آقای الف پنج تومان از آقای ب قرض گرفت. آقای الف به آقای ب گفت یک ماه نشده پول شما را پس میدهم. آقای ب گفت عجلهای نیست. باشد هر وقت داشتید پس بدهید.
چیزی نمانده بود که یک ماه تمام شود. اما مشکل آقای الف ادامه داشت و نداشت که پنج تومان آقای ب را پس بدهد. از قضا آقای ب دنبال پولش نبود. اما تقصیر آقای الف چه بود که احساس میکرد آبرویش در خطر است. همین بود که تصمیم گرفت هر طور شده پنج تومان تهیه کند و بدهد به آقای ب.
چند روزی گذشت. شاید هم نگذشت و آقای الف آقای جیم را دید. آقای جیم همیشه و همه جا از ده تومانها و بیست تومانهایش میگفت. جوری بود که آقای الف فکر کرد مشکلش به دست آقای جیم حل میشود. آقای الف زبان گشود و از آقای جیم پنج تومان پول خواست. گفت جناب جیم! شک نکنید که یک ماهه پولتان را پس میدهم. آقای جیم مطمئن بود که آقای الف پولش را نمیخورد. اما پنج تومانی در کار نبود که به آقای الف قرض بدهد. از طرفی نمیتوانست بگوید پول ندارد. یعنی اگر میگفت آقای الف باور میکرد؟
چند روزی گذشت. شاید هم نگذشت و آقای جیم آقای ب را دید. آقای جیم و آقای ب خیلی به هم نزدیک بودند. مثل دو تا برادر. آقای جیم از ماجرای پول خواستن آقای الف گفت. گفت که آقای الف پول لازم است و او ندارد که قرض بدهد. گفت بیا و پنج تومان به من بده تا بدهم به آقای الف. که کارش راه بیافتد. آقای ب هیچ نگفت و پنج تومان داد به آقای جیم و آقای جیم پنج تومان داد به آقای الف و آقای الف پنج تومان داد به آقای ب.
امضا: آقای دال!