میخواستم ببینم هنوز هم حیاط بزرگی داری؟ یا آن روزها به چشم ما بزرگ بود؟ تیردروازهها سرجایشان هستند؟ هنوز گل نخوردن در آنها یک افتخار بزرگ است؟ خانهی فراشت چطور؟ هنوز شاخههای مو از روی دیوارش آویزان است؟ نقاشیهای روی دیوار رنگ و رویشان نرفته؟ شعارها چی؟ هنوز هم فرزند صالح گلی از گلهای بهشت است؟ امید امام هنوز به ما دبستانیها است؟ بوفه هنوز ساندویچ تخممرغ آبپز میفروشد؟ هنوز پنجرهاش بالاست؟ بلندتر از قد بچهها؟
مهمتر از همه آمده بودم ببینم بچهها هم آمدهاند؟ دلم هوای قلعه کرده بود. میخواستم به اندازهی یک زنگ تفریح با هم خرپلیس بازی کنیم. فکر کردم یک بار دیگر از دوستم بخواهم دست مرا بگیرد. که بروم بالا؛ روی سقف پناهگاه. دلم میخواست همین الان زنگ صبحگاهی به صدا در میآمد و برای اینکه در صف یک نفر جلوتر بایستیم با هم بگومگو کنیم. دلم میخواست یک بار دیگر شعار هفته را میخواندم و بقیه تکرار میکردند.
دبستان من! آمدم؛ بسته بودی! دلم برایت تنگ شده! خیلی!
☼
شنبه 23 خرداد1388 تیرمن  این را گذاشت روی طاقچهی
بنچمارکات! |