تبليغاتX
تیرمن - سربازی

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ پیرمرد چوبزن بی ‏هیچ ربط و خطی از سربازی‏اش می‏گفت: «سال فلان تو باغ‏شاه سرباز بودم. به مسئول تقس غذا گفتم می‏شه یکم بیشتر بریزی؟ گفت آره و یکم بیشتر ریخت. می‏دونی چی شد؟ اون وقت بود که من سیر شدم.»
البته ربط و خط این حرف‏هایش فقر بود. اینکه می‏گفت دستک فقط چند وقت است که دستک شده. اینکه از روز‏های سیاه پشت سرش می‏گفت و اینکه اگر آن وقت روز ماهی نیست، خیالی نیست؛ چون دیگر گذشته نیست!
_ خودخواهی نیست اگر بگویم حیف که صدا و تصویرش توی‏ آرشیوم کامل نیست. این جور جاها و این جور آدم‏ها جون می‏دن برای یک گزارش تصویری جوندار. حالا که فکرش رو می‏کنم می‏بینم چه آدم و چه حرف‏ها و چه موقعیت دارماتیکی بود. واقعاً چه هیجان و ژستی داشت موقع صحبت کردن.
_ چند سال بعد را می‏بینم. که بعد از مثلاً یک هفته بر‏گشته‏ام خانه. و اهل خانه پرسان و نگران که کجا بوده‏ام و چه می‏کرده‏ام و من یک همچین گزارش‏های تصویری‏ای بگذارم جلوی چشمشان و خودم سکوت کنم. چنان که مادرزادی لالم.
_ این ماجرا یکی از اون دریافت‏هایی بود که گفتم. دریافتی که چون یک پتک سنگین به سرم خورد و قدرت تکلم رو ازم گرفت.

پی‏نوشت
_ هشتم و نهم همین برج همراه بابا رفته بودم دستک.


برچسب‌ها: پیرمرد, عکس, فقر, سربازی
سه شنبه 20 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»