سه روز موتورخونهی خونمون خراب بود. یعنی داشتیم درست میکردیم. امشب بالاخره با تلاش اوس اکبر و برادرش یک بار دیگه تو لولهها آب گرم چرخید. کار خدا بود. که بفهمیم تا آخر سال هنوز خیلی وقت هست.
پینوشت
_ خواستم ماجرا را سینمایی شرح بدهم. گفتم شاید نتیجهی عکس بدهد. اما نمیتوانم از چهرهی با حیای اوس اکبر وقتی قرار شد اجرت کارش را حساب کند و بگویید بگذرم. صورتش سیاه شده بود. آدم را یاد حاجی فیروزها میانداخت وقتی سر چهارراهها برای نان میزنند و میرقصند. راستش را بخواهی اوس اکبر هم در این سه روز هم زده بود هم رقصیده بود. هنرمندانهی هنرمندانه. آخر سر وقتی بابا اجرتش را داد گو دست در جیبت کردهای و به حاجی فیروز سر چهارراه عیدی دادهای؛ بلند و رسا گفت خدا بده برکت!