_ خیال میکنی من خیال نمیکنم. روزی هزار بار هنگامی که از جلوی شهر کتاب میگذرم. هزار بار هنگامی که وارد ایستگاه مترو میشوم. هنگامی که به یاد گرامافون و تراسش میافتم. هنگامی که توی پارک همراه بابا و مامان قدم میزنم. هنگامی که دیوان کبیر میخوانم. هنگامی که به کاکتوسهایم زل میزنم. هنگامی که به اکوتوریسم فکر میکنم. هنگامی که یاد آن کلبهی چوبی روی تپه میافتم. هنگامی که دوربین به دست میگیرم. هنگامی که به یاد عکسهای اُشین دانیلی ذکریان از درهی الموت میافتم. هنگامی که به آسمان شب زل میزنم؛ به خوشهی پروین و راه شیری. هنگامی که به ادامهی تحصیل فکر میکنم و به کار و بارم. هنگامی که لابهلای آرشیوم دنبال موسیقیام و به همراز گروه شمس میرسم. هنگامی که شبها قبل از خواب توی گوشم این چنین میخواند: «چون است حال بستانای باد نو بهاری؟ کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری...»
_ حالا که در دام افتادهام بگذار تا جان در بدن دارم دست و پا بزنم. هرچند رهایی نخواهد بود در این بلا مرا؛ «دریدی پردهی ما، این چه پردهست؟ یکی پرده بر انداز، این چه شیوهست؟»
پینوشت
_ به گمانم واژهی خیال کوچک شدهی ترکیب «خیلی حال» است.
_ با این حال همچنان پر از رازم.
برچسبها:
خیال,
راز,
بلا,
رهایی,
تو
☼
شنبه 24 دی1390 تیرمن  این را گذاشت روی طاقچهی
اصل مطلب این نیست! |