یک چیزهایی در زندگی من هست که دوگانگی درش موج میزند. مثل وقتهایی که با دوستی، آشنایی یا حتی تنها جایی میروم که رفته باشیم و خوش بگذرانیم. میرویم و خوش هم میگذرانیم. اما دقیقاً از لحظهی بعد ماجرا تا سالها بعدش، مرا بد جوری حس غربت و غم و اندوه میگیرد. نمیدانم دلم برای آن لحظهها تنگ میشود یا مسئله یک چیز دیگر است. نمیدانم.
این را نوشتم که بگویم فکر کردن به قرار شنبهی من و محمود؛ و به لحظه لحظهاش خوشحالم نمیکند. برعکس اندوهگینام میکند. و این به همین قرار خلاصه نمیشود. از سفر مشهد با همکلاسیهای دوران دبیرستان بگیر تا همین زمستان گذشته؛ دارآباد من و عباس. همهاش همین بوده.