تبليغاتX
تیرمن - سنگ، قوطی، فیس بوک

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

_ شب‏ها قبل از خواب کار‏ها و برنامه‏های روز بعد را یک بار دیگر برای خودم مرور می‏کنم. یکی در میان شک می‏کنم. آیا می‏شود؟ آیا نمی‏شود؟ بیشترشان تنها به شدن و نشدن رضایت نمی‏دهند. درگیرت می‏کنند. تو را به چالش می‏کشند. تا جایی که آخرش مجبوری برای دلخوشی هم که شده یک ذکر «تا فردا کی مرده؟ کی زنده؟» بر ذهن جاری کنی و سعی کنی بخوابی تا صبح زود برنامه‏ها را غافلگیر کنی.
مثلاً همین فردا صبح. اوستا اکبر سنگش تمام شده و نباید لنگش بگذارم. باید بروم و همان رنگ سنگ پیدا کنم. بخرم. ببرم و پنج طبقه بفرستم بالا. رایز شوفاژ هم منتظر تدبیر من، همت حبیب و استقامت هیلتی است. امروز لوله کش دیگر به زبان آمد. کار اوستا ممد را باید کنترل کنم. نکند زیر سنگ فرش‏ پارکینگ کلوخ گچی جا بماند. نکند خوب شیب بندی نکند. اگرچه به حکم اوستایی‏اش کم و بیش خیالم راحت است. و ماسه، سیمان و سنگش را برسانم. و یک سر به دفتر مهندسی بزنم. باید برای کارمان مشاوره کنم. و به بچه‏های بازدید. بپرسم این رعایت توسعه‏‏ی انشعاب نمی‏دونم چی‏چی تا ابتدای معابر عمومی الزامی‏ است یعنی دقیقاً چه؟ داشت یادم می‏رفت. یوسف چسب‏اش تمام شده بود. کولر ماشین هم صدا می‏دهد. به درک. چند روز هم با شیشه‏ی پایین سیر می‏کنم. و یادم باشد باید پلان پارکینگ و پیلوت را برای فرهمند بفرستم. اگر فردا یک کارگر اضافی داشتیم چقدر خوب می‏شد!؟ نه! بی‏خیال. آن وقت باید یکی را می‏گذاشتم بالا سرش تا خراب‏ کاری نکند. اگرچه هر طور فکر می‏کنم بودنش بهتر از نبودنش است. بگذریم. باید یک راهی پیدا کنم تا قدوس را به مسلخ انباری‏ها و سرایداری بکشانم. دیگر شورش را درآورده. به اصغر آقا هم زنگ بزنم و سفارش دو عدد قوطی چهل در چهل شاخدار بدهم؛ برای رول‏آپ پیلوت لازم است. و چند کار شخصی فوری فوتی دیگر.

_ قصد دارم از امروز هر بار که در فیس‏بوک به دوست و آشنایی رسیدم؛ آنها که فکرش را هم نمی‏کردم دوباره بهشان برسم، اینجا جار بزنم. امشب دبیر شیمی سال دوم دبیرستانمان را پیدا کردم. اسم کوچکش کیومرث بود و بچه‏ها کیو صدایش می‏کردند. و البته چند همکلاسی. کلاس همین کیومرٍث. بدم نمی‏آید بروم جلو و خودم را معرفی کنم. اما مطمئنم مرا نخواهد شناخت. جدا از این شک دارم در فیس بوک باید به طرف چه جور آدم‏هایی رفت؟ فقط آنهایی که یک دورانی در دنیای خارج از این نمایشگر با هم بوده‏ایم و البته آنهایی که در دنیای مجازی با هم در رفت و آمدیم یا هر کس که خبر و اسم و آوازه‏اش را شنیده‏ایم؟


یکشنبه 4 اردیبهشت1390  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»