از خوشبختیهای من است؛ هنگامی که همراه خواهرم موسیقی گوش میدهم و پشت پنجره غوغایی است در آسمان؛ میبارد و برق میزند. چون چشمهایم!
برچسبها:
آسمان,
خوشبختی,
خواهر,
موسیقی,
پنجره
_ هر جور حساب میکنم میبینم واقعاً از دست و زبان که برآید کز عهدهی شکرش به درآید؟ هان! واقعاً از دست و زبان که؟ یک نفر مثل من؟
_ فکر میکنی خوشبختتر از تو هم هست؟ از راه رسیده و نرسیده خواهرت همه جوره هوایت را دارد. اصلاً یک نگاهش به تمام دنیا میارزد. چه برسد به وقتی که پیشنهاد تماشای فیلم و شنیدن موسیقی میدهد. آن هم نه هر چیز دم دستیای!
_ دنیا برای همه زندان است. هیچ کس طعم آزادی را واقعاً نچشیده است.
_ تو بهتر از من مینویسی. این یک اعتراف نیست؛ افتخار است. این تمام حرفی نیست که باید بزنم، اما تمام آن چیزی است که میتوانم بگویم. تو اصل مطلب را میخوانی. نانوشته.
_ مدتهاست از همشهری جوان دست کشیدهام. اما نمیتوانم از سرزمینمن و داستاناش بگذرم. هر چند هر دوشان شکنجهام میکنند.
_ آدمهای تازهای این دور و بر هستند. ماجراهای تازه و مسئولیتهای تازه و ظاهر تازه و قوانین تازهای دارم. خلاصهاش اینکه روزگار اینجا تازه است.
_ یک وقتهایی هست که فکر میکنم خوشتیپ تر از همیشهام. و این مستقل از لباس و ظاهر است. چنانکه لباس قدیمی به تن دارم و ظاهری معمولی. به نظرم فکر کردن به بعضی موقعیتهاست که آدم را خوشتیپ میکند. این بند را خیلی وقت بود که میخواستم یادداشت کنم. اما چون دلیلش را نمیدانستم سکوت کرده بودم. فکر میکنم دلیلش همان باشد که گفتم.
پینوشت
_ بند حذف شدهای دارد این پست.
_ همچنان در انتخاب عنوان مشکل دارم.
برچسبها:
خوشبختی,
آزادی,
اصل مطلب,
همشهری,
روزگار