به این فکر میکنم که این وبلاگ به چه دردی میخورد؟ نه بازتابی از حال و روز شهر و کشورم در آن به چشم میخورد و نه نمودار حال و روز خودم را به تصویر میکشد. نه جایی است برای ادامه دادن دوستیهای قدیمی و نه جایی که فکر کنی تویی و خدای خودت.
شاید فقط به این درد میخورد که یادم باشد سالی یک روز هست که زندگی من از نو شروع میشود. متولد میشوم و باید ادامه بدهم. راه درست را انتخاب کنم و درست بروم. و متاسفم برای خودم که چند سالی است اینها را فراموش کردهام و متولد نمیشوم.
_پینوشت
دوست ندارم کسی برایم جشن بگیرد. تبریک بگوید یا حتی به رویش خودش بیاورد. خدایا حساب تو جدا است. منتظر هدیهات میمانم.