یک نفر در جایی از من راجع به حجاب پرسید؛ من خیلی صریح گفتم: والله من نه فقیهم و نه بزّاز؛ من جامعهشناسم.
گفت: «از لحاظ جامعهشناسی؟»
گفتم: خوب، جامعهشناس به پارچهاش کاری ندارد، به آدمی که در آن پارچه است کار دارد!
گفت: راجع به همان؟
گفتم: اگر مخروط جامعهی ایران را به شکل مثلث از بالا به پایین بکشی، قاعدهی این مخروط، که اکثریت تودهی جامعهی ما هستند، عوام و امّلاند و حجاب دارند. بالاتر از این قاعدهی مخروط، اقلیتی هستند که تحصیلات جدید دارند، اینها بیحجابند. سوم، در آن قلّهی مخروط، قلّهی این مثلث، این کلّه قند، افرادی هستند که دارند تکثیر میشوند، اینها عامی نیستند؛ مال نسل جدیدند؛ جزء تحصیل کردهها هستند؛ اینها از مرحلهی متمدّن شدن و بینش علمی بالاتر رفتهاند: به چه مرحلهای رسیده؟ به مرحلهی ایمان، یک طرز تفکر، مسؤولیت، جبههی مشخص، خیر و شر کردن و بد و خوب کردن زندگی. شده یک انسان خودآگاه و مسؤول. این باز برگشته و دارد به شدت برمیگردد، به طرف چه چیز؟ پوشش اسلامی.
برگشتن به شعاری است، که آن شعار در برابر امپریالیسم غرب، در برابر تمدّن تحمیلی، در برابر فرهنگی که به زور به او تحمیل میکنند، در برابر پنجاه-شصت سال توطئهی دگرگون کردن و مسخ کردن و قلب و تزویر و شبیهسازی و فرنگیبازی، که در کشورهای اسلامی راه انداختهاند، (زن) میخواهد بگوید: «نه، من به شخصیت خودم، به فرهنگ خودم، به ایدهئولوژی خودم و به ارزشهای وجودی خودم تکیه میکنم». این، عقدهی حقارت احساس نمیکند.
[شریعتی]
پینوشت
_ تاریخ ثبت و انتشار این پست یکی نیست. همان امکان نمایش در آینده.