تبليغاتX
تیرمن - رهایی

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ خیال می‌‏کنی من خیال نمی‌‏کنم. روزی هزار بار هنگامی که از جلوی شهر کتاب می‌‏گذرم. هزار بار هنگامی که وارد ایستگاه مترو می‌‏شوم. هنگامی که به یاد گرامافون و تراسش می‌‏افتم. هنگامی که توی پارک همراه بابا و مامان قدم می‌‏زنم. هنگامی که دیوان کبیر می‌‏خوانم. هنگامی که به کاکتوس‏‌هایم زل می‌‏زنم. هنگامی که به اکوتوریسم فکر می‌‏کنم. هنگامی که یاد آن کلبه‏ی چوبی روی تپه می‌‏افتم. هنگامی که دوربین به دست می‌‏گیرم. هنگامی که به یاد عکس‏های اُشین دانیلی ذکریان از دره‏ی الموت می‌‏افتم. هنگامی که به آسمان شب زل می‌‏زنم؛ به خوشه‏ی ‏پروین و راه شیری. هنگامی که به ادامه‏ی تحصیل فکر می‌‏کنم و به کار و بارم. هنگامی که لابه‏لای آرشیوم دنبال موسیقی‏ام و به همراز گروه شمس می‌‏‏رسم. هنگامی که شب‌ها قبل از خواب توی گوشم این چنین می‌‏خواند: «چون است حال بستان‌ای باد نو بهاری؟ کز بلبلان برآمد فریاد بی‏قراری...»
_ حالا که در دام افتاده‏ام بگذار تا جان در بدن دارم دست و پا بزنم. هرچند رهایی نخواهد بود در این بلا مرا؛ «دریدی پرده‏ی ما، این چه پرده‏ست؟ یکی پرده بر انداز، این چه شیوه‏ست؟»

پی‏نوشت
_ به گمانم واژه‏ی خیال کوچک شده‏ی ترکیب «خیلی حال» است.
_ با این حال همچنان پر از رازم.

برچسب‌ها: خیال, راز, بلا, رهایی, تو
شنبه 24 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه اصل مطلب این نیست! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»