_ پیرمرد چوبزن بی هیچ ربط و خطی از سربازیاش میگفت: «سال فلان تو باغشاه سرباز بودم. به مسئول تقس غذا گفتم میشه یکم بیشتر بریزی؟ گفت آره و یکم بیشتر ریخت. میدونی چی شد؟ اون وقت بود که من سیر شدم.»
البته ربط و خط این حرفهایش فقر بود. اینکه میگفت دستک فقط چند وقت است که دستک شده. اینکه از روزهای سیاه پشت سرش میگفت و اینکه اگر آن وقت روز ماهی نیست، خیالی نیست؛ چون دیگر گذشته نیست!
_ خودخواهی نیست اگر بگویم حیف که صدا و تصویرش توی آرشیوم کامل نیست. این جور جاها و این جور آدمها جون میدن برای یک گزارش تصویری جوندار. حالا که فکرش رو میکنم میبینم چه آدم و چه حرفها و چه موقعیت دارماتیکی بود. واقعاً چه هیجان و ژستی داشت موقع صحبت کردن.
_ چند سال بعد را میبینم. که بعد از مثلاً یک هفته برگشتهام خانه. و اهل خانه پرسان و نگران که کجا بودهام و چه میکردهام و من یک همچین گزارشهای تصویریای بگذارم جلوی چشمشان و خودم سکوت کنم. چنان که مادرزادی لالم.
_ این ماجرا یکی از اون دریافتهایی بود که گفتم. دریافتی که چون یک پتک سنگین به سرم خورد و قدرت تکلم رو ازم گرفت.
پینوشت
_ هشتم و نهم همین برج همراه بابا رفته بودم دستک.
برچسبها:
پیرمرد,
عکس,
فقر,
سربازی