بابا حال مرا همیشه بهتر از همه فهمیده است. اگرچه گاهی آنقدر به روی خودش نمیآورد که انگار راست راستکی دلم درد نمیکند. مثل دکترهای اورژانس بیمارستانها که به آه و نالههای مصدومنماها اعتنایی نمیکنند و درگوشی به همراهش میگویند: «میتونی ببریش. چیزیش نیست.» حالا همین چند شب پیش بود که نهیبانه رو به من گفت: «حواست هس؟ خودت رو گم کردیها!» من را میگویی مات و مبهوت مانده بودم که ای بابا! باز هم زد وسط خال. شاید هم وسط حال. اما راستی راستی کدام حال؟ تازگیها به تمام نداشتههایم حال و روز هم اضافه شدهاند. روزهایم به شب تبدیل شدهاند و حالم به گذشته و آینده. و بیشتر آینده. به این فکر میکنم که اگر الآن نبود و چند سال بعد از این بود، کجا هستم؟ همکارانم چه جوریاند؟ کاربلندند؟ ایده دارند؟ یا کار میکشند و ایده میخواهند؟ وقتی به حالت دوم میرسم دلم میخواهد بخش زیادی از آروزهایم را بیخیال شوم و بروم سراغ آخرین آروزویم. خوب آدم پس از برآورده شدن هر آروزیی یک آرزوی دیگر میکند ولی من باور دارم که آخری من آخری است. به گذشته هم فکر میکنم. به آن اشتباه کوچک که دوبار مرتکب شدهام. و چون بسبسیار کوچک است رویم نمیشود به کسی بگویم. گیرم گفتم. باورم نمیشود آن را اشتباه بداند. نه اینکه بخواهم من را با اشتباهم بپذیرد. نه! فقط بداند که یک اشتباه چقدر میتواند کوچک باشد و چقدر میتواند بزرگ کار کند. و این است که دانستن و نتوانستن دو فعل استثناییاند. که همزمانیشان زجرآور است. و چقدر اشباه سروده شاعرش که «توانا بود هر که دانا بود»
پینوشت _ من خودم را گم کردهام. قبول. اما پیدا شدنم دست خودم نیست. یکی باید بیاید پیدایم کند. درست چون بچهها. _ این را خواندم که این را نوشتم. _ فکر میکنم سردر بهدردنخورترین جای یک خانه است. نشانهها همه در خود خانه چیده شدهاند/میشوند.