تبليغاتX
تیرمن - اعترافات یک سرباز فراری

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ حس سربازی رو دارم که از جنگ فرار کرده. جنگی که چیزی به تموم شدن‏ا‏ش نمونده بود. اون هم به نفع و فتح ما. جنگی که من درش تاثیرگذار بودم و این باعث شده بود فریاد‏های فرمانده‏ی دوست داشتنی و کاربلدم رو نشوم؛ وقتی که با تمام وجود فریاد می‏زد حمله می‏کنیم. و تو این جنگ همیشه ما حمله می‏کردیم. و همیشه جلو می‏رفتیم. با کمترین تلفات و خسارات. زمان هم به نفع ما بود. ولی حیف که من فرمانده رو تنها گذاشتم.
کاش کسی بود و واسطه می‏شد که به گروهان برگردم. و ضمانت که دیگه تحت هیچ شرایطی نافرمانی نمی‏کنم. و از این‏جور حرف‏ها. می‏دونی چرا این حر‏ف‏ها رو می‏زنم؟ برای اینکه مطمئنم سزای من تو مرام فرمانده اعدام نیست.
_ من حالا پر از رازم. راز‏هایی که خیلی می‏ارزند. دست کم برای من. حالا باید از من ترسید. و از افشاگری‏هایم. و این راز‏ها چیزی مثل اینکه از دانشگاه اخراج شدم و اینها نیست. راز که روی کاغذ نمی‏آد. همیشه جاش تو سینه‏اس.

پی‏نوشت
_ یک وقت‏هایی برای بعضی از پست‏ها لینکی درج می‏کردم به اسم «پثط ربتدار» که به پست‏های گذشته اشاره داشت. حالا که فکرش رو می‏کنم می‏بینم واقعا کار بیهوده‏ای بوده. اینجا همه‏ی پست‏ها به هم ربط دارند. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. اما همیشه این ربط و خط هست.

دوشنبه 7 شهریور1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»