بازی وبلاگی است و حبه انگور دعوتم کرده بگویم «من کی هستم؟!». خیلی خوشحال میشوم. دلم میخواهد چنان بازی کنم که دست همه را از پشت ببندم. اما همه چیز به همین سادگی نیست. خوب که فکر میکنم میفهمم کسی نیستم. و این میتواند چند دلیل داشته باشد. اول اینکه شاید زیاد به دیگران نزدیک نشدهام. یا حتی آنها به من. و این بد است. دوم اینکه احتمال میدهم فراموش کرده باشم دیگران مرا چه خواندهاند و میخوانند. و این هم خوب است و هم بد. سوم اینکه، سوم اینکه...بگذریم. راستش سومیاش را خودم هم نمیدانم.
بیشتر از همه و بهتر از همه، هر کجا که بابا را بشناسند، من «پسر بابا» هستم. یعنی هرجا سخن از من است نام بابا میدرخشد.
من «مُهندیس» هستم. وقتی وردست بابا با کارگرهای افغانی سر و کله میزنم.
من «روی قالی چریده/میچرد» هستم. وقتی اشتها ندارم. همین است که شک دارند؛ من چطور قرار است آدم بشوم؟!
من «دُکی» هم اتاقیهایم بودم و هستم. به دلیلی که فکر میکنم خود PK و حسین و محمود و عباس هم نمیدانند چرا؟
من «عکاس باشی» هستم. وقتی دوربین روی دوشام میاندازم و بیرون میزنم.
من «معتاد از دست رفته» هستم. وقتی پشت پیسی اینترنتدار نشستهام.
من «Silent حال میکنی» هستم. وقتی پسر عمویم هر بار همراهم را برانداز میکند.
من «هنرمند هنردوست» هستم. وقتی بابا مرا به بعضیها معرفی میکند.
من «آقای هیچی» هستم. وقتی پسر عمه زادهام اصرار دارد قصهی مرا تعریف کند.
من «هی تو! آره خودت و شما! بله شما» هستم. وقتی در تمام دوران مدرسه و دانشگاه کسی از معلمها و استادهایم مرا به اسم نشناخت.
من «وسواس» هستم. وقتی همیشه سعی میکنم در لیوان خودم آب بخورم. یا وقتی در تمام کارها به جزییات دقت میکنم.
من «دقیقهی نودی» هستم. وقتی برای مهمانی و مسافرت آخر از همه حاضر میشوم.
من «بابا تو دیگه کی هستی» هستم. وقتی یک درس را پنج بار حذف کردم. نه به خاطر اینکه پروژه داشته باشد. نه به خاطر اینکه بلد نباشم. نه به خاطر اینکه فقط یک استاد این درس را ارائه کند و من با او یا او با من لج باشد. دقیقاً به خاطر اینکه یافتن دلیل برای این شاهکارم در دست اقدام است.
من «فرهیخته و روشنفکر» هستم. این را برادرم با لج و غیظ میگوید. وقتی در یک قدمی نیمه شب کنترل تیوی دست من باشد. یک طرف دو قدم مانده به صبح باشد و طرف دیگر هشدار برای کبرا 11.
من «محمد» هستم. وقتی همسایهی قدیمیمان، بابای فرهاد عمری است مرا با پسر عمویم اشتباه گرفته و من هیچ وقت نخواستهام بگویم اشتباه میکند. من محمد نیستم.
من «گیرینف» هستم. وقتی مدام نکتههایی باریکتر از مو را به اهل خانه، مخصوصاً برادرم گوشزد میکنم. البته اگر با من بود دوست داشتم در این مورد «زیرنویس» خطابام میکردند.
من احتمالاً «ضد حال و پاستوریزه و بچه مثبت و بیکلاس و سوسول و بچه ننه و...» هستم. وقتی به خیلی از جوکها نمیخندم. وقتی کلهپاچه و سیراب شیردان نمیخورم. وقتی در حافظهی تلفن همراهم کیلیپ خفن و حتی غیر خفن ندارم. وقتی حرفهای بد نمیزنم. وقتی کت و شلوار میپوشم ولی کروات نمیبندم. وقتی جاهای بد نمیروم. وقتی همیشه به یاد خانهام.
من «تیرمن» هستم. حتی برای آنها که بعدها بیرون از این دنیای مجازی مرا دیدند.
پینوشت
_ اصل عبارت«روی قالی چریده/میچرد» یک کنایه به زبان ترکی است.
_ نون
اوّل
نامه و سین
و برون بیایند بازی!
_ بعدالتحریر: خودمونیم. فکر نمیکردم بتونم برای خودم چهرهای تا این اندازه نورانی ترسیم کنم. ولی انگار شده!
سال داره نفس های آخرش رو می کشه و من خسته ام. می ایستم. به عقب نگاه می کنم. به وضوح می بینم که خیلی قانون شکنی کردم. قوانینی که هر شهروند در هر شرایط باید به اونها احترام بگذاره. این در حالیه که تمام مدت خودم رو ملزم به اجرای دقیق قوانینی کردم که هیچ وقت هیچ الزامی برای اونها نبوده. اشتباه نکنم به این قوانین می گن «من در آوردی» که برای من چندتاش از این قراره:
_ هله هوله که می خوای بخری، تا وقتی بستنی و شکلات قهوه هست چیپس نخر.
_ کلاسی که میشه غیبت کرد باید غیبت کرد. تشخیص شدن یا نشدنش هم با خودته!
_ به smsها اعتماد نکن. اونها همیشه به مقصد مورد نظر نمی رسن و همیشه از مبدا اصلی نیستند.
_ از فروشگاهی خرید کن که قیمت هاش مقطوعه.
پی نوشت
_به نظرم رسید این پست می تونه شروع یک بازی وبلاگی باشه. از این هایی که بچه ها همدیگه رو دعوت می کنن تا بازی ادامه پیدا کنه. حالا من با احترام کورش علیانی، احمدرضا، پریسا، سنا، سیب بانو، حسین جعفریان و somebody رو به این بازی دعوت می کنم.
البته گفتنیه که دعوت نفر اول مثل پیشنهاد گل کوچیک یک دانشجو به رئیس دانشکده اس و دعوت نفر آخر شاید انگیزه ای باشه تا دوست ما به هوای آخر سال و خونه تکونی هم که شده دستی به سر رو روی بلاگش بکشه و تار عنکبوت ها رو بکنه بریزه دور.
باشد که بهتر و بیشتر با هم باشیم!
یادداشت!
هدیه ی تولد وبلاگ من همین است. دوست داشتنی و دوست داشتنی! از طرف يك دوست!
"اندر باب وبلاگ نوشتن، سخن را به درازا می كشاند، در حالی كه رسم اين وبلاگ مينيمال نويسی ست، نه پر كردن صفحه ی سفيد با كلمات چرك سياه!
چه مي توان كرد براي تولد يك صفحه مجازی؟ جز يادداشتی كوتاه از برداشت های يك خواننده ی كاملاْ معمولی از يك وبلاگ.
«تيرمن!» نامی بود بالای كامنت هايی كه زيرش هيچ لينكی ديده نمی شد، تا اين كه لينك وبلاگ در گوشه ی وبلاگ دوستی به چشمم خورد و پسربچه ای در دنيای مجازی برايم زاده شد. جالب اين كه اسم وبلاگ، اسم نويسنده و آدرس وبلاگ يكی بود.
تيرمن به لينك حساسيت دارد، به تكراری شدن هم همين طور.
حرف ها را در مينيمال خلاصه می كند و از آنچه می خواهد بگويد چيزی جا نمی ماند. انگار راهی از دل به مغزش كشيده است و هر چه در دل دارد به مغز می برد و فشرده اش می كرد و اندكی نمك خلاقيت هم چاشنی اش می شد و به همان ترفند مخاطب را به خواندن وا می داشت.
عكس نوشت هايش تنها يكی از اركان جذابيت اين جاست.
عكس هايی از يك عكاس خوش ذوق كه قدر خودش را زياد نمي داند.
انتخاب برچسب ها، اسم های كوتاه و صريح ،قالبی كه با زحمات شبانه روزی درست شده، و پشت همه ی اين ها نويسنده، طراح، عكاس وبلاگ از جاذبه های توريستی اين جاست.
جايی كه صاحبش زياد هم از مخاطب خوشش نمي آيد .
پس ای مرد تير، اگر مخاطب نمی خواهی، جذابيت و تازگی ها را از بين ببر لطفاْ!"
پی نوشت
_ این اولین یادداشت برای تیرمن نیست. اولی را خوب به خاطر دارم که هم جایی در وبلاگستان پست شد و هم اصل اصلش به دستم رسید. وای که چقدر چسبید!؟
_ کاملاْ مشهود است که دوست تیرمن گاهی از آرایه ی «مبالغه» استفاده کرده است.
_ توصیه ی نویسنده ی یادداشت: "چون این جا ایران است بی نام بچسبانید در وبلاگ"