گاهی وقتی دور هم جمعایم و حرف شهر و زندگی شهری میشود؛ همگی متفقالقول از تهران میگذریم و به زندگی در شهرهای کوچکتر یا حتی جایی که یک خانه و خانواده هم نیست میرسیم. خودم به تنهایی راجع به این موضوع زیاد فکر کردهام. اینکه از تهران بگذرم و بروم در یک شهر کوچکتر زندگی کنم. همیشه هم یکی از بزرگترین دلایلم این بوده که تهران زیادی شلوغ است. باید جایی زندگی کرد که وقتی در پیادهرو، پارک و بازارش قدم میزنی دم به دقیقه تنت به تن بقیه نخورد. که احساس نکنی همه نگاهت میکنند و یکریز تو را زیر نظر دارند و خیلی موقعیتهای ناخوشایند و ناخواستهی دیگر که وقتی تنها باشی هیچ وقت اتفاق نمیافتد.
اما شبها و روزهایی هست که سخت از این تصمیمم پشیمان میشوم و احساس میکنم هیچ جا تهران نمیشود. مثلاً شب آخرین چهارشنبهی هر سال؛ چهارشنبه سوریها با اینکه همیشه در خانهام و احتمالاً گرم خانه تکانی و دیگر کارهای شب عیدم اما دوست ندارم هیچ جای دیگر به غیر از شهر تهران باشم. دلم میخواهد باشم و صدای شادی مردم شهرم را بشنوم. البته اگه بشود اسمش را شادی گذاشت. می خواهم باشم و تصور کنم جایجای این شهر دقیقاً چه خبر است؟
یا چهار روز اول تعطیلات نوروز؛ که تهران خلوتترین روزهایش را تجربه میکند و ترافیک یا نیست یا خیلی سبک و روان است و هوایش تمیزتر از همیشه است و سبزی فروشیها و مشاورین املاکش تعطیلاند و هر لحظه آدمهای بیشتری خوشحال و خندان با دستههای گل از گلفروشیهایش بیرون میآیند و سوار ماشینی میشوند که تمام اعضای خانواده تر و تمیز در آن نشستهاند و قرار است جایی بروند. و البته قیافهی چهارراهها و میدانهایش که با سه_چهار روز پیش زمین تا آسمان فرق میکند.
یا شبهای منتهی به انتخابات رئیس جمهموری که انگار عروسکشون است و تا خود نیمههای شب و حتی بعد از آن مخلوط بوق_شعار به گوش میرسد و تو خداخدا میکنی همهی آنها طرفدار نامزد مورد علاقهی تو باشند و...
پینوشت
_ خیلی وقت پیش، دوستم مرا به بازی دعوت کرده بود. فکر کنم الان بازی کردم.