اصرار داشت هرچی زودتر هم دیگه رو ببینیم. اما خودش هم نمی دونست کی و کجا؟ می گفت نمی دونه دقیقاً کی وقت خالی داره.
حالا بعد از یک هفته، همین امروز صبح تماس گرفت و برای غروب قرار گذاشت؛ توی یک کافی شاپ نزدیک محل کارش. مثل همیشه نبود. لابه لای بگو بخندهای همیشگی حرف هایی می زد که من متوجه ی معنی اونها نمی شدم. سعی می کرد بیشتر توضیح بده. اما انگار نه انگار! کار به جایی رسید که عصبانی شد و از توی کیف لپ تاپش قلم و کاغذ درآورد و گذاشت روی میز. به اون ها اشاره کرد و گفت بنویس: "کار، کارآزموده، کارآمد، کارآموز، کارزار، کارساز، کارستان، کارشناس، کارفرما و کارگر و..."
می دونستم همین که گفتن اون و نوشتن من تموم بشه می خواد یک حرف عجیب بزنه و زد.
گفت: "حالا اینایی که گفتم و نوشتی؛ بین من و بابام منصفانه تقسیم کن"
☼
دوشنبه 7 بهمن1387 تیرمن  این را گذاشت روی طاقچهی
پر پرواز! |