تبليغاتX
تیرمن - ستاره‏های طلایی دیگر نمی‏درخشند...

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

تنها نشسته‏ام و بازی را با دلسردی تمام تماشا می‏کنم. داور چهارم وقت اضافه را اعلام می‏کند؛ سه دقیقه. به خودم می‏گویم اگر فیلیپه ملو جدا از گل به خودی‏اش آن خطای ناجوانمردانه/ ناشیانه را مرتکب نشده بود، شاید حالا تیمشان بهتر و بیشتر از این‏ها حمله می‏کرد. در همین فکر‏ها هستم که صدای مادر سینا رشته‏ی افکارم را پاره می‏کند؛ «سینا! سینا! برزیل حذف شد.» به خودم می‏آیم. داور سوت پایان را زده و گزارشگر خوشمزگی‏اش گل کرده؛ «حالا دلمون برای لباس پوشیدن‏های دونگا تنگ می‏شه.»
همه چیز تمام شده و دوربین‏ها دارند تقابل غم و شادی، آه و سرور را به تصویر می‏کشند که زنگ در خانه‏‏مان به صدا در می‏آید. باز می‏کنم. برادرم است. بی‏درنگ خودش را می‏اندازد تو. قبل از هرچیز با لحنی که معلوم نیست از روی ناراحتی است یا خوشحالی می‏گوید: «برزیل حذف شد.» بلافاصله بعدش به چراغ‏های خانه اشاره می‏کند و می‏گوید: «این‏ها را چرا روشن نکردی؟» سوال عجیبی نیست ؛اما تعجب می‏کنم و می‏روم که چراغ‏ها را روشن کنم...

پی‏‏نوشت
_ من هیچ وقت طرفدار برزیل نبوده‏ام. اما جام جهانی بدون برزیل چیزی کم دارد و جای ستاره‏‏های طلایی‏اش خالی خواهد بود.
_ سینا اینا همسایه‏ی طبقه‏ی پایینی ما هستند. اغلب وقتی در پارکینگ یا حیاط بازی می‏کند مادرش از داخل راهپله صدایش می‏زند. سینای ده_پانزده ساله عاشق فوتبال است و شاید چون بیشتر از من فوتبال سرش می‏شود طاقت باخت برزیل را نداشته با توپش از خانه‏شان بیرون زده بود.
_ برادرم همراه باقی اعضای خانواده‏‏مان بازی را با رادیوی ماشین‏ دنبال می‏‏کرده‏اند.
_ بعد‏التحریر: بازی غنا_اوروگوئه نشان داد چرا فوتبال ورزش ذاتاً جذابی است. و البته خیلی چیز‏های دیگر را که گفتنش با دیدنش در لحظه زمین تا آسمان فرق دارد.

شنبه 12 تیر1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»