تبليغاتX
تیرمن - خوشبختی

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

از خوشبختی‌های من است؛ هنگامی که همراه خواهرم موسیقی گوش می‌دهم و پشت پنجره غوغایی است در آسمان؛ می‌بارد و برق می‌زند. چون چشم‌هایم!

برچسب‌ها: آسمان, خوشبختی, خواهر, موسیقی, پنجره
پنجشنبه 14 اردیبهشت1391  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه اصل مطلب این نیست! |
_ هر جور حساب می‏کنم می‏بینم واقعاً از دست و زبان که برآید کز عهده‏ی شکرش به درآید؟ هان! واقعاً از دست و زبان که؟ یک نفر مثل من؟
_ فکر می‏کنی خوشبخت‏تر از تو هم هست؟ از راه رسیده و نرسیده خواهرت همه جوره هوایت را دارد. اصلاً یک نگاهش به تمام دنیا می‏ارزد. چه برسد به وقتی که پیشنهاد تماشای فیلم و شنیدن موسیقی می‏دهد. آن هم نه هر چیز دم دستی‏ای!
_ دنیا برای همه زندان است. هیچ کس طعم آزادی را واقعاً نچشیده است.
_ تو بهتر از من می‏نویسی. این یک اعتراف نیست؛ افتخار است. این تمام حرفی نیست که باید بزنم، اما تمام آن چیزی است که می‏توانم بگویم. تو اصل مطلب را می‏خوانی. نانوشته.
_ مدت‏هاست از همشهری جوان دست کشیده‏ام. اما نمی‏توانم از سرزمین‏من و داستان‏اش بگذرم. هر چند هر دوشان شکنجه‏ام می‏کنند.
_ آدم‏های تازه‏ای این دور و بر هستند. ماجرا‏های تازه و مسئولیت‏های تازه و ظاهر تازه و قوانین تازه‏ای دارم. خلاصه‏اش این‏که روزگار این‏جا تازه است.
_ یک وقت‏هایی هست که فکر می‏کنم خوشتیپ تر از همیشه‏ام. و این مستقل از لباس و ظاهر است. چنانکه لباس قدیمی به تن دارم و ظاهری معمولی. به نظرم فکر کردن به بعضی موقعیت‏هاست که آدم را خوشتیپ می‏کند. این بند را خیلی وقت بود که می‏خواستم یادداشت کنم. اما چون دلیلش را نمی‏دانستم سکوت کرده بودم. فکر می‏کنم دلیلش همان باشد که گفتم.

پی‏نوشت
_ بند حذف شده‏ای دارد این پست.
_ همچنان در انتخاب عنوان مشکل دارم.


برچسب‌ها: خوشبختی, آزادی, اصل مطلب, همشهری, روزگار
شنبه 17 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه اصل مطلب این نیست! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»