قرار بود توی اون یکی وبلاگم مطلبی رو تشریح کنم. خوشحالم از اینکه درست همین حالا دسترسی به اون وبلاگ امکانپذیر نیست. می دونی چرا؟ چون از یک طرف خودم رو موظف میدونم که حرفهام رو بزنم و از طرفی حرفهام هر کدوم یک تکهاند. مثل تکههای لحاف چهل تکهی ننه سرما که متاسفانه من از پس سرهم کردنشون برنمیام. باورم اینه که کلام اگر درست و بجا منعقد نشه دردی که دوا نمیکنه هیچ؛ قوز بالا قوز میشه. شاید مثل گذشته، مثل حالا!
نمیدونم با این حال و روز به خودم حق بدم یا نه؟