_ حس سربازی رو دارم که از جنگ فرار کرده. جنگی که چیزی به تموم شدناش نمونده بود. اون هم به نفع و فتح ما. جنگی که من درش تاثیرگذار بودم و این باعث شده بود فریادهای فرماندهی دوست داشتنی و کاربلدم رو نشوم؛ وقتی که با تمام وجود فریاد میزد حمله میکنیم. و تو این جنگ همیشه ما حمله میکردیم. و همیشه جلو میرفتیم. با کمترین تلفات و خسارات. زمان هم به نفع ما بود. ولی حیف که من فرمانده رو تنها گذاشتم.
کاش کسی بود و واسطه میشد که به گروهان برگردم. و ضمانت که دیگه تحت هیچ شرایطی نافرمانی نمیکنم. و از اینجور حرفها. میدونی چرا این حرفها رو میزنم؟ برای اینکه مطمئنم سزای من تو مرام فرمانده اعدام نیست.
_ من حالا پر از رازم. رازهایی که خیلی میارزند. دست کم برای من. حالا باید از من ترسید. و از افشاگریهایم. و این رازها چیزی مثل اینکه از دانشگاه اخراج شدم و اینها نیست. راز که روی کاغذ نمیآد. همیشه جاش تو سینهاس.
پینوشت
_ یک وقتهایی برای بعضی از پستها لینکی درج میکردم به اسم «پثط ربتدار» که به پستهای گذشته اشاره داشت. حالا که فکرش رو میکنم میبینم واقعا کار بیهودهای بوده. اینجا همهی پستها به هم ربط دارند. حالا یکی کمتر یکی بیشتر. اما همیشه این ربط و خط هست.