خوب تعریف من از تنبلی این است که در حالت کلی اگر توانایی انجام کاری را داشته باشی و آن کار را انجام ندهی تنبلی کردهای. باید اضافه کرد که دوست داشتنِ آن کار، تنبلی را گسترش میدهد و نیاز داشتن به آن کار، این گستردگی را ژرفا میبخشد.
مثلاً اگر من توانایی خلبان شدن را داشته باشم و برای برای خلبان شدن تلاشی نکنم؛ در حالت کلی تنبلی کردهام. و این تنبلی بیشتر خودش را نشان خواهد داد اگر خلبانی را دوست داشته باشم. حالا اگر خلبانی برای من یک نیاز باشد تا جایی که میشده و جا داشته تنبلی کردهام. تعارف که نداریم!
شاید بتوان گفت که تنبلی هم ذهنی است و هم جسمی. ذهنی اش مثل تنبلی در روابط انسانی که این یکی خودش مثل پاسخ ندادن به کامنتهای یک پست بعد از هفتهها است و مثل فکر نکردن دربارهی عاقبت کار و حتی کتاب نخواندن و البته تنبلی در خودشناسی که به نظرم این یکی خودش شاهکلید است. و تنبلی جسمی مثل سفر نرفتن، زیاد خوابیدن، ورزش نکردن و تمام آن کارهایی که با شنیدن واژهی تنبلی به ترتییب اولویت در ذهن هر آدمی نقش میبندد.
و البته در بارهی اینکه به نظر من تنبلی عادت است یا صفت، نسبی است یا مطلق، بد است یا خیلی بد و حتی اینکه من تنبل هستم یا نه و خیلی چیزهای دیگر میتوان به تفضیل نوشت. اما گاهی فکر کردن بهتر از نوشتن است.
☼
دوشنبه 4 مرداد1389 تیرمن  این را گذاشت روی طاقچهی
ذهن میدود! |