سه پسر جوان، سرخوش و خندان نشسته‌اند، هندزفری بی‌سیم را بین خودشان رد و بدل می‌کنند. به نظر می‌رسد درحال گوش دادن به موزیکی هستند که برایشان جذاب است. آنقدر جوان هستند که نمی‌شود تشخیص داد دانشجوی ترم یک هستند یا دانش‌آموز سال آخر دبیرستان! هر کدام یک کوله دارد و مشخص است که در راه خانه هستند.

چه چیز باعث شد بخواهم داستان این سه جوان سرخوش را در گوشی موبایلم تایپ کنم؟ خب همین سرخوشی که داشتند و فکر اینکه جوانی من چطور گذشت؟! به چشم بر هم زدنی؟ نه! سریع‌تر…


برچسب‌ها: قطار, جوانی, زمان, موزیک

سه شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی ضد یخ! [ ]

همینو می‌خواستم، شب‌ پاییزی، آروم، بی فکر فردا، ازگیل تر و تازه فرد اعلا تو آبکش کنار سینک، حس سرما رو نوک انگشتای پا، خونه‌ی بهم ریخته از پیمایش لوت، آخ که چه آسمونی داشت، درست کردن چسفیل، نشستن روی کاناپه و در چشم باد دیدن، با ثمین…


برچسب‌ها: پاییز, سریال, طبیعت‌گردی, خانه

سه شنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۴  تیرمن  این نبشته را گذاشت روی طاقچه‌ی پسرانه! [ ]



آخرین پنج‌شنبه‌ی پاییز» قطار جوانی رفت؟» خرده خواسته‌های یک معمار پرمشغله» نقطه‌ی کم‌زمانی»