روباهی لابهلای گلها میدوید و به خیال خودش خرامان میرفت. شاید روباه نبود و شغالی بود که از ده روبرو فرار میکرد و افسوس میخورد؛ که چرا دست و پا چلفتی کرده و مرغهای کدخدا را یک لقمهی چرب نکرده؟ همانها که هفتهی پیش پسرعموی روباهش به خاطر آنها ناپرهیزی کرده بود و از آن ماجرا فقط تعریفش را برای او آورده بود. نه! شاید همان روباه بود که میرفت ده؛ حال مرغهای کدخدا را بپرسد و در راه آنی فکر یک مهمانی باشکوه رهایش نمیکرد.
برچسبها:
روباه,
شغال,
مهمانی