_ دویست و چهارده میلیارد و هفتصد و چهل و هشت میلیون و سیصد و شست و چهار هزار و هشتصد بایت دارایی دیجیتالم نیست شد. این خبر بدون شرح باشه بهتره. چون شرحش به تفسیر میکشه و تفسیرش به آه و ناله و فغان.
_ امروز یکی از تاکسی درایورها آهنگ پدر-مادر داری گذاشته بود. یاد یکی از سیدیهام افتادم که دست خودم نیست. از خودم پرسیدم کسی که سیدی من دست اونه، وقتی به آهنگهای دلنشین اون گوش میکنه از خودش نمیپرسه این سیدی از کجا اومده؟
_ دلم هوس یک جادهی متروکه با یک آسمون خشمگین کرده که تهِ تهش میرسه به یک شهر متروک. دلم میخواد اونجا اتاقی باشه فقط با یک در و یک پنجره که دیوارهای بتنی خشنش روحم رو صیقل بدن.
_ برای عادی نشون دادن اوضاع یک لطیفه مینویسم و بیدرنگ میرم که به عروس فراری برسم. به خنگول میگن اگه تو خیابون وقت رانندگی یک نفر بیاد وسط خیابون بوق میزنی یا چراغ؟ میگه هیچکدوم. برف پاککن رو میزنم. یعنی یا بیا اینور یا برو اونور!