تبليغاتX
تیرمن - من نه فقیهم و نه بزّاز

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

یک نفر در جایی از من راجع به حجاب پرسید؛ من خیلی صریح گفتم: والله من نه فقیهم و نه بزّاز؛ من جامعه‏شناسم.
گفت: «از لحاظ جامعه‏شناسی؟»
گفتم: خوب، جامعه‏شناس به پارچه‏اش کاری ندارد، به آدمی که در آن پارچه است کار دارد!
گفت: راجع به همان؟
گفتم: اگر مخروط جامعه‏ی ایران را به شکل مثلث از بالا به پایین بکشی، قاعده‏ی این مخروط، که اکثریت توده‏ی جامعه‏ی ما هستند، عوام و امّل‏اند و حجاب دارند. بالاتر از این قاعده‏ی مخروط، اقلیتی هستند که تحصیلات جدید دارند، این‏ها بی‏حجابند. سوم، در آن قلّه‏ی مخروط، قلّه‏ی این مثلث، این کلّه قند، افرادی هستند که دارند تکثیر می‏شوند، این‏ها عامی نیستند؛ مال نسل جدیدند؛ جزء تحصیل کرده‏ها هستند؛ این‏ها از مرحله‏ی متمدّن شدن و بینش علمی بالاتر رفته‏اند: به چه مرحله‏ای رسیده؟ به مرحله‏ی ایمان، یک طرز تفکر، مسؤولیت، جبهه‏ی مشخص، خیر و شر کردن و بد و خوب کردن زندگی. شده یک انسان خودآگاه و مسؤول. این باز برگشته و دارد به شدت برمی‏گردد، به طرف چه چیز؟ پوشش اسلامی.
برگشتن به شعاری است، که آن شعار در برابر امپریالیسم غرب، در برابر تمدّن تحمیلی، در برابر فرهنگی که به زور به او تحمیل می‏کنند، در برابر پنجاه-شصت سال توطئه‏ی دگرگون کردن و مسخ کردن و قلب و تزویر و شبیه‏سازی و فرنگی‏بازی، که در کشور‏های اسلامی راه انداخته‏اند، (زن) می‏خواهد بگوید: «نه، من به شخصیت خودم، به فرهنگ خودم، به اید‏ه‏ئولوژی خودم و به ارزش‏های وجودی خودم تکیه می‏کنم». این، عقده‏ی حقارت احساس نمی‏کند.

[شریعتی]

پی‏نوشت
_ تاریخ ثبت و انتشار این پست یکی نیست. همان امکان نمایش در آینده.

جمعه 11 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه ادبیات |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»