پیشنوشت
_ حکایت فیسبوک بود و گفت و شنود من و شیخ. آنی شیخ از جای بشد. لحن تیز کرد و چیزی همیخواست که گوید. ناگه درایستاد و بر زبان جاری کرد: « لا اله الا الله » لب گزید و زیر لب گفت: «فیس بوک اگر خانهی دوست بود این غربتیها کیستند؟ هر آیینه چه میجویند این مکان؟»
.
.
.
پی نوشت
_ قصهی فیسبوک برای من قصهی ارکات خدا بیامرزه. قصهی گلهی حسنی؛ همکلاسی سال اول ابتدایی منه که یک روز اتفاقی تو خیابون من رو دید و گفت:« حالا چرا عکست رو چسبوندی کنار پروفایلت؟ از تو بعید بود این کارها!»
قصهی همکلاسیهایی بود که قرار بود پیدا بشن تا با هم باشیم که هیچ وقت نشد که بشن!