تبليغاتX
تیرمن - شلوار من کجاست؟!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

اینجانب به ضرب و زور اولیای خود دو سه ماهی است می‏روم باشگاه. آن هم بدنسازی. به راستی که چه اسم بدی دارد. اینجانب فقط برای این‏که حرکتی کرده باشم و اسمش ورزش باشد و نه برای حجیم شدن و درپی آن ترسناک شدن هفته‏ای سه چهار روز خودم را به محل باشگاه می‏رساندم و با کراهت هر‏چه تمام تمرینم را شروع می‏کردم.
تعطیلات که باشگاه تعطیل بود. اما این طرف سال از روز بعد تعطیلات هر بار آمدم بروم دوباره شروع کنم نشده که بشود. روز اول احساس کردم خستگی سیزده بدر هنوز در بدنم مانده. روز بعد فهمیدم شلوار تمرینم آماده نیست. روز بعد به سرم زد کفش تمرین را بشویم. شستم و برای آن روز خشک نشد. دیروز هم که ماندم خانه تا تعمیرکار ماشین لباسشویی بیاید ببیند این ماشین زبان نفهم دردش چیست. خلاصه این‏که نشد بروم باشگاه. حالا امروز خودم را همراه وسایلم آماده کرده بودم که دیگر هر طور شده بروم کمی ورزش کنم که زد و خاله‏‏مان قبل از ظهر تماس گرفت. گفت که شام می‏آیند اینجا دور هم باشیم و حالا هم همین چند دقیقه‏ی پیش دایی تماس گرفت و خودشان را دعوت کرد. دیگر بهانه بهتر از این؟
پی‏نوشت
_تیتر با صدای بلند و کشدار خوانده شود!
بعد‏التحریر: جای بسی شادمانی و سرور است که بگویم امشب هم از تمرین خبری نیست. امشب ما خانه‏ی همان دایی دیشبی دعوتیم. خاله بازی بود شد دایی بازی!
بعد‏التحریر: باورکردنی نیست اما امشب هم خان دایی جان و اینا مهمان ما هستند. جمعه هم که باشگاه تعطیل بود.
چهارشنبه 18 فروردین1389  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»