تبليغاتX
تیرمن - این تویی که دوری

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ تو بگو روز محشر. همه بار و بنه بسته منتظر نامه‏شان؛ بی‏قرار و بی‏قرار. باز دوباره رویارویی آه و سرور، اشک و لبخند. باوری که نبود و خواهش خواندن دوباره.
فکرش را که میکنی می‏بینی از اولش برای تو بود دیروز؛ همه‏اش. بیشتر فکر می‏کنی. به این می‏رسی که خدا نزدیک است. این تویی که دوری.
_ روز آخری گذشتن از موانع به دوش ما بود. بعد تو حساب کن پسر‏ها که مجبور به دنیا می‏آیند تا آخرش هم مجبورند از موانع بگذرند.
_ تمام تلاشم این بود که چیزی ننویسم. فقط به نظرم جای یک دوربین 35 میلی‏متری با دو_سه نمای گسترده، جایی دقیقاً در میان آسایشگاه خالی بود. بی هیچ کات و برداشت دوباره‏ای. حالا 35 میلی‏متری هم نبود، نبود.
_ این که برایت بنویسند و نه اینکه درباره‏ات بنویسند خیلی خوشایند است. یعنی بنویسند که تو بخوانی. حالا اگر به نیکی یاد کردن و ستودنی در کار باشد که دیگر هیچ! بهتر از این نمی‏شود. نه از ده بچه‏ها دفتر به دستم می‏دادند تا برایشان چیزی قلمی کنم. چون خودم خالی بودم تقلب می‏کردم و به رومی پناه می‏بردم. چیز‏هایی مثل «مرا حق از می عشق آفریده‏ست»، «ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده» و... اما آب نطلبیده مراد است. مراد این است که تو بدانی قرمز ناچیزت را در میان انبوه سبزش دیده.

پی‏نوشت
_ عنوانی برای این پست یافت نشد. نگارنده از عناوین پیشنهادی استقبال می‏کند.
بعدالتحریر
_ عطف به کامنت S.F.C عنوان این پست شد :«این تویی که دوری»
جمعه 2 دی1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»