عاشق سفرهای یکی_دو روزهام. بروی که رفته باشی. بی هیچ برنامه و قراری. هر چه پیش آید و این حرفها. عاشق صندلی عقب ماشینام و شیشهی نیمه بازش و خنکای باد پاییزی روی گونههایم و جادهی سیاهکل به دیلمان. عاشق بلدوزر تنها و متروکی هستم که لابهلای دم و دستگاهش علف سبز شده، اما هنوز لبخند میزند. عاشق اتاقکی هستم که سقف ندارد؛ اما یک پنجره دارد رو به هزار هزار برگ سبز که هنوز تن به پاییز نسپردهاند.
پینوشت _ کاش قلبم در میان تنم روزنهای بود چون این پنجره.