شنبه: خدا کند آن قدر باران بیاید که سقف خانهی آقای طاهری چکه کند و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
یکشنبه: حدا کند آقای طاهری پادردش عود کند. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
دوشنبه: خدا کند برای آقای طاهری صدتا مهمان برسد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
سهشنبه: حدا کند آقای طاهری دستش را با چاقو ببرد. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
چهارشنبه: خدا کند آقای طاهری در خیابان با آقای صاحبخانه مشغول صحبت شود. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
پنجشنبه: خدا کند آقای طاهری سرما بخورد و نتواند به مدرسه بیاید. آن وقت آقای ناظم، کلاس را تعطیل میکند و ما میرویم دنبال فوتبال.
جمعه: آن قدر باران آمده که سقف خانهی آقای طاهری چکه میکند؛ پا دردش هم عود کرده؛ صدتا مهمان هم برایش رسیده؛ دستش را هم با چاقو بریده و موقعی که برای پانسمان زخم دستش به درمانگاه میرفته، در خیابان با آقای صاحبخانه روبهرو شده و آن قدر ایستاده و با او حرف زده که سرما خورده و بستری شده است. حالا ما باید فوتبال روز جمعه را تعطیل کنیم و دستجمعی همراه آقای ناظم به عیادت آقای طاهری برویم.
[منوچهر احترامی]