دوست داری
بی محابا مهربان باشی
تازه می فهمی
مهربان بودن چه آسان است
با تمام چیز ها از سنگ تا انسان
دوست داری
راه رفتن زیر باران را
در خیابان های بی پایان تنهایی
دست خالی باز گشتن
از صف طولانی نان را
در اتاقی خلوت و کوچک
رفتن و برگشتن و گشتن
لای کاغذ پاره ها
نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...
نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...
نامه های ساده ی بد نیستم اما...
نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...
گپ زدن از هر دری٬
با هر در و دیوار
بعد هم احوال پرسی
با دوچرخه
با درخت و گاری و گربه
با همه٬ با هر کس و هرچیز
هر کتابی را به قصد فال باز کردن
از کتاب حافظ شیراز
تا تقویم روی میز
آب پاشی کردن کوچه
غرق در ابهام بوی خاک
در طنین بی سر انجام تداعی ها...
با فرود
قطره
قطره
قطره های آب
روی خاک
سنگ فرش کوچه ای باریک را از نو شمردن
در میان کوچه ای خلوت
روبروی یک در آبی
پا به پا کردن
نامه ای با پاکت آبی
_ پاکت پست هوایی _
بر دُم یک باد بادک بستن و آن را هوا کردن
یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ
روی آجر های خانه
خط نوشتن با نوک ناخن
روی سیب و هندوانه
قفل صندق قدیم عکس های کودکی را باز کردن
نا گهان با کشف یک لحظه
از پس گر و غبار سال های دور
باز هم از کودکی آغاز کردن
روی تخت بی خیالی
روی قالی٬ تکیه بر بالش
در کنار مادر و غوغای یکریز سماور
گیسوان خواهر کوچکترت را
با سر انگشتان گیجت شانه کردن
و انار آبداری را
توی یک بشقاب آبی دانه کردن
امتداد نقش های روی قالی را
با نگاهی بی هدف دنبال کردن
جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده
توی خاک باغچه
با خواندن یک حمد و سوره چال کردن
فکر کردن٬ فکر کردن
در میان چارچوب قاب باران خورده ی اسفند
خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده
دیدن هر روزه ی یک عابر عادی
مثل یک یادآوری
در سراشیب خاموشی
مثل خاموشی
ناگهانی
مثل حس جاری رگبرگهای یگ گل گمنام
در عبور روز های آخر اسفند
حس سبزی٬ حس سبزینه!
مثل یک رفتار معمولی در آیینه!
عشق هم شاید
اتفاق ساده و عادی است!
[قیصر امین پور/ گتوند٬ اسفند هفده سال پیش]
پی نوشت
_ خواستم آنجا که من پر رنگ تر هستم قرمز بزنم٬ زدم این شد!
_ مینیمال را دوست دارم. اما از مینیمال که بگذریم عاشق نوشته های بلند بالا هستم! مثل این!
_ کاش هر کس این شعر را می خواند کامل بخواند! خط به خط٬ کلمه به کلمه!