تبليغاتX
تیرمن - حواست هس؟ گم شدم‏ها!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

بابا حال مرا همیشه بهتر از همه فهمیده است. اگرچه گاهی آنقدر به روی خودش نمی‏آورد که انگار راست راستکی دلم درد نمی‏کند. مثل دکتر‏های اورژانس بیمارستان‏ها که به آه و ناله‏های مصدوم‏نما‏ها اعتنایی نمی‏کنند و درگوشی به همراهش می‏گویند: «می‏تونی ببریش. چیزیش نیست.» حالا همین چند شب پیش بود که نهیبانه رو به من گفت: «حواست هس؟ خودت رو گم کردی‏ها!» من را می‏گویی مات و مبهوت مانده بودم که ای بابا! باز هم زد وسط خال. شاید هم وسط حال. اما راستی راستی کدام حال؟ تازگی‏‏ها به تمام نداشته‏هایم حال و روز هم اضافه شده‏اند. روز‏هایم به شب تبدیل شده‏اند و حالم به گذشته و آینده. و بیشتر آینده. به این فکر می‏کنم که اگر الآن نبود و چند سال بعد از این بود، کجا هستم؟ همکارانم چه جوری‏اند؟ کاربلندند؟ ایده دارند؟ یا کار می‏کشند و ایده می‏خواهند؟ وقتی به حالت دوم می‏رسم دلم می‏خواهد بخش زیادی از آروز‏هایم را بی‏خیال شوم و بروم سراغ آخرین آروزویم. خوب آدم پس از برآورده شدن هر آروزیی یک آرزوی دیگر می‏کند ولی من باور دارم که آخری من آخری است.
به گذشته‏ هم فکر می‏کنم. به آن اشتباه کوچک که دوبار مرتکب شده‏ام. و چون بس‏بسیار کوچک است رویم نمی‏شود به کسی بگویم. گیرم گفتم. باورم نمی‏شود آن را اشتباه بداند. نه اینکه بخواهم من را با اشتباهم بپذیرد. نه! فقط بداند که یک اشتباه چقدر می‏تواند کوچک باشد و چقدر می‏تواند بزرگ کار کند. و این است که دانستن و نتوانستن دو فعل استثنایی‏اند. که هم‏زمانی‏شان زجر‏آور است. و چقدر اشباه سروده شاعرش که «توانا بود هر که دانا بود»

پی‏نوشت
_ من خودم را گم کرده‏ام. قبول. اما پیدا شدنم دست خودم نیست. یکی باید بیاید پیدایم کند. درست چون بچه‏ها.
_ این را خواندم که این را نوشتم.
_ فکر می‏کنم سردر به‏دردنخور‏ترین جای یک خانه ‏است. نشانه‏ها همه در خود خانه چیده‏ شده‏اند/می‏شوند.
جمعه 3 دی1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»