عصری رفتم سری زدم به ضلع های دیگر و طبقات دیگر. به پیشانی مهتابی های دور عمارت، گُله به گُله پرچم ملیتی، و بر آن اسم رسم فلان حمله دار. ترک و فارس و عراقی و سوری و مراکشی. در پاگرد اطراف عمارت مدام پاسبان می گشت. همه شان جوان. با لباس خاکی و کلاه بره و هفت تیری به کمر و چوبی در دست. و تماشا کنان. یک زنکی با کیف یک وجبی به دوش، و قفل ساعتی به درش زده، کناری ایستاده بود و دست به سینه نماز می خواند. نه قصر کننده، و بی قنوت. و از زیر پایش باریکه ی آبی می گذشت، از همان آب ها. و جالب صورتش بود که اریب سه تا چاک موازی خورده بود. روی هر لپی سه تا. صبح تا به حالا خیلی از این ها دیده ام. چاک روی لپ هر کدام یک جور است. بعضی ها به علاوه دارند، بعضی ضربدر، بعضی یک خط عمودی، بعضی دو خط افقی و همینجور... و برای یکی شان دلم رفت. زنک بیست، بیست و پنج ساله ای و سخت زیبا. و اندکی چاق. و اسباب صورتش غیر برزنگی. و روی هر کدام از لپ هایش دو تا چاک عمودی. و رنگ گوشت ته چاک ها باز تر از قیر براق پوست. گوشه ای نشسته بود و دو سه تا قواره پارچه ی دست باف افریقایی را می فروخت. گپی باهاش زدم. به فنارسه! اهل کامرون بود. و چک و چانه ای برای خرید. ولی خودش سخت زیبا تر بود تا پارچه هایش. و این نه چیزی بود که او می فروخت یا من می خریدم.
[جلال آل احمد]
پی نوشت
_ منظور نویسنده از«همان آب ها» آبی است پیش تر راجع به آن توضیح داده. از کثیف ترین آب های موجود! «فنارسه» هم همان زبان فرانسه است.
_ کلمه و ترکیب هایی در این متن هست که من هر چه گشتم متوجه ی معنی آنها نشدم! مثل «برزنگی» و «حمله دار»!