امیر حسین قبل از عید با مادرش آمده بود خانهی ما. توی اتاق پای اینترنت نشسته بودم که آمد تو. مثل همیشه راحت نزدیک شد. پشت سرم ایستاد و چیزی نگفت. بعد از چند لحظه شروع کرد زیر لب واژههایی را تلفظ کردن. بریده بریده و با زیر و زبر اشتباه. حساس شدم. دیدم دارد واژههای روی صفحه نمایش را میخواند. کمی سر به سرش گذاشتم. اصرار داشت که من آن واژهها را غلط میخوانم. بحثمان به مدرسه و کلاس اول و الفبا کشید. کامپیوتر را رها کردم و با هم رفتیم سراغ کیفش. آن کیف کوچک مرا یاد روزهای خوش فردا یک صفحه خط نقطه زیرهای خودم انداخت. یاد شلختگیهایم. یادم نیست از او خواستم چیزی بنویسد یا پیشتر نوشته بود. اما وقت خواندن این یادداشت یادگاری خودش یک جاهایی مکث میکرد که خیلی معنی داشت. حرفم این است که همهی ما ناخودآگاه یک جاهایی مکث میکنیم. آنجاها که مهم است!