<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تیرمن</title>
<link>http://tirman.blogfa.com</link>
<description>...بنچ‏مارکات پسر بچه‌‏ای متولد تیرماه و عاشق ازگیل که دوست داره انگشت کوچیکه‏‌ی باباش بشه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 00:59:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از رندی‌های یک بابا</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/345/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;عصری عمو اومده بود. لابه‌لای حرف‌های تکراری و همیشگی‌‌ رسیدیم به فوتبال. عمو گفت: «خوب شد برای جام باشگاه‌ها سه‌تا نماینده داریم.» بابا گفت: «آره ولی دوتاشون خوردن به هم. عمو گفت: «اِ حیف شد که!»&lt;br /&gt;بابا گفت: «اتفاقاً خوب شد؛ چون دیگه خیالمون راحته که دست کم یکی‌شون رفت مرحله بعد از این!»&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 18 May 2012 00:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/345/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%86%d8%af%db%8c%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/344/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%e2%80%8c%d8%a7%d9%85</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;یک هفته‌ بود که تک شاخه‌‌ی حسن یوسف را گذاشته بودم توی یک لیوان دسته دار و به اندازه‌ی کافی ریشه دوانده بود. برای همین دیروز، آخر وقتی توی یک گلدان پلاستیکی کوچک که همان دور و بر افتاده بود کاشتم‌اش و لب پنجره‌ی‌ اتاقمان جایی برایش باز کردم.   &lt;br /&gt;امروز از صبح مسحور همان چند‌ برگ کوچکی بودم که بیرون از خاک درست در میان گلدان برای نور آغوش باز کرده بودند. مدام پای پنجره ایستاده بودم و به طراوتشان زل می‌زدم و رو به حسام می‌گفتم: «انقده دلم می‌خواد زودی بزرگ شــــن که نگو!»&lt;br /&gt;دلم می‌خواهد یک روز شنبه صبح که در اتاق را باز کردم چشمم بی‌افتد به یک گلدان پر از حسن یوسف. طوری که انگار از گلدان سرریز شده‌اند. بعد هنگامی که کلاه و بتلم را درآوردم روی یک صندلی چرخ‌دار بنشینم و در تاریکی بیرون زیر نور فلورسنت اتاق محو حسن‌شان شوم؛ آن‌قدر که یادم برود صبح‌گاه مشترک داریم و نروم. بعد که برای تنبیه راهی بازداشتگاه شدم خیالم راحت باشد که در سکوت و خلوت آنجا دیگر چیزی نیست که مرا از غرق شدن باز دارد!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2012 23:21:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/344/%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1-%d8%ad%d8%b3%d9%86%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%d9%88%d8%b3%d9%81%e2%80%8c%d8%a7%d9%85</guid>
</item>
<item>
<title>۱۱</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/343/%db%b1%db%b1</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;پنجره‌ای باشد با نسبت عرض به ارتفاع ۴ به ۳، درست پشت سینک ظرفشویی؛ با یک پرده‌ی حصیری که یک سوم بالایش را پوشانده است. درونش منظره‌ی یک باغچه‌ی شرقی. باغچه‌ای که پرچین ترون‌هایش پس زمینه‌ را سبز کرده‎‌اند و تک درخت هفت ساله‌ی انجیری که با حالتی خمیده شبیه تمام درخت‌های انجیر دو سوم سمت چپ پنجره را پر کرده و آفتابگردان‌هایی که هنوز آن‌قدر رشد نکرده‌اند که بتوان نشسته روی صندلی‌های لهستانی میز نهارخوری دیدشان. و کتری شیردار روی اجاق که قل‌قلش در پس هیاهوی عصرگاهی گنجشک‌ها به سختی شنیده می‌شود و اگر بخاری از دهانه‌ی قوری گل سرخی روی سرش بیرون نمی‌زد انگار که اجاق هم خاموش بود. &lt;br /&gt;و تو که با نوک انگشت اشاره‌ات به شیشه می‌زنی و می‌پرسی: «چاییت حاضر نشد؟» و در پی آن لبخندی که همیشه بر لب داری... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت&lt;br /&gt;_ از توصیف تو در این خیال می‌گذرم؛ از حضورت اما نه!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 19:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/343/%db%b1%db%b1</guid>
</item>
<item>
<title>قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/342/%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%9b-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از قانون خوشم میاد و از قانون‌های نانوشته بیشتر. از این‌که استیک‌نوت‌های قرمز همیشه برای بابا هستند و باقی رنگ‌ها هر کدام برای دیگری، از این‌که جمعه شب‌ها ساعت ۹ همه منتظرند من یک فیلم تازه رو کنم و از این‌که چهارشنبه‌ی آخر هر ماه قرار شهرکتاب داریم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 00:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/342/%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86%d9%85%d9%86%d8%af-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%9b-%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%b1%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-</guid>
</item>
<item>
<title>کتاب، کتاب، کتاب</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/341/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ تقریباً بعد از سه ماه امروز به سرم زد که کتاب کتابخانه‌ی پادگان را بازگردانم. اگر اشتباه نکنم کتاب را دو هفته‌ای امانت می‌دهند و بعد از آن باید تمدیدش کنی. اما من تمدید نکرده بودم و توی این سه ماه هر روز که کتاب مورد نظر به چشمم می‌خورد ناخودآگاه صد تومان به عنوان جریمه‌ی دیر‌کرد به حساب کتابخانه‌ی پادگان کنار می‌گذاشتم. سه ماه تمام هر‌چه خواستم بخوانم‌اش نشد. نه اینکه وقت نداشته باشم که مگر چقدر وقت می‌خواست. همه‌اش سستی و فراموشی بود و حالا پشیمانی. در تمام این مدت این نکته که حیف است نخوانده تحویلش بدهم نمی‌گذاشت آدم خوش‌قول و منظبتی باشم. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;حالا امروز که رفتم و کتاب را گذاشتم روی میز مسئول کتابخانه، خودم را آماده کرده بودم که اول با یک نگاه عاقل اندر &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;سفیه&lt;/span&gt; مواجه شوم و بعدش کمی غرولند و حرف‌های تحقیرآمیز و بعد‌ترش رفتار تهدید‌آمیز و دستوری و آیین‌نامه‌ای و خلاصه پرداختن مبلغی به عنوان جریمه‌ دیرکرد برای بازگرداندن کتاب. اما هیچ کدام از این‌ها نبود. نمی‌دانم. شاید به خاطر اینکه مظلومانه منتظر بودم آنچه گفتم رخ دهد و مسئول کتابخانه متوجه این موضوع شد و دلش به حالم سوخت. شاید هم به خاطر اسم کتاب بود که مسئول کتابخانه را به کرنش واداشت. شاید پیش خودش گفت خواندن و البته فهمیدن این کتاب بیشتر از این‌ها هم زمان می‌خواهد. و یا نه! فکر کرده برای چون منی رجوع به چنینی کتابی تحت هر شرایطی تشویق نداشته باشد تنبیه هم ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ امسال اولین سالی است که میلی به بازدید از نماشگاه کتاب ندارم. راستِ راستش میلش هست. توانش نیست. دیگر توان گز کردن راه‌رو‌های نمایشگاه را با استاندارد‌های گذشته‌ام ندارم. حتی عباس، مجتبی، محمود و حسام هم نمی‌توانند در این میان نقش کتالیزوری داشته باشند. حالا بماند که استاندارد جدید چه می‌گوید. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ ده کتاب آخری که در دست گرفته‌ام _چه برای کشف چه برای بازکشف_ از این قرارند: &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۱- کلیات شمس یا‌‌ همان دیوان کبیر؛ با نام دومش بیشتر مأنوسم. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۲- شیمی عکاسی؛ در جهت کنجکاوی‌هایم برای فراگیری یک زبان نو. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۳- هشت کتاب؛ شب‌هایی که دلم هوای کویر و مهتابی می‌کند دچارش می‌شوم. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۴- سه گزارش کوتاه در‌باره‌ی نوید و نگار؛ عنوانش آدم را یاد سام و نرگس می‌اندازد. در کل نسبت به برادر و خواهر‌هایش جذاب نیست. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۵- دستور زبان عشق؛ واقعاً دستور‌های خوبی دارد. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۶- امریکای الیور استون؛ ملغمه‌ای از سینما، تاریخ و سیاست. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۷- لیلی و مجنون؛ زیاد کامل نیست. انتظار بیشتری داشتم ازش. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۸- گزینه‌ی اشعار طنزآمیز؛ بعضی شعر‌هایش غم‌انگیز است. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۹- فرهنگ عمید؛ یک وقت‌هایی آن‌قدر کامل است که برای واژه‌ای چون «شوایتزر» با توضیح &lt;em&gt;مایعی که از حل شدن اکسید مس در آمونیاک بدست می‌آید و آن را اکسید آمونیاکی مس هم می‌گویند. رنگش نیلی است، سلولز و پنبه در آن حل می‌شود&lt;/em&gt;؛ درش پیدا می‌شود و گاهی آنقدر بی‌بضاعت می‌نماید که واژه‌ای چون «&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;سفیه&lt;/span&gt;» که من تردید دارم چطور نگارش می‌شود را ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;۱۰- همین کتابی که بالا گفتم. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پی‌نوشت&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ یک لحظه حس کردم دوست دارم از یک لیست ده‌تایی کتاب یاد کنم. دقیقاً برای فخر فروشی. &lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ مثل روز برایم روشن است که دیوان کبیر را کنار نخواهم گذاشت. منظورم این است که چنین کتابی می‌تواند در تمام برش‌های زندگی‌ام جزء ده‌تای آخر باشد.&lt;/div&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;






</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 00:16:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/341/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8</guid>
</item>
<item>
<title>چشم‌های غوغایی</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/340/%da%86%d8%b4%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%88%d8%ba%d8%a7%db%8c%db%8c</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;از خوشبختی‌های من است؛ هنگامی که همراه خواهرم موسیقی گوش می‌دهم و پشت پنجره غوغایی است در آسمان؛ می‌بارد و برق می‌زند. چون چشم‌هایم!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 23:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/340/%da%86%d8%b4%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ba%d9%88%d8%ba%d8%a7%db%8c%db%8c</guid>
</item>
<item>
<title>۱۲</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/337/%db%b1%db%b2</link>
<description>
&lt;div&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من...&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پی‌نوشت&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;_ هرچند این آتش هم چون دگر آتش‌ها سوزان است؛ اما دلخوشم به این که هیچ‌گاه خاموش نخواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;




</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 22:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/337/%db%b1%db%b2</guid>
</item>
<item>
<title>۱۳</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/336/%db%b1%db%b3</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;باران می‌بارد و سار‌ها روی درخت همیشگی‌شان می‌خوانند. صدایی غیر از صدای گنجشک و سار و طوطی از جایی بالای سرمان می‌آید. بالا را نگاه می‌کنیم. به نظر پرستو‌‌اند. دم و جثه‌شان که اینطور می‌گوید. حسن از من می‌پرسد: «زیر بارون چطور پرواز می‌کنن؟ خیس نمی‌شن؟» همینطور سر به هوا با یک مکث طولانی در جوابش می‌گویم: «هان؟! خیـــس؟ نمی‌‌دونم» و باز در آسمان دنبالشان می‌کنم و آنها هم یکدیگر را.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;حسن بی هیچ حرفی ترکم می‌کند و من این را وقتی می‌فهمم که می‌خواهم جوابش را بدهم. مثلاً بگویم: «چی فکر می‌کنی حسن؟ اینا عشقشون بارونه. دارن کیف می‌کنن» و بعد استدلال که چرا اینطور فکر می‌کنم. اما همان بهتر که حسن رفته بود...&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;پی‌نوشت&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;_ تو در این پست نهفته‌ای. چنان‌که همیشه هستی؛ در پس همه‌ی حرف‌های گفته و نا‌گفته‌ام. و بیشتر ناگفته‌ام.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;





</description>
<pubDate>Sat, 14 Apr 2012 18:37:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/336/%db%b1%db%b3</guid>
</item>
<item>
<title>همسایه</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/333/%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;صدایی از پشت دیوار می‌آمد. کنجکاو شده بود بفهمد صدای چیست؟ اما مگر می‌شد که برود و در خانه‌ی آن‌ها را بزند و بگوید: «ببخشید؟ این چه صداییه که از خونتون می‌آد؟» بعد فکر کرد که اگر که به صدا دقت کند، حتمن می‌فهمد که صدای چیست؟ انگار کسی ناخن می‌کشید به دیوار! شاید هم موشی بود که داشت چیزی می‌جوید! یا شاید هم به سرش زده بود و داشت جای میز و صندلی‌ها را عوض می‌کرد!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;عصر که او به خانه آمد، صدای سلام را شنید، اما لبخند همراه سلام را تجربه نکرد... فکرش هنوز پی کنجکاوی صبحش بود! سر میز شام هم لبخند‌ها را ندید! شروع کرد و به او از صدای صبح گفت! و از حدس‌هایش! و او مادامی که غرق بود در صدای او، در دلش پریشان و پریشان‌تر می‌شد! «کاش او لختی صدای صبح را‌‌ رها می‌کرد و...»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;صبح که از خانه بیرون رفت، او هنوز خواب بود! لبخندی بر چهره‌ی آرام او زد و رفت! او خواب بود. او خواب بود و حق داشت لبخند را نبیند! در اتاق کارش، وقتی که نشست روی صندلی، پریشانی حمله ور شد! و او مدام صندلی را به چپ و راست می‌چرخاند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;دیوار به دیوار آن اتاق، یکی صدایی شنید! کنجکاو شد که بفهمد صدای چیست! انگار که گربه‌ای ناله می‌کرد! شاید هم دری بود که در آرام باد، حول لولایش پیچ می‌خورد و صدا می‌داد! و یا کسی صندلی روغن کاری نشده را مدام به چپ و راست می‌چرخاند...&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;عصر که به خانه رفت، جواب سلامش را شنید! اما مهربانی چپانده شده در دستانی که لباسش را از او گرفت را حس نکرد! فکرش پیش صدای ناله گون صبح بود! سر میز شام هم مهربانی نخورد! از صدای امروز برایش گفت و گفت و گفت... و او هم‌ ای کاش دار شد! &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;صبح که او رفت، او ماند و مهربانی‌های تلنبار شده روی وجودش! نگاه به خانه‌ی خالی از او کرد و تصمیم گرفت که امروز هم قدری دکور را عوض کند! تیر و تخته‌ها لایق‌تر بودند به مهربانی دستان او!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;و او صدایی شنید و ندید!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;و او صدایی شنید و حس نکرد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;و آن‌ها صدا شدند از بس که دیده نشدند! از بس که شنیده نشدند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;و آن‌ها با دردهایی مشترک، با کنجکاوی‌هایی بیهوده، همسایه‌ی دیوار دیوار زندگی «خود» بودند!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;hr /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;بر نویسنده ببخشایید اگر ضمیر‌هایش زیادی کج تابی اولیه ایجاد می‌کند! دقیق که بشوید، شستتان خبردار می‌شود!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 20:08:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>new2</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/333/%d9%87%d9%85%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87</guid>
</item>
<item>
<title>۱۴</title>
<link>http://tirman.blogfa.com/post/335/%db%b1%db%b4</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;_پی‌نوشت&lt;br /&gt;گو سلمان را تازه کشف کرده باشی. و شعر را؛ و تو را!&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 23:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>tirman</dc:creator>
<guid>http://tirman.blogfa.com/post/335/%db%b1%db%b4</guid>
</item>
</channel>
</rss>

