تبليغاتX
تیرمن - غم خوش گذشته‏ها

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

یک چیز‏هایی در زندگی من هست که دوگانگی درش موج می‏زند. مثل وقت‏هایی که با دوستی، آشنایی یا حتی تنها جایی می‏روم که رفته باشیم و خوش بگذرانیم. می‏رویم و خوش هم می‏گذرانیم. اما دقیقاً از لحظه‏‏‏ی بعد ماجرا تا سال‏ها بعدش، مرا بد جوری حس غربت و غم و اندوه می‏گیرد. نمی‏دانم دلم برای آن لحظه‏ها تنگ می‏شود یا مسئله یک چیز دیگر است. نمی‏دانم.
این را نوشتم که بگویم فکر کردن به قرار شنبه‏‏ی من و محمود؛ و به لحظه لحظه‏اش خوشحالم نمی‏کند. برعکس اندوهگین‏ام می‏کند. و این به همین قرار خلاصه نمی‏شود. از سفر مشهد با همکلاسی‏های دوران دبیرستان بگیر تا همین زمستان گذشته؛ دارآباد من و عباس. همه‏اش همین بوده.
یکشنبه 16 خرداد1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه بنچ‌مارکات! |

از رندی‌های یک بابا» بی‌قرار حسن‌های یوسف‌ام» ۱۱» قانونمند نیستم؛ اما قانون را دوست دارم...» کتاب، کتاب، کتاب»