تبليغاتX
تیرمن - وقتی خداخدا می‏کنی!

هشتی | چاپارخانه | سردر | بنچاق | پستو‏ها | طاقچه‏‌ها | نردبان | چهارسوق | ایوان | سرداب

گاهی وقتی دور هم جمع‏ایم و حرف شهر و زندگی شهری می‏شود؛ همگی متفق‏القول از تهران می‏گذریم و به زندگی در شهر‏های کوچک‏تر یا حتی جایی که یک خانه و خانواده‏ هم نیست می‏رسیم. خودم به تنهایی راجع به این موضوع زیاد فکر کرده‏ام. اینکه از تهران بگذرم و بروم در یک شهر کوچکتر زندگی کنم. همیشه هم یکی از بزرگ‏ترین دلایلم این بوده که تهران زیادی شلوغ است. باید جایی زندگی کرد که وقتی در پیاده‏رو، پارک و بازارش قدم میزنی دم به دقیقه تنت به تن بقیه نخورد. که احساس نکنی همه نگاهت می‏کنند و یکریز تو را زیر نظر دارند و خیلی موقعیت‏های ناخوشایند و ناخواسته‏ی دیگر که وقتی تنها باشی هیچ وقت اتفاق نمی‏افتد.
اما شب‏ها و روزهایی هست که سخت از این تصمیمم پشیمان می‏شوم و احساس می‏کنم هیچ جا تهران نمی‎شود. مثلاً شب آخرین چهارشنبه‏ی هر سال؛ چهارشنبه سوری‏ها با اینکه همیشه در خانه‏ام و احتمالاً گرم خانه ‏تکانی و دیگر کارهای شب عیدم اما دوست ندارم هیچ جای دیگر به غیر از شهر تهران باشم. دلم می‏خواهد باشم و صدای شادی مردم شهرم را بشنوم. البته اگه بشود اسمش را شادی گذاشت. می خواهم باشم و تصور کنم جای‏جای این شهر دقیقاً چه خبر است؟
یا چهار روز اول تعطیلات نوروز؛ که تهران خلوت‏ترین روزهایش را تجربه می‏کند و ترافیک یا نیست یا خیلی سبک و روان است و هوایش تمیزتر از همیشه است و سبزی فروشی‏ها و مشاورین املاکش تعطیل‏اند و هر لحظه آدم‏های بیشتری خوشحال و خندان با دسته‏های گل از گل‏فروشی‏هایش بیرون می‏آیند و سوار ماشینی می‏شوند که تمام اعضای خانواده تر و تمیز در آن نشسته‏اند و قرار است جایی بروند. و البته قیافه‏ی چهار‏راه‏ها و میدان‏هایش که با سه_چهار روز پیش زمین تا آسمان فرق می‏کند.
یا شب‏های منتهی به انتخابات رئیس جمهموری که انگار عروس‏کشون است و تا خود نیمه‏های شب و حتی بعد از آن مخلوط بوق_شعار به گوش می‏رسد و تو خداخدا می‏کنی همه‏ی آن‏ها طرفدار نامزد مورد علاقه‏ی تو باشند و...

پی‏نوشت
_ خیلی وقت پیش، دوستم مرا به بازی دعوت کرده بود. فکر کنم الان بازی کردم.

پنجشنبه 21 خرداد1388  تیرمن  این را گذاشت روی طاقچه‏ی بنچ‌مارکات! |

طلوع‌های فرار» گوشی کر برای شیطان» حجامت با وسایل یک بار مصرف» طلوع‌های فرار» حکایت حال این روز‏های وایوز و البته خودم!»