تبليغاتX
تیرمن - ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

به گمونم وقتی خدا به آدمی زبون داد تا حرف بزنه همچین از نتیجه‏ی کارش راضی نبوده. یا چه می‌‏دونم؟! دیده زبون کارساز نیست. بلکم مشکل آفرین باشه؛ اون هم وقتی آدمی لبریزه. همین شد که چشم بخشید و به خاطر محکم کاری یک جفتش کرد و ترتیبی داد که به وقت و جاش بتونن نگاه کنن تا خیالش راحت باشه که تو ژرفای اون‌ها پیام‏های شگرف به مقصد می‌‏رسن.

پی‏نوشت
_ حالا که نگاهم نیست و صدایم نیز؛ از رد انگشتان من چه پیداست؟


برچسب‌ها: تو
جمعه 15 مهر1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه دیالوگانه! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»