تبليغاتX
تیرمن - آمدم؛ بسته بودی!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

می‏خواستم ببینم هنوز هم حیاط بزرگی داری؟ یا آن روز‏ها به چشم ما بزرگ بود؟ تیردروازه‏ها سرجایشان هستند؟ هنوز گل نخوردن در آنها یک افتخار بزرگ است؟ خانه‏ی فراشت چطور؟ هنوز شاخه‏های مو از روی دیوارش آویزان است؟ نقاشی‏های روی دیوار رنگ و رویشان نرفته؟ شعار‏ها چی؟ هنوز هم فرزند صالح گلی از گل‏های بهشت است؟ امید امام هنوز به ما دبستانی‏ها است؟ بوفه هنوز ساندویچ تخم‏مرغ آبپز می‏فروشد؟ هنوز پنجره‏اش بالاست؟ بلندتر از قد بچه‏ها؟
مهم‏تر از همه آمده بودم ببینم بچه‏ها هم آمده‏اند؟ دلم هوای قلعه کرده بود. می‏خواستم به اندازه‏ی یک زنگ تفریح با هم خرپلیس بازی کنیم. فکر کردم یک بار دیگر از دوستم بخواهم دست مرا بگیرد. که بروم بالا؛ روی سقف پناهگاه. دلم می‏خواست همین الان زنگ صبحگاهی به صدا در می‏آمد و برای اینکه در صف یک نفر جلوتر بایستیم با هم بگومگو کنیم. دلم می‏خواست یک بار دیگر شعار هفته را می‏خواندم و بقیه تکرار می‏کردند.
دبستان من! آمدم؛ بسته بودی! دلم برایت تنگ شده! خیلی!
شنبه 23 خرداد1388  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»