_ تو بگو روز محشر. همه بار و بنه بسته منتظر نامهشان؛ بیقرار و بیقرار. باز دوباره رویارویی آه و سرور، اشک و لبخند. باوری که نبود و خواهش خواندن دوباره.
فکرش را که میکنی میبینی از اولش برای تو بود دیروز؛ همهاش. بیشتر فکر میکنی. به این میرسی که خدا نزدیک است. این تویی که دوری.
_ روز آخری گذشتن از موانع به دوش ما بود. بعد تو حساب کن پسرها که مجبور به دنیا میآیند تا آخرش هم مجبورند از موانع بگذرند.
_ تمام تلاشم این بود که چیزی ننویسم. فقط به نظرم جای یک دوربین 35 میلیمتری با دو_سه نمای گسترده، جایی دقیقاً در میان آسایشگاه خالی بود. بی هیچ کات و برداشت دوبارهای. حالا 35 میلیمتری هم نبود، نبود.
_ این که برایت بنویسند و نه اینکه دربارهات بنویسند خیلی خوشایند است. یعنی بنویسند که تو بخوانی. حالا اگر به نیکی یاد کردن و ستودنی در کار باشد که دیگر هیچ! بهتر از این نمیشود. نه از ده بچهها دفتر به دستم میدادند تا برایشان چیزی قلمی کنم. چون خودم خالی بودم تقلب میکردم و به رومی پناه میبردم. چیزهایی مثل «مرا حق از می عشق آفریدهست»، «ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده» و... اما آب نطلبیده مراد است. مراد این است که تو بدانی قرمز ناچیزت را در میان انبوه سبزش دیده.
پینوشت
_ عنوانی برای این پست یافت نشد. نگارنده از عناوین پیشنهادی استقبال میکند.
بعدالتحریر
_ عطف به کامنت S.F.C عنوان این پست شد :«این تویی که دوری»