تبليغاتX
تیرمن - کمی نوستالوژی! کمی کودکی!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

کمی کودکی!

 

 _ با دیدن بعضی از این خیابون ها٬ پارک ها و محله ها احساس می کنم می خواد چیزی یادم بیاد. احساس می کنم قراره بفهمم بچگیامو کجا جا گذاشتم. چشمامو می بندمو تمرکز می کنم! بیشتر سعی میکنم! ولی نخیر! انگار نه انگار! بی فایده اس! مثل اینکه کودکانه ها گمشده ترین چیزی هستن که  من دارم!

_ همین چند وقت پیش بود که موقع برگشتن از نمایشگاه الکامپ در امتداد مسیر خروج از نمایشگاه نزدیک درب شمالی بساط بساطچی ها پهن بود! چه چیزایی که نمی فروختن! شبیه یه جور جشنواره بود! اون وسط بعضی ها انگار کاسب تر بودن و محض رونق کاسبی داد هم می زدن؛"بدو بیا تیله ی قدیم دارم! مهره ی مار! سنگ خوش یمن ماه های سال! تیله و تاس دارم بدو!" وقتی اینارو شنیدم چند لحظه ایستادم! با دقت به تمام اونچه که از مهره ها و تیله ها داشت نگاه کردم! با اینکه تیله های بزرگ و کوچیک با اون رنگای جذاب منو جذب کرده بودن ولی اصلا از صاحب بساط خوشم نیومد! حس بدی بهش داشتم! انگار با این کارش خون هرچی بچه اس رو تو شیشه کرده بود! حس کردم کودکانه های من شدن اسباب تجارت آقا!

شنبه 17 آذر1386  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه قاب‌های تیرمن |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»