اینجانب به ضرب و زور اولیای خود دو سه ماهی است میروم باشگاه. آن هم بدنسازی. به راستی که چه اسم بدی دارد. اینجانب فقط برای اینکه حرکتی کرده باشم و اسمش ورزش باشد و نه برای حجیم شدن و درپی آن ترسناک شدن هفتهای سه چهار روز خودم را به محل باشگاه میرساندم و با کراهت هرچه تمام تمرینم را شروع میکردم.
تعطیلات که باشگاه تعطیل بود. اما این طرف سال از روز بعد تعطیلات هر بار آمدم بروم دوباره شروع کنم نشده که بشود. روز اول احساس کردم خستگی سیزده بدر هنوز در بدنم مانده. روز بعد فهمیدم شلوار تمرینم آماده نیست. روز بعد به سرم زد کفش تمرین را بشویم. شستم و برای آن روز خشک نشد. دیروز هم که ماندم خانه تا تعمیرکار ماشین لباسشویی بیاید ببیند این ماشین زبان نفهم دردش چیست. خلاصه اینکه نشد بروم باشگاه. حالا امروز خودم را همراه وسایلم آماده کرده بودم که دیگر هر طور شده بروم کمی ورزش کنم که زد و خالهمان قبل از ظهر تماس گرفت. گفت که شام میآیند اینجا دور هم باشیم و حالا هم همین چند دقیقهی پیش دایی تماس گرفت و خودشان را دعوت کرد. دیگر بهانه بهتر از این؟
پینوشت
_تیتر با صدای بلند و کشدار خوانده شود!
بعدالتحریر: جای بسی شادمانی و سرور است که بگویم امشب هم از تمرین خبری نیست. امشب ما خانهی همان دایی دیشبی دعوتیم. خاله بازی بود شد دایی بازی!
بعدالتحریر: باورکردنی نیست اما امشب هم خان دایی جان و اینا مهمان ما هستند. جمعه هم که باشگاه تعطیل بود.
☼
چهارشنبه 18 فروردین1389 تیرمن  این را گذاشت روی طاقچهی
بنچمارکات! |